نهال❤
قسمت701 به مجتمع خرید رسیدبم. تو هر مغازه ای که میرفتیم مسیح مینشست روی صندلی وانتخابو به منو بقیه
قسمت702
مسیح با نگاه به من هوفی کشید:
_تو که منو کشتی تا بله روگفتی
سالن رفت روهوا. روسرمون نقل ونبات میپاشیدن و کف میزدن.
مسیح خودشو به سمتم کشوند.اروم درگوشم گفت:
_نهال، شدی شاهزاده قلبم،میدونم همه چی یهویی شد ولی من تورو به یه دنیا نمیدم. بیا قلبتو راضی کن،تو هم. منو دوست داشته باش، بیا خاطره سازی کنیم، بیا بشیم دوتا عاشق، من قول میدم خوشبختت کنم، تو به من تکیه کن، من قول میدم تکیه گاه خوبی باشم برات.
بااین حرفش ته دلم قرص شدحالا دیگه زنش شدم و لازمه که امیرو فراموش کنم.
مسیح _یه چیزی بگو...
دستمو توی دستش فشردو گفت: دور چشات بگردم پیوندمون مبارک..
باصدای ماندانا به خودم اومدم که بایه گردن بند به سمتم اومد وانداخت گردنم
_این گردن بند از طرف من به زن داداش عزیزم
تا تونستن طلا اویزونم کردن، همه چی واسه یه خوشبختی محیا بود اما من آنجا نبودم. جسمم بود و قلبم نه...
مادرم بهم نزدیک شدو صورتموبوسید
_نهال مادر بهت تبریک میگم، چرااخمت توهمه واکن سگرمه هاتو زشته. حالت خوبه؟
مادرم نه یبار نه دوبار بلکه چندبارحالمو پرسید.
نتونستم ریسک کنم بگم حالم خوب نیست.
اگه میگفتم حالم خوب نیست لابد بعدشم میخواست بپرسه چرا، به چه علت حالت خوب نیست؟
مادرم دستش رو روی شونه هام گزاشت
_نهال جان چته مادر حالت خوبه؟
لبخندی زدم
_خوبم، خیلی خوبم. این چه سوالیه میپرسی بهترین لحظه زندگیم داره رقم میخوره.
باحالت کنایه گفت:
_توکه راست میگی، لااقل یکم بخندبزن دروغت راست شه.
دست دردست مسیح نشسته ام.
همه سعیمو به کارمیگیرم تنها برای یک لبخند.
هگه بهمون تبریک میگن. انگارتوخونه حاج سهراب بر ایم میان این جشن وهلهله عزاداری گرفته اند.
عزاداری عشقی که نفهمیدم کی به ختم رسید.
عشق امبرعلی تهرانی که باامدن مسیح به زندگیم فاتحه اش راخواندم.
مسیح حلقه راز جعبه اش دراوردو دستم کردو پیشانی ام را بوسید.
شکسته دل وآزرده، با جانی که به لب رسیده لبخند زدم. باهمه خودموسرگرم کردم.
بعدهم مسیح دستموگرفتو از من هیاهوی جمعیت که همه زن بودند ودختربچه کشوندم بیرون.
باهم رفتیم ارایشگاه.
کاش امیرعلی به وقت رفتنش مرا از این جازدنش باخبر کرده بود.
توی ماشین با مسیح راهیه ارایشگاه بودم ونگاهم به حلقه ی توی دستم.
مسیح _خوشبختت میکنم قول میدم، یکم بخند.
امروز انگار خنده باهام قهرکرده...
لبخندی مصنوعی زدم و برای عصبی نشدن مسیح آروم گفتم:
_مطمینم که با تو خوشبختم
لبخندی عمیق زد.
وارد آرایشگاه شدم و چتد ساعت بعد مسیح با دسته گل دنبالم اومد و سوار ماشین عروس شدیم و راه افتادیم.
نهال❤
قسمت702 مسیح با نگاه به من هوفی کشید: _تو که منو کشتی تا بله روگفتی سالن رفت روهوا. روسرمون نقل ون
.فقط و فقط با ۲۰تومن رمان نهال رو همین امروز تا آخر بخونید😍😍
به ازاده جون پیام بدید
@AdminAzadeh
❤️❤️❤️
❤️❤️❤️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌼السلام علیک یا بقیه الله
🌼یکی از جمعه ها
💫جان خواهد آمد..
🌼به درد عشـق
💫درمان خواهد آمـد..
🌼غبار از خانه های
💫 دل بگیرید...
🌼که بر این خانه
💫مهمان خواهد آمد..
🌼#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
سَرم از فکر تو خالیست ...
دلم را چه کنم !!!؟؟؟
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
چای بهانه است تا در کنار هم بنشینیم 💕💞
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
@Asheghanehhayman
❨ چرا معمولی باشی وقتی میتونی شگفتانگیز باشی!🏀🏒 ❩
• #پروفرنگے|⛪️🌈
🎈⃟⃪꯭࣭۪۪۪۪݊▨꯭݊◗◍꯭◖◍꯭◗◖꯭♡◗꯭◖◍꯭◗꯭◖꯭◍◗꯭▧݊⃟⃪࣭۪۪۪۪ۨ🎀
🌾🕊@Rahe_Aramesh🌾🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
جاده تایم 🚗💚🎼
✾࿐ᭂ༅•❥🌺❥•༅ᭂ࿐✾