بچه حزب اللهی
#روایت_انسان #داستان_واقعی #قسمت_شصت🎬: حضرت نوح پس از ۹۵۰ سالی که تمام تلاشش را کرد تا قومش را به
#روایت_انسان
#داستان_واقعی
#قسمت_شصت_یکم🎬:
حلقه یاران گرداگرد نوح تنگ شد و یکی از یاران جلو آمد و همانطور که نگاهش به سبدی از خرما که در کنار نوح وجود داشت، بود؛ گفت: به به! می بینیم که بر خلاف تن رنجور و پر از زخمتان روحیه شما شاداب است و انگار از آسمان ها برایتان تحفه هم رسیده...
نوح سبد خرما را جلو کشید و خرما را به یارانش تعارف کرد، هر کدام از آنها دانه ای خرما برداشتند.
یکی از مومنانی که گرد نوح جمع شده بودند خرما را نوش جان کرد و هسته اش را در دست گرفته بود و رو به ایشان گفت: ای نوح! آیا اینهمه سال رنج و سختی و کتک و ناسزا بس نیست؟! کی زمان وعده ای که پیامبران پیش از تو داده اند و تو هم بر آن تاکید کردی میرسد؟ اینک که فرشته وحی بر شما نازل شد نپرسیدی که چه زمانی فرج و گشایش ما رخ خواهد ؟! به خدا قسم که از اینهمه بی رحمی که نسبت به ما روا می دارند، دلمان خون است و روحمان زخمی ست.
حضرت نوح فرمود: ای یاران! من در این مورد هم از خداوند کسب تکلیف نموده ام و بدانید که خداوند فرمود: به مومنان بگو خرما بخورند و هسته های آن را
بکارند، هنگامی که آن هسته ها درخت های خرما شدند و ثمره به بار آوردند آن گاه فرج حاصل می شود.
یاران نوح تا این را شنیدند، چشمی گفتند و قرار شد که هسته های خرما را بکارند و طبق دستور خداوند عمل کنند.
آن ها
این کار را انجام دادند، سالها گذشت و هسته های خرما تبدیل به درختانی شد که سر به فلک کشیده بودند و حالا اولین بار خرمایشان هم چیدند، پس مومنین دوباره به نوح مراجعه کردند و درخواست وفای به عهد نمودند.
در این هنگام خداوند به نوح فرمود: ای نوح! به آن ها بگو از میوه های همین درخت های خرما بخورید و دوباره هسته های آن ها را بکارید تا تبدیل به درخت شوند
و میوه بدهند و گویی در این دستور خداوند یکی از سنت های الهی نهفته بود و آن سنت ابتلا و امتحان بود، خداوند میخواست مخلص ها را برای خودش سوا کند، او می خواست آنان که اعتقادی سست دارند بریزند و این سنت ریزش و رویش در تمام عصرها و قرن ها برقرار است.
در این اتفاق یک سوم مومنین دچار شک و تردید در حقانیت نوح شدند و به جمع کفار ملحق
شدند؛ آن ها به نوح گفتند احتمالا بقیه سخنانت هم مانند همین وعده ات دروغ بوده باشد.
اما حقیقت آن است که خدای ارحم الراحمین هیچ گاه در عقوبت و عذاب عجله نمی کند بلکه تا آخرین لحظه
ممکن برای هدایت انسان تلاش می کند.
مومنین باقی مانده به دستور خداوند عمل کردند و پس از آن که میوه های خرما برای دومین بار به ثمر نشست نزد
حضرت نوح آمدند و عرض کردند که آیا هنوز زمان ان نرسیده به وعده ات وفا کنی؟!
در این جا نیز خداوند دوباره دستور سابق را تکرار کرد و به آن ها امر کرد که هسته های همین خرماها را برای بار سوم بکارند.
در این اتفاق نیز یک سوم دیگر از مومنان باقی مانده دچار
کفر شدند و از گرد نوح پراکنده شدند.
و بعد از ریزش این مومنین هنگامه فرج مهیا شد.
خداوند متعال در امر هدایت به دنبال خلوص است و مومنان خالص را می خواهد. خداوند با جو زدگی و ظاهرسازی
مخالف است و کیفیت ایمان، برایش از کمیت مومنین مهم تر است. به همین خاطر در این ماجرا می خواهد تا
مومنین خالص، باقی بمانند و کسانی که ایمان شان ظاهری است در معرض امتحان و پالایش قرار گیرند.
و کاش مؤمنین حواسشان را جمع کنند،چرا که خداوند همیشه خواهان خلوص است پس در این زمانه خوف و خطر باید چنان بصیرتمان را افزایش دهیم که ما چون مومنین زمان نوح دچار ریزش نشویم، خداوند قرار بود عذابی بر قوم کافر نازل کند و اراده کرده بود که همه انسان ها به جز مومنین واقعی، در دریای خشم الهی غرق شوند و فقط مخلصین واقعی نجات می یافتند و اینک آخرالزمان چقدر شده است شبیه قرن های نخستین زمین....
ادامه دارد...
📝به قلم:ط_ حسینی
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#بچه_حزب_اللهی
@BACHE_HEZBOLLAHi
بچه حزب اللهی
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹: داستان«ماه آفتاب سوخته» #قسمت_پنجاه_نهم 🎬: زینب با سرعت به طرف خیمه س
داستان«ماه آفتاب سوخته»
#قسمت_شصت_یکم🎬:
صبح روز یازدهم محرم دمید، گویی آسمان هم چون زمین کربلا به خون نشسته بود، رباب جلوی خیمه نیم سوخته نشسته بود و خیره به نقطه ای روی زمین بود، نقطه ای که قرار بود برای همیشه در تاریخ این ارض خاکی بدرخشد و نوری باشد در ظلمت دنیای دون، تا هر که راه را گم کرد، با تلالؤ این نور،راه از بیراهه بشناسد و به کمال رسد.
رباب خیره به قتلگاه بود و بی صدا اشک میریخت، لشکر عمر سعد در تاب و تب برگشتن بود، عمر سعد دستور داده بود که کشته های سپاه کوفه را جمع کنند برای غسل و کفن و تدفین، اما پیکرهای مطهر شهدای اهل بیت علیه السلام و یارانش باید در زیر آفتاب داغ کربلا میماند، رباب اشک میریخت و با خود واگویه میکرد: روا نباشد که به دین رسول خدا باشید و کشته های خودتان را با رسم و رسوم اسلام دفن کنید و بدن مطهر نوادهٔ رسول را روی ریگ های داغ بیابان رها کنید.
هق هق رباب داشت تبدیل به ناله های جانسوز میشد که صدای زینب به گوشش رسید: رباب! عزیز دلم، اندکی تحمل کن مگر نمی دانی که این لشکر منتظر بهانه است تا با تازیانه و غلاف شمشیر به جان ما بیافتند، کودکان را تازه ساکت کرده ام، به خاطر کودکان هم شده بغضت را فرو خور و صبر کن..
رباب به احترام زینب که انگار فاطمه است که در زمان و مکانی دیگر قد علم کرده، از جای برخواست، دستی به روی چشم نهاد و بغضش را فرو خورد.
زینب سر رباب را در آغوش گرفت و گفت: چقدر داغی، بیا در سایهٔ خیمه بنشین، زیر نور آفتاب، داغی بدنت بیشتر می شود و اذیت می شوی..
دیگر دست رباب نبود، باران اشک چشمانش باریدن گرفت و همانطور که قتلگاه را نشان میداد گفت: روا نیست که نواده رسول، سایهٔ سرم، حسین عزیزم در زیر نور آفتاب باشد و رباب سایه خیمه ای بر سر داشته باشد...بانوی من! نیت کرده ام از امروز تا زمانی که خدا به من عمر دهد، سایهٔ هیچ چیزی را بر سر نکشم، چرا که سایه سار سرم زیر خورشید داغ کربلا فتاده، زینب هم هق هقش در آمد و هر دو در آغوش هم شروع به گریه کردند، رباب در حین گریه دست به جلوی لباسش که از شیر سینه اش خیس شده بود کشید و گفت: حرامم باد،جرعهٔ آبی خورده ام و شیرم جاری شده، کجاست علی اصغرم که از آن بنوشد و بی قراری نکند؟!
صدای شیون رباب و زینب به گوش سربازان رسید و باران تازیانه باریدن گرفت.
بعد از دفن اجساد قاتلان پسر پیامبر، عمر سعد دستور داد تا سر از تن پیکرهای شهدای کربلا جدا سازند و این سرها را چون غنیمت های جنگی در بین تمام قبیله هایی که در این جنگ نابرابر شرکت کرده بودند تقسیم کرد.
دل اهل کاروان و کودکان با دین این صحنه به درد آمد، دردی که تا قیام قیامت در جان تمام خوبان عالم خواهد ماند..
رباب همانطور که اطراف را مینگرید، ناگاه متوجه نزاع دو سرباز شد، انگار سر غنیمتی دعوایشان شده بود، رباب میدید که آنها به پشت خیمه رفتند، ترسید نکند که طفلی از طفلان حسین را آنجا دیده اند و میخواهند به او تازیانه زنند، هراسان از جای برخواست تا جانش را سپر بلای آن طفل کند.
نزدیک سربازها رسید و صدایشان را به وضوح میشنید: خودم دیدم که حسین او را در اینجا مخفی کرد..
رباب متعجب شده بود...اینها از چه حرف میزدند، آیا مولایش حسین گوهری را در زمین پنهان کرده که این دو اینچنین بر سر تصاحبش به جان هم افتاده اند؟!
یکی از سربازها مشغول کندن شد و دیگری با نمایان شدن پارچه ای سبز رنگ ، لبخندی پیروزمندانه زد و گفت: دیدی گفتم، پس این گنج از آن من است و چون گرگی درنده حمله نمود و رباب دید ان گنج چیست و کاش نمیدید...
سرباز، پیکر طفل شش ماهه را بیرون آورد و نیاز به ضربت شمشیر نبود،با اشاره دستش سر علی اصغر را جدا کرد و ...
عذرخواهم مرا طاقت نوشتن نیست
اللهم العنهم جمیعا😭😭
ادامه دارد...
📝به قلم:ط_حسینی
🌿🖤🌿🖤🌿🖤🌿🖤🌿
داستان«ماه آفتاب سوخته»
#قسمت_شصت_دوم🎬
اجساد لشکر کوفه دفن شدند و سرهای مطهر شهدای کربلا از پیکر مبارکشان جدا شد و هر سر به قبیله ای ارزانی شد تا بر نیزه بزنند و در بین کاروان بگردانند.
غل و زنجیر سنگین و آهنین برگردن و دست و پای مبارک علی بن حسین که تنها مرد بازمانده در کاروان بود انداختند و او را بر شتری لخت و بی جهاز نشاندند و چون بیمار بود و توان نشستن نداشت، پس پاهای نازنین ایشان را از زیر شکم شتر به هم بستند و دستان ایشان را از دو طرف گردن شتر، در هم قفل کردند و امام چهارم شیعیان با شکم روی شتر افتاده بود.
دستان زنان وکودکان را با ریسمانی محکم به هم بستند و زنان اهل بیت بدون چادر و حتی مقنعه با وضعی اسفناک در حالیکه اطرافشان را حرامیان نامحرم گرفته بودند، حرکت کردند.