دوست دارم عاشق و دیوونهیِ این قسمت
داستان که امشب میخوام بگم باشید
واقعا بنظرم یکی از قشنگگگ ترین
قسمتهای داستان همینجاست .
آوان'
شیرین هم میگه که چه خوب پس این آدمرو بیار که هر چی زودتر شروع کنه .
اونجایی بودیم که شیرین حکومت رو
ول کرد رفت مدائن که پیش خسرو
باشه ولی خسرو دیگه ازدواج کرده بود
و مریم اجازه نمیداد که خسرو و
شیرین همدیگه رو ببینن..
شیرین توی قصری که قبلا براش ساخته
بودن ساکن شد ...
به شاپور گفت
که یه مهندسی بیار یکاری کنه شیر از
پشت کوه مستقیم برسه به دست من ...
شاپور بلند شد و رفت کاربلد ترین
آدمرو پیدا کرد .
حالا این آدم کاربلد کی بود؟ آفرین
فرهاد .
شاپور بهش گفت که شیرین میخواد
یه راهی براش بسازی که شیر از اونطرف
کوهستان مستقیم از وسط کوه بیاد و
برسه به قصر شیرین .
آوان'
قسمتی از شعر ِداستان ِخسرو و شیرین از نظامی *
بیت پنجم میگه نگهبانها وقتی فرهاد
وارد قصر شد براش یه جایی درست
کردن تا اونجا بمونه که شیرین بیاد و
راجب راه حرف بزنن .
*در زمان قدیم به نگهبان خانهها [رقیب]
میگفتن .
بعدها چون اینا نمیذاشتن عاشق وارد
خانهیِ معشوق بشه معنی کلمهیِ رقیب
تغییر کرد .
تو شعر نظامی که مال گذشتهست
رقیب در معنی نگهبان به کار رفته.