عتیقهفروشئ .
-
ما دو غریبهای بودیم که یک لحظه به اشتباه ، فکر کردیم میتوانیم روحهایمان را به هم گره بزنیم . حالا من با روحِ تکهتکه شدهام میزیستم و او ، با روحی که انگار هرگز مال من نبوده ، به زندگی ادامه میدهد .
عتیقهفروشئ .
-
شاید زندگی همین قصهی عجیبیست که هیچکس پایانش را نمیداند . پر از آدمهایی که بیخبر میآیند و خاطرههایی که بیاجازه میمانند . گاهی باید میان تمام ندانستنها ، فقط به فردا اعتماد کرد . شاید زیباترین قسمت قصه ، همان جایی باشد که هنوز نخواندهایمش .