eitaa logo
بهار🌱
19.6هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
630 ویدیو
26 فایل
کد شامد1-1-811064-64-0-1 من آسیه‌علی‌کرم هستم‌ودراین‌کانال‌آثار‌من‌رو‌می‌خونید. آثارمن‌👇 بهار فراتر از خسوف سایه و ابریشم خوشه‌های نارس گندم عروس افغان پارازیت(در حال نگارش) راضی به فایل شدنشون و خوندنشون از روی فایل نیستم. تعطیلات‌پارت‌نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از بهار🌱
Farzad Farokh - Ghalbam Bahate (128).mp3
2.96M
عاشقانه آرش و مینا خیلی زیباست و پر از انرژی مثبت 💖 @Baharstory 💖
@baharstory
پارت اول💕اوج نفرت💕 https://eitaa.com/Baharstory/18878
بهار🌱
#پارت35 💕اوج نفرت💕 خواستم برم اتاق که مرجان گفت: _عمو اقا نگار کارتون داره، هر وقت کارتون تموم
💕اوج نفرت💕 هر دو پایین تخت روی مبل راحتی قهوه ای رنگ نشسته بودن. رفتار شکوه خانم مصممم کرد تا جوری حرف بزنم که از اینجا برم. سلامی زیر لب دادم و روبروی عمو اقا نشستم. مرجان روی دسته ی مبل کنار من نشست. احمد رضا به اعتراض گفت: _اونجا جای نشستن نیست. از نگاه تیز برادرش حساب برد. بلند شد و ببخشیدی زبر لب گفت و کنار من نشست. نمی دونم مرجان به خاطر من این کار رو میکنه یا داره مخفیانه از مادرش حمایت میکنه. رو به عمو اقا گفت: _عمو شاید نگار بخواد با شما تنها حرف بزنه. یه لحظه با احمد رضا چشم تو چشم شدم و فوری نگاهم رو ازش گرفتم. عمو اقا با حرفی که زد اب پاکی رو روی دستم ریخت. _بزرگ تر این خونه احمد رضاست. هیچ حرف خصوصی تو این خونه نباید از نظارت احمدرضا دور بمونه. این یعنی امکان موافقتش با رفتن من صفره. رو به من گفت: _پیشونیت چی شده? یه لحظه سرم رو بالا اوردم و به چشم هاش نگاه کردم _این اعلام مخالفت شکوه خانم برای پیشنهاد اقا، برای موندن من توی این خونس. احمدرضاخودش رو روی مبل جابه جا کرد. _حرفی که زدم یه پیشنهاد نبود. یه تصمیمه که اجراشم میکنم. تو هم حتما دوباره حاضر جوابی کردی تنبیه شدی. تو تصمیمی که گرفتم موافقت و مخالفت هیچ کس هم تاثیری نداره. رو به عمو اقا ادامه داد: _عمو اقا از وقتی مادرش فوت کرده من گفتم نمیشه تنها زندگی کنه و باید بیاد پیش ما. _کار بسیار درستی کردی. اگه من هم بودم همین تصمیم رو می گرفتم. مرجان اب دهنش رو قورت داد و گفت: _عمو اقا نگار اینجا خیلی اذیت میشه همش باید روسری سرش باشه. از وقتی اومده رو مبل میخوابه، یه لباس نداره عوض کنه. عمو اقا یکم اخم کرد رو به احمد رضا که چپ چپ به مرجان نگاه میکرد گفت: _برای چی اینجا نگهش داشتی? احمد رضا سکوت کرد و همچنان نگاهش رو از مرجان بر نمی داشت. _حمایت فقط سقف نیست که خودش داره، رفاه و ارامش هم هست. بالاخره نگاه تیزش رو از مرجان گرفت و رو به عمو اقا گفت: _تخت و کمد میخوام براش سفارش بدم. میخواستم مثل مال مرجان باشه. لباس هم کمدش بیاد براش میخرم. عمو من قبلا به شما هم گفتم نگار برای من با مرجان هیچ فرقی نداره. صدای در اتاق حرف احمد رضا رو ناتموم گذاشت. بانو خانم اومد داخل برای من پشت چشم نازک کرد و گفت: _اقا جان نهار امادس. _برو الان میایم. به من نگاه کرد و زیر لب ایشی گفت و از اتاق بیرون رفت. عمو اقا فکری کرد و رو به احمد رضا گفت: _اگه نگار با مرجان برات فرق نداره جلوی رفتار های خدمتکارتون رو بگیر تا حد خودش رو بدونه. 💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
بهار🌱
#پارت36 💕اوج نفرت💕 هر دو پایین تخت روی مبل راحتی قهوه ای رنگ نشسته بودن. رفتار شکوه خانم مصممم کرد
💕اوج نفرت💕 ایستادم احمد رضا فوری نگاهم کرد. _کجا? _ميرم اتاق مرجان درس بخونم. _نهار بخورید بعد بیاید اینجا درستون رو بخونيد. رو به مرجان گفتم: _من اشتها ندارم. نهارت رو خوردی بیا دنبالم. رو به عموآقا گفتم: _با اجازتون. منتظر شنیدن حرف هاشون نشدم و به اتاق مرجان رفتم. روی کاناپه نشستم از پنجره بالای تخت مرجان که روبروم بود و پرده مخمل صورتش کنار بود به آسمون نگاه کردم. خدایا ناشکری نمی کنم ولی کاش انقدر بی کس نبودم که همه بخوان برام تصمیم بگیرن. نفسم رو آه مانند بیرون دادم دراز کشیدم. دلم میخواست بخوابم ولی فکر و خیال نمی ذاشت. صدای در اتاق بلند شد فوری چشم هام رو بستم. در دوباره به صدا در اومد این بار همزمان با در زدن احمد رضا اسمم رو هم صدا کرد. _نگار. دوست نداشتم بیاد داخل. جواب ندادم تا فکر کنه خوابم و بره. ولی با حرفی که زد مطمعن شدم بیخیال نمیشه. _نگار من دارم میام داخل. تصمیم گرفتم از ژست خواب بیرون نیام. در اتاق باز شد یالله بلندی گفت چشم هام بسته بود و نمی دیدم که کجاست. _الان مثلا خوابی? جواب ندادم. _پاشو بیا نهار. جواب ندادم که ادامه داد. _با شمام نگار خانم. میدونم بیداری. _اگه این اداها برای اینه که بري تو اون خونه. بهت بگم فایده نداره، به جای این بچه بازی ها بلند شو حرفت رو بزن. چشمم رو باز کردم نشستم. _گفتن حرف چه فایده ای داره? توی چشم هام خیره شد. _چرا اصرار داری بري? دستم رو گذاشتم روی صورتم و جای سیلی مادرش رو نشونش دادم. _چون شکوه خانم از من خوشش نمیاد. _تو بهش گفتی حقیر? پس معلومه اول رفته پیش مادرش. _حرفی که بهشون زدم یه چیزی مثل خودتي بود. اول ایشون به من گفت... _حالا مادرم عصبی بوده یه چی گفته. تو نباید جواب بزرگترت رو بدي. _آقا چرا من باید در برابر بی احترامی هایی که به خودم و خانوادم میکنه سکوت کنم. _چون من ميگم. با التماس گفتم: _بزارید من برم. _تو فکر میکنی اگه مادرم به بودنت راضی نشه، اینجا با اون خونه براش فرقی داره. _خب کلا از اینجا میرم . چشم هاش رو ریز کرد. _کجا اونوقت? _مگه نمیگيد اونجا برای منه ميفروشمش میرم پایین شهر یه خونه میخرم. بقيشم می زارم بانک. یا اصلا میرم سرکار دیگه درس نميخونم . ایستاد _اولا شما خیلی بیجا میکنی میخوای اونجا رو بفروشی. دوما خیلی غلط میکنی میخوای بري سر کار. فکر درس نخوندنم از سرت بیرون کن. ديگم نشنوم از این حرف ها سمت در رفت. _پاشو بیا نهار. _من دستم تو سفره ی شما نمیره. برگشت سمتم _خونت رو میدم اجاره، نصف کرایش رو میدم به مامان برای خرج و مخارجت، که خیالت راحت باشه دستت تو سفره بره. چون مال خودته، بقیه اش رو هم میزارم بانک برای خودت. پشت بهم کرد. _زود بیا. در رو بست و رفت. 💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
پارت اول💕اوج نفرت💕 https://eitaa.com/Baharstory/18878
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت اول💕اوج نفرت💕 https://eitaa.com/Baharstory/18878
بهار🌱
#پارت37 💕اوج نفرت💕 ایستادم احمد رضا فوری نگاهم کرد. _کجا? _ميرم اتاق مرجان درس بخونم. _نهار
💕اوج نفرت💕 به چشم های پف کرده پروانه نگاه کردم. _خوابت میاد? _اره، ولی دوست دارم بقیه اش رو هم بشنوم. _من هم خوابم میاد بزار بقیه اش رو بعدا بگم.‌ بلند شدم‌ همون طور که سمت اتاق خوابم می رفتم گفتم: _پاشو بیا اتاق من بخوابیم. پروانه جوابم‌ رو نداد برگشتم‌ سمتش انگار ساعت ها خوابیده. لبخندی به مهربونی هاش که تو خواب هم از صورتش پیدا بود زدم پتو نازکی روش انداختم خودم هم روبروش روی مبل خوابیدم و به سقف خیره شدم. خدایا یعنی میشه امشب کابوس نبینم. از ترس نمی تونم بخوابم. کاش عمو اقا بهم بگه اونا شیراز چی کار دارن. پشت پلک هام سنگین شد چشم هام رو بستم خوابیدم. با تکون های دستی چشمم رو باز کردم. _نگار خوبی? دستم رو روی چشمهام کشیدم _چی شده? _تو خواب ناله میکنی. نشستم. دستم رو پشت گردنم گذاشتم. _ببخشید تو رو هم بیدار کردم. _سیاوش زنگ زد بیدار شدم. _فهمید اینجایی? _اره. _دعوات کرد. _فقط گفت پاشو نمازت رو بخون بعد هم قطع کرد. به ساعت نگاه کردم. _مگه اذان گفتن. _نه،سیاوش عادت داره نیم ساعت زود تر همه رو بیدار می کنه، تو هم پاشو نمازت رو بخون دوباره بخواب یه سجاده و چادر نماز هم بده من. خوابیدن روی مبل باعث خشکی استخوان های بدنم شده به سختی ایستادم و دست به کمر لنگون لنگون وارد اتاقم شدم. چادر و سجاده رو به پروانه دادم خودم هم وضو گرفتم بعد از خوندن نماز پروانه دوباره خوابید. ولی من هر کاری کردم نتونستم بخوابم سراغ کتاب هام رفتم و شروع به خوندن درس هام کردم. ساعت نه صبح رو نشون میداد و پروانه قصد بیدار شدن نداشت. اهسته طوری که سر و صدا نکنم بیرون رفتم چایی رو اماده کردم گوشی تلفن خونه رو از روی اپن برداشتم و رفتم تو بالکن که درش تو اشپزخونه بود. سوزسرمای اول صبح توی صورتم خورد و برام لذت بخش بود چون این سوز من رو یاد پدر باغبونم مینداخت. گاهی صبح ها باهاش می رفتم داخل حیاط. نفسم رو اه مانند بیرون دادم شماره ی عمو اقا رو گرفتم اهسته گفت: _جانم،نگارم چیزی شده. _سلام ،هیچی نشده فقط گفتم اگه اجازه بدید برم نون بخرم صبحانه بخوریم. _نه عزیزم، از خونه بیرون نمی ری تا برگردم. باشه? _اخه نون نداریم میخوام صبحانه... _الان هماهنگ می کنم مش رحمت برات بخره. با تاکید گفت: _ بیرون نمی ری. _چشم. _تا غروب میام خداحافظ. _خداحافظ. تماس رو قطع کردم. 💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
بهار🌱
#پارت38 💕اوج نفرت💕 به چشم های پف کرده پروانه نگاه کردم. _خوابت میاد? _اره، ولی دوست دارم بقیه
💕اوج نفرت💕 برگشتم داخل صدای گوشی پروانه می اومد ولی خواب بود و بیدار نمی شد. کنارش نشستم. _پروانه، بیدار نمیشی? با چشم های بسته به زور گفت: _این رو مخ کیه ول نمی کنه. خم شدم و گوشیش رو از رو میز برداشتم. صفحه ی موبایلش رو نگاه کردم. _نوشته قلبم، نا قلا کیه نکنه مهردادناصریه. گوشی رو اروم از دستم گرفت _ نه بابا ،سیاوشه. اسم برادرش رو قلبم ذخیره کرده کاش من هم یه خواهر یا برادر داشتم و انقدر تنها و غریب زندگی نمی کردم. گوشی رو کنار گوشش گذاشت و با صدای خواب الو گفت: _جانم. یه دفعه چشم هاش رو باز کرد و فوری نشست. _الان . _کی بهت گفت? مضطرب به من نگاه کرد. _نمیشه، صبر کن الان میام پایین. صدای فریادی از اون طرف اومد پروانه گوشی رو از کنار گوشش فاصله داد. _سیاوش چرا داد می زنی? _منم و نگار. _نمیشه،پدرش بفهمه ناراحت میشه. _به خدا مهمی این چه حرفیه! _نه نه سیاوش این کار رو نکن خودم الان... _الو... درمونده به من نگاه کرد. _داره میاد بالا، میخواد مطمعن شه اینجا خونه ی توعه. _خب بزار بیاد. _اخه پدر خوندت ناراحت نشه? _اون غروب میاد نمیفهمه، بزار بیاد خیالش راحت شه. فوری سمت اتاقم رفتم و مانتو روسریم رو پوشیدم برگشتم تو حال. _اصلا نمی دونم کی به این گفته من اینجام، دیشب گفت ها باورم نشد. _شاید بابات گفته. _نه بابام بهش رو نمی ده. بلند خندیدم. _پس حتما جن داره. چپ چپ نگاهم کرد _نگار الان وقت شوخیه این داره میاد بالا من رو بکشه. _خیالت راحت جلوی من کاریت نداره، میبرت خونه به حسابت میرسه. _خیلی نامردی، به تو هم می گن دوست. _میخوای الان .... صدای در خونه باعث شد تا شوخیم رو ادامه ندم سمت در رفتم و از چشمی بیرون رو نگاه کردم رو به پروانه لب زدم. _خودشه. شب بند رو پیچوندم و در رو باز کردم. مردی با قد متوسط رو به بلند موها و محاسن مشکی، کاملا موجه. _سلام اقای افشار خیلی خوش اومدید بفرمایید داخل. نیم نگاهی به من کرد و فوری سرش رو پایین انداخت. _سلام ،ببخشید من اومدم جلوی درتون اگه لطف کنید به پروانه بگید بیاد ما رفع زحمت می کنیم. _چشم الان بهش میگم. در رو نیمه باز گذاشتم که صدای مش رحمت اومد انگار یکی اب یخ رو روی سرم ریخت. مش رحمت نگهبان اپارتمانیه که توش زندگی می کنیم حتما به عمو اقا میگه که سیاوش اینجا بوده. فوری برگشتم جلوی در پروانه هم خودش دنبالم اومد . مش رحمت پیرمرده ولی خیلی سرحال وسالمه. رو به روی سیاوش نون به دست ایستاده بود، تا من رو دید با اخم گفت: _بیا دخترم، بابات گفت نون بخرم بدم خونه. اشاره کرد به سیاوش و به کنایه گفت: _گفت مهمون داری. پروانه سرش رو ازدر بیرون اورد سیاوش که تا حالا سرش پایین بود نگاه چپ چپی به پروانه انداخت و گفت: _زود حاضر شو بریم. _ الان میام. رو به مش رحمت گفتم: _عمو ایشون برادر دوستمه اومده دنباش. مش رحمت پشتش رو به من کرد و رفت سمت اسانسور _اصلا به من چه که برام توضیح میدی. 💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
پارت اول💕اوج نفرت💕 https://eitaa.com/Baharstory/18878
بخوان مرا که به عشق تو مبتلا باشم🍃 بخوان مرا که هوائي سامرا باشم🌺 چه خوب مي شود آقاي من شوي تا من🍃 تمام عمر در اين آستان گدا باشم🌺 🌼میلاد امام هادی (علیه السلام) مبارک باد.🌸 @baharstory