خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
نکته شماره ۲۳۸ راه حلهایی برای #دراماتیک_کردن_فضاسازی *قسمت دهم: حذفِ توصیفهای بیاثر* در ویرا
نکته شماره ۲۳۹
راه حلهایی برای #دراماتیک_کردن_فضاسازی
*قسمت یازدهم: توصیفِ اطلاعاتیِ پنهان*
در فرآیند ویرایش، اغلب با متنی مواجه میشوم که نویسنده سعی دارد اطلاعاتِ پسزمینه را با روشی مستقیم و خستهکننده به خواننده دیکته کند. مثلاً میگوید: «او در خانهای قدیمی که در دهه چهل ساخته شده بود زندگی میکرد». این مدل، اطلاعات را به صورت «گزارش» ارائه میدهد، نه «داستان». نوقلمها فکر میکنند دادن اطلاعات ضروری به خواننده، وظیفهای است که باید با جملات مستقیم انجام شود.
*نویسنده حرفهای، اطلاعات را در تار و پودِ توصیف پنهان میکند. او به جای اینکه بگوید یک خانه قدیمی است، از لرزش پنجرههای چوبی، بوی کاغذهای کهنه یا صدای جیرجیر سقف استفاده میکند.* با این کار، او همزمان با فضاسازی، اطلاعاتِ تاریخی یا اجتماعیِ آن مکان را به خواننده منتقل میکند؛ بدون آنکه ریتم روایت را با دادنِ اطلاعاتِ خشک و بیروح، متوقف کند.
روش «نشان دادن به جای گفتن» در اینجا به اوج خود میرسد. *وقتی شما توصیف میکنید که گرد و غبار روی یک مدال قدیمی نشسته است، به خواننده میگویید این شیء مدتهاست فراموش شده؛ اما به او نمیگویید که «این شیء قدیمی است». این یعنی تبدیل اطلاعاتِ خشک به تجربه بصری و حسی.*
در «گتسبی بزرگ»، فیتزجرالد با توصیف اشیا و جزئیاتِ مجللِ خانهها، طبقه اجتماعی و شکافهای اقتصادی را بدون استفاده از جملات توضیحی، به خواننده میفهماند. در تلماسه، نویسنده توصیفِ خشکی، گرما و کمبود آب را بدون اینکه مستقیماً بگوید سیاره آراکیس یک دنیای بیابانزده است، اطلاعاتِ محیطی و بقای شخصیتها را به شکلی دراماتیک منتقل میکند.
*تمرین:*
صحنهای بنویسید که شخصیت وارد یک کتابخانه قدیمی و بسیار پرجمعیت میشود. اجازه ندارید از کلماتی مثل «قدیمی»، «پرجمعیت»، «دیرینه» یا «کهنه» استفاده کنید. اطلاعات مربوط به سنِ کتابخانه و شلوغ بودن آن را فقط از طریق توصیف اشیا، بوها یا صداهای محیطی به خواننده منتقل کنید.
در نظرها بنویسید.
#نکات_نوشتن
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir
«وقتی به زیرعنوانِ کتابِ «۱۱۰» یعنی «فضیلتهای حضرت علی (علیهالسلام)» نگاه میکنی، فوراً میفهمی دلیلِ نامگذاریاش چیست: ۱۱۰ ابجدِ نامِ امیرالمؤمنین علیهالسلام است.
این کتاب، گلچینی از ۱۱۰ فضیلتِ حضرت است. از جهتِ اعتبارسنجی هم خیالت راحت است؛ چون نویسندهاش، محمدرضا هوری، متخصصِ حوزهی حدیث و رجال است و تشخیصِ سره از ناسره را خوب میداند.
کتاب در قطعِ رقعیِ اروپایی منتشر شده و متنِ اصلیاش ۱۱۰ صفحه است؛ با شناسنامه و مقدمه هم سرجمع از ۱۲۰ صفحه بیشتر نمیشود. راحت دستت میگیری و حتی میتوانی در یک نشست، کُلش را بخوانی.
هر صفحه مستقل به یکی از فضایلِ حضرت میپردازد. الگوی «یک صفحه، یک فضیلت»، متنهای جمعوجوری میدهد که هم به اندازه کافی مستندند، هم به اندازه کافی کشش دارند.
کتاب ۱۱۰، برای ما نویسندهها منبع ایدهپردازی خوبی هم هست. میشود از دلِ این فضایل، لحظاتِ دراماتیک بیرون کشید یا برای غنایِ روایی الهام گرفت. ورای همهی اینها، یادِ علی عبادت است؛ هم برای خواندن در جمعِ خانوادگی مناسب است، هم برای هدیه دادن.
#معرفی_کتاب
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir
نوشتن را مثل یک شغل انجام دهید نه یک وظیفه عارفانه. هر روز صبح بیدار شوید و مشغول کار شوید؛ نه اینکه منتظر الهگان هنر بمانید تا چیزی به شما الهام کنند.
جین برودی
#جملات_قصار
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir
خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
نکته شماره ۲۳۹ راه حلهایی برای #دراماتیک_کردن_فضاسازی *قسمت یازدهم: توصیفِ اطلاعاتیِ پنهان* در
نکته شماره ۲۴۰
راه حلهایی برای #دراماتیک کردن_فضاسازی
*قسمت دوازدهم و پایانی: محیط به عنوان کنشگر*
چیزی که در مقام ویراستار، بارها تکرار کردهام این است که محیط را فقط ظرف داستان ندانید. فضا را ساکن نبینید، محیط را یک کنشگر فعال ببینید. مکان نباید فقط بستر رخداد باشد؛ مکان باید بر شخصیت فشار بیاورد یا مسیر او را تغییر دهد. هر فضایی که انتخاب میکنید، باید در سرنوشت شخصیت دخالت مستقیم داشته باشد.
*فضا را به چشم یک شخصیت ساکت ببینید که با رفتار خود، قهرمان را به کنش وا میدارد. وقتی شخصیت وارد مکانی میشود، آن مکان باید بر او تأثیر بگذارد؛ شاید با سنگینی، با نور، یا با بوی کهنگی.* نویسنده حرفهای، محیط را چنان میسازد که شخصیت ناچار به انتخاب شود. اگر محیط دست و پای شخصیت را ببندد یا او را به خروج تشویق کند، فضاسازی خودبهخود دراماتیک میشود.
از دکور کردن دست بردارید. به محیط، اراده بدهید. وقتی شخصیت وارد یک فضای بسته میشود، آن فضا نباید فقط اتاق باشد؛ باید زندان باشد. وقتی وارد دشت میشود، نباید فقط طبیعت باشد؛ باید میدان نبرد باشد. محیط، ذهن شخصیت را شکل میدهد. *اگر فضاسازی شما، شخصیت را به تغییر جهت واداشت، موفق شدهاید. این، تفاوت نویسنده مشاهدهگر و نویسنده خلاق است.*
در «محاکمه» دادگاهها و ساختمانها نه فقط مکان، بلکه ساختارهای خفهکنندهای هستند که سرنوشت «کا» را تعیین میکنند. محیط، قاضی است. در «درخشش» استیون کینگ، هتل اورلوک به شخصیت اصلی و آنتاگونیست تبدیل میشود. هتل نفس میکشد، تماشا میکند و جک را به جنون میکشاند. محیط، موتور محرک داستان است و کنشهای شخصیت، واکنشهای اجباری به اراده مکان است.
*تمرین:*
صحنهای بنویسید که شخصیت در یک خانه قدیمی راه میرود و احساس میکند خانه با او «مخالفت» میکند. دیوارها، درها و نور اتاق باید طوری طراحی شوند که شخصیت را به خروج وادار کنند. بدون استفاده از کلمات انتزاعی مثل «ترسناک»، فقط با توصیف جزئیات فیزیکی، نشان دهید که خانه چگونه او را بیرون میراند.
در نظرها بنویسید.
#نکات_نوشتن
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir
یکجوری ملت علیالخصوص نویسندهها و خبرگزازیها در بازنشر خبرهای جنگ، خصوصا حملات آمریکا به ایران سرعت عمل به خرج میدهند و به آدم اضطراب وارد میکنند، انگار مسابقه است!
بابا جان دو دقیقه سراغ گوشی نری از دلالی استرس عقب نمیافتی!
خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
در هنر انقلاب و در این بخش - یعنی بخش داستان و خاطره و این چیزها - باید دنبال یک «جَست» نو باشیم. (و
«از این دستمایهای که جنگ برای ما درست کرده و برکات زیادی هم داشته، بیاییم هنر داستاننویسی را در ایران بازسازی کنیم. من، این دومی را هم رویش تکیه دارم و حرفهای اخیرم ناظر به این بخش دوم قضیه است.
بالاخره جنگ موجب شد که آقایی، برای اینکه خاطراتش را بنویسد - به قول شما - برود چند تا رمان بخواند تا بفهمد «واقعهنویسی» چگونه است. اگر جنگ برای او مطرح نبود، شاید اصلاً به فکر نوشتن نمیافتاد. حالا این استعدادها توی راه آمدهاند و ما باید از این استعدادها استفاده کنیم؛ استعدادهای جوشانی، که حادثهی جنگ را به این خوبی میسرایند و ترسیم میکنند.»
بیانات رهبری در دیدار اعضاى «دفتر ادبیات و هنر مقاومت»
۱۳۷۱/۰۴/۲۲
بخش اول)
درباره محتوا
به نظرم اینجا نگاهِ رهبری به هنر داستاننویسی، یک نقشه راه است؛ نه به معنای بازگشتِ شعاری به تاریخِ جنگ، بلکه بهرهگیری از آن «معدنِ تجربه» برای استخراجِ فرم و ساختارهای نوین.
به گمانم سخنان ایشان، نقدی جدی بر ادبیاتِ شبهروشنفکری است. ادبیاتی که عموماً بر «انسانِ سرگشته و بیپناه» تمرکز دارد؛ موجودی منفعل که در چنبره تقدیر، تنها «رنج» میکشد. اما دفاع مقدس، الگوی متفاوتی از «انسانِ انتخابگر» ارائه میدهد.
ما به عنوان نویسنده، باید در محتوای آثارمان بر این حقیقت تکیه کنیم که قهرمان، نه «قربانیِ شرایط»، بلکه «سازنده آن» است. او رنج میکشد، اما رنجی هدفمند و معنادار؛ رنجی که بهجای انفعال، ارتقادهنده روح و کنشگرِ میدان است.
#داستان_تراز
#به_وقت_دلتنگی
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir
الگوی من تو زمینه آزادی و آزادیخواهی، آنهایی هستند که کلا پانصد نفر هم عضو کانالشان نیست ولی در قسمت واکنشها، دیسلایک را برداشتهاند و شما فقط حق دارید 👍یا👌بزنید!
خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
نکته شماره ۲۴۰ راه حلهایی برای #دراماتیک کردن_فضاسازی *قسمت دوازدهم و پایانی: محیط به عنوان کنشگر*
نکته شماره ۲۴۱
اصول اولیه #گفتوگوی_استاندارد
*قسمت اول: لحن و کلام ویژه*
بارها در هنگام ویرایش داستانها دیدهام نویسنده تازهکار به همه شخصیتها یک لحن ثابت داده است. انگار نویسنده از پشت فرمان همه شخصیتها حرف میزند! این روش بزرگترین ضربه به جانبخشی متن است. وقتی یک سرباز در میدان جنگ همانطور حرف میزند که یک استاد دانشگاه در کتابخانه، خواننده باور نمیکند. گفتوگو ابزار اصلی شخصیتسازی است و نباید به آن بیتوجه بود.
باید بدانید *زبان شخصیت، بازتابدهنده جهانبینی، تحصیلات و طبقه اجتماعی او است. نویسندگان حرفهای برای هر فرد یک دایره واژگان خاص تعریف میکنند.* اگر شخصیت شما در شرایط بحرانی کلمات کتابی و فاخر به کار میبرد، یعنی هنوز او را نشناختهاید. کلمات باید از دل تجربه زیسته کاراکتر بیرون بیایند، نه از فرهنگ لغت ذهنی شما.
اگر در متن خود جای کلمات را بین شخصیتها عوض کردید و هیچ اتفاقی نیفتاد، یعنی شما فقط مکالمه نوشتهاید، نه شخصیتپردازی. *صدای هر کاراکتر باید اثر انگشت او باشد. وقتی این تفاوت را ایجاد میکنید، گفتوگو از حالت گزارشگونه خارج شده و تبدیل به کنشی زنده میشود.*
در «جنایت و مکافات»، راسکولنیکف با کلمات مشوش و پر از تردید حرف میزند که با لحن ساده و عامیانه مادرش تفاوت دارد. این تمایز در «غرور و تعصب» هم دیده میشود؛ جایی که لحن طنزآلود و کنایهدار قهرمان داستان با گفتار رسمی و خشک سایر اشراف در تضاد است. این نویسندگان از کلمات بهعنوان ابزاری برای ترسیم دقیق فاصله طبقاتی و روحی شخصیتها بهره میبرند.
*تمرین:*
یک صحنه دونفره بنویسید بین یک پزشک جدی و یک راننده تاکسی شاکی. هر دو باید درباره ترافیک شهر صحبت کنند اما اجازه ندارید از کلمات توصیفی برای شخصیتپردازی استفاده کنید. فقط از طریق لحن، دایره واژگان و کوتاهی یا بلندی جملات، تفاوت جایگاه اجتماعی و روحی آنها را نشان دهید. متن را بازخوانی کنید تا هیچ کلمه اضافه در دیالوگ نباشد.
در نظرها بنویسید.
#نکات_نوشتن
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir
سحر چون خسرو خاور، عَلَم بر کوهساران زد
به دستِ مرحمت، یارم، درِ امیدواران زد
چو پیشِ صبح روشن شد که حالِ مِهر گردون چیست
برآمد خندهای خوش بر غرورِ کامگاران زد
نگارم دوش در مجلس، به عزمِ رقص چون برخاست
گره بگشود از گیسو و بر دلهای یاران زد
من از رنگِ صلاح آن دَم، به خونِ دل بِشُستم دست
که چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد
#حافظ
#همزاد_مبارزه
#رمان_درحال_ویرایش
خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
نکته شماره ۲۴۱ اصول اولیه #گفتوگوی_استاندارد *قسمت اول: لحن و کلام ویژه* بارها در هنگام ویرایش داست
نکته شماره ۲۴۲
اصول اولیه #گفتوگوی_استاندارد
*قسمت دوم: هدفمند بودن گفتوگو*
در کار ویرایش، دائم با صحنههایی مواجه میشوم که گفتوگو فقط برای پر کردن فضای صفحه است. نویسنده تازهکار میخواهد شخصیتها را با سلام و احوالپرسیهای کشدار و تعارفهای بیهوده به هم برساند. اما این کار، ریتم داستان را نابود میکند. گفتوگو در داستان، کادویی برای خواننده نیست که با بستهبندی اضافه، آن را به تأخیر بیندازید؛ گفتوگو باید کارکرد داشته باشد.
نویسندگان حرفهای معتقدند هر گفتوگو باید یا اطلاعاتی ضروری بدهد، یا تغییری در مسیر داستان ایجاد کند، یا جنبهای از شخصیت را آشکار سازد. *اگر حذف یک گفتوگو به ساختار صحنه لطمهای نمیزند، پس آن دیالوگ اضافه است و باید حذف شود.* این یک قانون طلایی است که بسیاری از آن غافل هستند. حرفهای روزمره، وقتی به درام کمک نمیکنند، فقط ملالانگیز هستند.
گاهی برای نشان دادن صمیمیت، نیاز نیست که شخصیتها ساعتها درباره آبوهوا صحبت کنند. وقتی گفتوگو به سمت حاشیه میرود، خواننده علاقهاش را از دست میدهد. هر کلمه باید بار معنایی داشته باشد. گفتوگو خوب، فشرده و کارآمد است.
در «گتسبی بزرگ»، هر گفتوگوی کوتاه بین گتسبی و دیگران، یا رؤیای او را فاش میکند یا فاصله طبقاتی را به رخ میکشد؛ هیچ جملهای برای پر کردن وقت نیست. در «هری پاتر» هم گفتوگوها یا گرهای از معما را باز میکنند یا شخصیتپردازی هری و دوستانش را در مواجهه با خطر عمیقتر میکنند.
*تمرین:*
یک صحنه بنویسید که در آن دو شخصیت برای انجام یک کار مهم (مثل باز کردن یک گاوصندوق یا متقاعد کردن دیگری برای سفر) با هم حرف میزنند. گفتوگو را بنویسید، سپس تمام جملاتی که بار دراماتیک ندارند یا اطلاعات جدیدی نمیدهند را حذف کنید. آیا باز هم صحنه معنای خود را حفظ میکند؟ دیالوگهای باقیمانده باید ضربآهنگِ صحنه را بالا ببرند.
در نظرها بنویسید.
#نکات_نوشتن
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir
خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
جنایت و مکافات یک ویراستار داستانی تاجرِ ونیزی در راهروهای نشر بخش دوم) مشکل اینجاست که این تصویر، ب
جنایت و مکافات یک ویراستار داستانی
قسمت پنجم: در جستوجوی زمان از دست نرفته
بخش اول)
برخلاف موسیقی، نوشتن حرفهای کاری است که آدم معمولاً از بیستودو، بیستوسهسالگی به آن پا میگذارد. ویراستاری داستان اما به شهادت تاریخچهاش، شغلِ سیودو، سیوسهسالگی است؛ شغلی که فقط دانش نمیخواهد، بلکه نوعی جاافتادگی، صبر، و تحملِ کشاکش با آدمها و متنها را هم لازم دارد. میشود زودتر از اینها هم ارزیابی داستان را شروع کرد، اما ویراستاری داستان چیز دیگری است. اگر مثل من زودتر از موعد سراغش بروید، باید پیه خیلی چیزها را به تنتان بمالید.
البته من پیش از آن هم کارهایی را زودتر از وقت معمولشان شروع کرده بودم. بیستویکساله که بودم، مربی انیمیشن و مجسمهسازی کانون پرورش فکری بودم. بیستودوساله که شدم، لپتاپم را زیر بغلم میزدم و در انجمن سینما، تدوین و کارگردانی درس میدادم. اما این یکی فرق داشت. آن کارها، هرچه بودند، هنوز در محدوده انتقال مهارت میگنجیدند. #ویراستاری_داستان، اما، ورود به قلمرو داوری بود؛ داوری درباره چیزی که آدمها گاهی سالها برایش جان گذاشتهاند.
اولین بار، ساعت ۹ شبِ یک شب تابستانی، حامد اشتری زنگ زد و گفت میخواهد ویراستاری رمان حصار محمدعلی میقانی را به من بسپارد. آن شب، اصلاً خبر نداشتم این پیشنهاد قرار است بعدها مسیر اصلی کارم را تعیین کند. آن روزها بیستوهفتساله بودم؛ سنی که برای خیلی کارها شاید زود نباشد، اما برای ویراستاری داستان، بهنظر من، هنوز زود است.
یک سال بعد، وقتی به قم برگشتم، بهصورت رسمی ویراستار داستانی نشر کتابستان شدم. هنوز چند ماهی از حضورم در کتابستان نگذشته بود که شدم تنها ویراستار داستانی آنجا. من قرار بود فقط بار ادبیات ژانر را بردارم، اما از همان سال ۹۸، همه آن برنامههای اولیه به هم ریخت و ماجرا شکل دیگری پیدا کرد.
محمد حقی را اولین بار پنجشنبه یازدهم شهریور ۹۵ در مجمع ناشران انقلاب اسلامی دیدم. آن موقع نمیدانستم او، بیرون از آن فضا، مدیرعامل نشر کتابستان هم هست. اواخر آذر همان سال، بهعنوان کارمند جزء در کتابستان استخدام شدم؛ با کارهایی اداری: ثبت مجوز کتابها، حضور در نمایشگاه، پیگیری ویراستار و صفحهآرا و از این دست کارها. اما سه سال بعد، نسبت من با آنجا کاملاً عوض شده بود.
روزی که داشتم با یک ایویکو اثاث خانه را به قم میآوردم، به محمد حقی زنگ زدم تا شماره کسی را از او بگیرم. وقتی فهمید دارم میآیم، گفت اولین جا بعد از تمام شدن اسبابکشی، دفترش در خیابان صفائیه باشد. وقتی از دفترش بیرون آمدم، دیگر کارمند اداری سابق نبودم؛ ویراستار داستانی کتابستان معرفت شده بودم.
از آن به بعد، کار فقط خواندن متن نبود. باید برای رد و تأیید هر کتابی دلیل میداشتم؛ دلیلی متقن، روشن، قابلدفاع. باید برای کتابهایی که میشد بهترشان کرد برنامه میریختم. باید قانع نمیشدم، باید سختگیر میماندم، باید ابا نمیداشتم از اینکه کاری را رد کنم، حتی اگر نویسندهاش مشهور باشد. اینجا دیگر با سلیقه شخصی طرف نبودم؛ با مسئولیت طرف بودم.
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir
خرمن کلمات _ مسعود آذرباد
جنایت و مکافات یک ویراستار داستانی قسمت پنجم: در جستوجوی زمان از دست نرفته بخش اول) برخلاف موسیقی،
جنایت و مکافات یک ویراستار داستانی
قسمت پنجم: در جستوجوی زمان از دست نرفته
بخش دوم)
اعتمادی که محمد حقی به من کرد، به من پر و بال داد تا چیزهایی را که سالها پراکنده خوانده و آموخته و شنیده بودم، در میدان عمل بیازمایم؛ از نحوه دریافت طرح از نویسنده تا چگونگی همراهیاش در نوشتن و حتی بستن قرارداد. اینها را میگویم که کسی خیال نکند #ویراستاری_داستان در ایران، شغلی جاافتاده و تعریفشده است. نیست. هنوز هم در صنعت نشر ایران، چیزی به نام ویراستاری داستان برای خیلیها معنای روشن و مشخصی ندارد. نه اصطلاحش جا افتاده، نه منطقش، نه کارکردش.
در این سالها، نویسندگان نوقلم زیادی را به نشر ایران معرفی کردم و در کنار آن، با نویسندگان نامآشنای دیگری هم کار کردم: داوود امیریان، سیدمیثم موسویان، عبدالرحمن اونق، هادی خورشاهیان. بعدها به اونق و خورشاهیان گفتم که در دهه هشتاد، وقتی نوجوان بودم، رمانهای شما را میخواندم و حالا ویراستار داستانی آثار تازهتان هستم. این از آن حسهایی است که نه میشود انکارش کرد، نه میشود بهسادگی توضیحش داد.
حاصل این هفت سال برای من، فقط عدد نیست، اما عدد هم هست: سه میلیون و چهارصد و بیستونه هزار کلمه رمانِ ویرایششده؛ پنجاه رمان و ناداستان، که سیوپنجتایشان چاپ شدهاند و باقی در نوبت چاپ هستند. از میان همین کتابهای چاپشده، پانزده عنوان نامزد جوایز ادبی شدهاند و ده عنوان هم برای نویسندگانشان جایزه آوردهاند. برخی هم به چاپهای دورقمی رسیدهاند. (هرچند خوب میدانم که جایزه یا پرفروش شدن، همیشه معیار نهایی ارزش یک متن نیست، اما بیراه هم نیست اگر آن را نشانهای از بهثمر نشستن بخشی از آن همه زحمت بدانیم.) بیش از هزار ساعت مکالمه تلفنی با نویسندگانی از گوشهوکنار ایران؛ هزار ساعت تلاش برای جلب اعتماد، برای جان دادن به متنی که هنوز خودش را پیدا نکرده بود، برای همراهی با نویسندهای که گاهی حتی به خودش هم اعتماد نداشت.
من علاوه بر کتابستان، با نشرهای جمال و بینالملل و میخ و معارف هم کار کردهام. هر کدام خُلقوخوی خودشان را داشتهاند، اما در یک چیز مشترک بودهاند: هیچکدام لیلی به لالای ویراستار داستانی نمیگذارند.
و شاید وقتی به این هفت سال نگاه میکنم، مهمترین چیزی که به ذهنم میرسد نه فهرست کتابها است، نه تعداد کلمهها، نه اسمها. بیشتر از همه، راهی است که هنوز نرفتهام. اینکه چقدر باید بیشتر بخوانم، بیشتر تأمل کنم، و بیشتر تلاش کنم. شاید معنای واقعی این هفت سال، همین باشد؛ اینکه تازه فهمیدهام چقدر اول راه هستم.
خرمن کلمات
یادداشتهای مسعود آذرباد
@Azarbadir