هدایت شده از چای و ایوون
به این فکرمیکنم هر یک درد های مولا و زخم های اولاد ایشان رو جدا جدا به یک شب اختصاص دادن و ما هر شب برای یک دردِ عمیق و سوزناک میگریستیدیم-و هنوز من ناتوان بودم در درک آن-
حال
بگویید که تمامی این شب ها و این دردها همه خلاصه میشوند در یک صبح تا ظهر..
• افکارِ آنه •
خیلی دلم هوای این مداحی رو کرده بود.
خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بذارم ، یا نذارم؟
دیگه دلم طاقت نیاورد. خواستم گوشی رو بردارم و پخشش کنم.
میدونی کجا بودم؟
توی هیئت کوچیک مون نشسته بودم و منتظر بودم تا مسئول هیئت ، هیئت رو شروع کنه.
تا تصمیم گرفتم گوشی رو بردارم ، یه صدایی پخش شد:
بالا بلند بابا
گیسو کمند بابا
اگه تو بری تو این غریبی
دل به کی ببنده بابا
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم؛ اشک هام شروع به ریختن کرد.
• افکارِ آنه •
خیلی دلم هوای این مداحی رو کرده بود. خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بذارم ، یا نذارم؟ دیگه دلم طاقت نیا
نمیدونم چطوری تا دلم هوای این مداحی رو کرد ، مداحی پخش شد. چند بار پشت سر هم. من تو ذهنم بود به مسئول بگم پخشش کنه ، اما به زبونش نیاورده بودم!
شاید دلیل اصلی اشک هام ، همین بود. نمیدونم.
جدیدا حس میکنم مداحی باید آروم باشه.
هم لحنش آروم باشه ، هم صداش. باید جون ادم رو بسوزونه. باید جگرسوز باشه. اگه تند و سریع باشه ، مستمع وقت نمیکنه اشک بریزه. نمیتونه بسوزه. ولی باید بسوزه.