گاهی فکر میکنم ذهن انسان عجیبترین جاییست که میشود در آن گم شد جایی که دیوار ندارد، اما راه خروج هم ندارد. ما با خاطراتمان خودمان را میسازیم با چیزهایی که دیگر وجود ندارند. با آیندهای که هنوز نیامده، خودمان را میترسانیم. و با لحظهای که همین حالا در آن ایستادهایم،آنقدر مشغول گذشته و آیندهایم که فراموش میکنیم اصلا اینجا هستیم.
شاید «من» چیزی بیشتر از مجموعهای از فکرهای موقتی نباشد چیزی که هر صبح از خواب بیدار میشود و داستانی را که دیروز نیمهکاره گذاشته بود، دوباره ادامه میدهد.
اما اگر روزی همهی خاطراتت را از تو بگیرند، اگر نامت را فراموش کنی، اگر هیچکس تو را به چیزی که بودهای نسبت ندهد..
چه چیزی از تو باقی میماند؟ شاید هیچچیز. و شاید دقیقاً همین «هیچچیز» ترسناکترین و در عین حال آزادترین حقیقت جهان باشد. چون اگر آنچه فکر میکردی هستی، آنقدرها هم ثابت نباشد پس هنوز میتوانی هر لحظه شکل دیگری از خودت باشی شاید انسان چیزی نیست که یکبار ساخته شود شاید هر لحظه دارد خودش را اختراع میکند. و ما اسم این تغییر بیپایان را گذاشتهایم:زندگی
7/10 _ عصرِ جمعه