عاشقانه های حلال C᭄🇮🇷
❢💞❢ ❢ #عشقینه 💌❢ . . [📖] رمان:《 #رایحه_حضور 》 [ #قسمتهشتاودوم ] برای فاطمه پیام فرستادم که نا
❢💞❢
❢ #عشقینه 💌❢
.
.
[📖] رمان:《 #رایحه_حضور 》
[ #قسمت_هشتاوسوم ]
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
_ریحانههه!
سرم را از روی گوشی بلند کردم و به چشمان خوشرنگ نورا نگاه کردم :
جانم
_ کجایی تو ؟! ما رو کشوندی اینجا خودت رفتی تو گوشی ؟!
چشم از آخرین پست نواب گرفتم و گوشی را خاموش کردم :
اووم سوال داشتم خوب
نگاه متعجبی حواله فاطمه کرد :
بفرما
نفس عمیقی کشیدم ، به هیاهوی آدم های توی پارک نگاهی خرج کردم ، فکرم رفت روی زندگی شخصی ، هر کدام ..
خانواده ای چهار نفره با خنده دور هم حرف می زدند ..
آن طرف تر هم زوجی دست در دست هم راه می رفتند اما هر کدام در فکر های خودشان غوطه ور بودند !
چیز عجیبی بود این تفاوت ها !
به طرف جمع دخترانه سه نفره مان برگشتم
فاطمه و نورا روبرویم نشسته بودند ، فاطمه مثل همیشه موقر و پر از آرامش نشسته بود و خیره ام بود اما نورا مثل همیشه عجول بود .
نمی دانستم چطور سوالم را مطرح کنم ، دوباره فکرم رفت روی صوتی که گوش داده بودم !
چشمانم را بستم :
رفیق آسمونی یعنی چی ؟!
بعد چشمانم را گشودم ؛ نورا متعجب بود اما فاطمه با همان نگاه با محبت و آرام همیشگی اش نگاهم می کرد ، انگار انتظار این سوال را داشت از من!
فاطمه با لبخندی شروع کرد :
با اجازه نورا جان بزار من برات بگم
تو وقتی دلت میگیره میخوایی درد و دل کنی درسته ؟!
فقط سرم را تکان دادم و او ادامه داد :
خوب میری پیش رفیقت و درد و دل میکنی شاید گاهی اوقات حتی برات پیشنهاد های خوبی هم داشته باشه ، گاهی هم فقط گوش شنوا ست نه ؟!
ولی خب تو این دنیا کسی که بیشترین قدرت رو داره خداست و مطمنا اونایی که خدا تو قرآنش ذکر کرده که بهترین رفیقن حتما دلیلی داشته !
اوهومی نجوا کردم و خیره اش شوم
_ خب ما کلی شهید داریم از صدر اسلام گرفته تا بیا برس به زمان حال که مدافعان وطن و حرم داریم !
فقط کافیه بری و چند تاشون رو گلچین کنی !
یا هم میتونی با همشون رفیق باشی ، موقعی که گیر کردی بری با اونا درد و دل کنی ، قسمشون بدی به خون و حرمتشون
مطمن باش یه جوری دستت رو می گیرن که مات بمونی !
#نویسنده_سنا_لطفی
[⛔️] ڪپے تنهاباذڪرمنبعموردرضایتاست.
.
.
❢💞❢ Eitaa.com/Asheghaneh_Halal