روز تموم شد، وارد اتاق میشم درو میبندم. چه روز سختی بود. خودمو میندازم رو تخت بی سرو صدا، از گوشه ی چشمم اشک میریزه، به سقف خیره میشم و نفس عمیق، امروز بیشتر از هروز خسته شدم، سعی میکنم به قسمت خوب روز فکر کنم، از ذهنم پاک شده(؟) شاید نبوده کلا.
حرفم زیادن و وقت کم، دیگه از پنجره ی اتاقم نوری نمیاد،
دیر شده باید بخوابم، خستم خیلی خستم اما ولش کن.
صدای گوشی تا آخر بالاس اما صدای آهنگ تو گوشم نمیاد، حرفای درهمی دارم، اما حوصله کجا بود
تو یهروز دیگه
'هیچ هم زیبا نبودی، من تو را زیبا کشیدم'
آنقدرها که نشان میدادی عمیق نبودی، من به نگاهت معنا بخشیدم.