بهار🌱
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت از دفتر کیانوش بیرون اومدم و یه بار دیگه به برگه توی دستم نگاه کردم.
عروس افغان🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
#پارت
نوید اومد، حدود نیم ساعت بعد.
یکم با من حرف زد و طبق انتظارم رفت سراغ کیانوش.
چند دقیقهای از رفتنش توی اتاق کیانوش میگذشت که صدای نوید، اونم فریاد مانند تو کل شرکت پیچید.
اصلا نفهمیدم چی گفت ولی صدا، صدای نوید بود.
به زن همکارم نگاه کردم که یهو صدای تق و تق و برخورد اشیا به هم و شکستن و صدای فریاد کیانوش و بعد هم نوید نگاهم رو گرفت.
از جام بلند شدم.
مردهای نزدیک دفتر سریعتر از ما وارد دفتر شدند.
از همون زاویه دیدم که نوید و کیانوش دست به یقه بودند.
مردها از هم جداشون کردند.
- ادای باغیرتی در نیار، میخوای باور نکنی...
نوید از دست مردها خودش رو آزاد کرد و با مشت تو صورت کیانوش گذاشت.
تا کیانوش بخواد به خودش بیاد، دو تا مشت دیگه هم خورد.
مردهای همکار و ارباب رجوع نوید رو گرفتند.
نوید حرفی نمیزد، برعکس کیانوش که دری وری میگفت و صورتش رو گرفته بود.
نوید از در بیرون اومد. به سمتم اومد و دستم رو گرفت و به سمت در کشید.
-نوید چی شده؟ تو اومدی...
اهمیتی به حرف زدنم نمیداد، توی راه پله دستم رو کشیدم.
ایستاد و نگاهم کرد.
یقه تیشرتش زیادی باز شده بود، یکی از دکمههاش کنده شده بود.
جای سرخی روی گلوش مونده بود و حالا داشت با اخم به من نگاه میکرد.
عصبانی بود و رگهای پیشونیش بیرون زده بود.
ازم رو گرفت و به جایی پایین پلهها نگاه کرد.
-نوید، چته؟ خب حرف بزن، گفتی میرم حرف بزنم سو تفاهم برطرف شه.
نگاهم کرد و گفت:
-یه کار دیگه پیدا میکنی.
اخم کردم و گفتم:
-مثلا کجا؟
-پیش برادرت، تو اون شرکت بسته بندی، آقا مهراب میتونه برات ردیف کنه، دارالترجمهاشم نیرو میخواد، اصلا حسابدار خودم...
باز هم مهراب، همیشه مهراب.
میون حرفش پریدم و گفتم:
-من اینجا راحت بودم، چرا باید به خاطر اینکه مهراب دوست نداره کار عوض کنم و برم...
پله پایین رفته رو بالا اومد و تو چشمهام زل زد و گفت:
-چرا اینقدر اصرار داری با حقوق کم اینجا، بازم اینجا کار کنی؟
-حقوق کم چیه نوید؟ قراردادم اینطوریه.
-جوابم رو بده، چرا، دلبستگی خاصی اینجا داری؟
چی میگفت؟
اخمهام تو هم رفت و گفتم:
-خوبه این کارو خودت برام پیدا کردی.
یکم توی چشمهام خیره موند و بعد آروم و آهسته لب زد:
-شاهرخ...
شاهرخ دیگه کی بود؟
اخمهام تو هم رفت و اون ادامه داد:
-توی داستانی که نوشتی ... بابای آرتین و مارتین بود دیگه!
آره، همین بود.
دست و پام برای لحظهای یخ کرد.
یعنی کیانوش این رو بهش گفته بود؟
تو چشمهای سبزش خیره بودم و نمیدونستم چی بگم.
سرش رو بی جهت تکون داد. لبهاش رو به هم چفت کرد و به اطرافش چشم چرخوند.
نگاهم که کرد گفت:
-شاهرخ رو...
-اون فقط یه شخصیته.
-من خودم نویسندهام، میدونم شخصیتها و صحنهها از کجا ذهن بیرون میاد.
آب دهنم رو قورت دادم.
من شاهرخ رو دقیقا از روی کیانوش نوشته بودم، حتی به خال زیر چونهاش رو هم که هر وقت ریشش بلند میشد دیده نمیشد و هر وقت کوتاه بود، حواس شخصیت زن داستانم رو پرت میکرد هم اشاره کرده بودم.
بهار🌱
عروس افغان🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت نوید اومد، حدود نیم ساعت بعد. یکم با من حرف زد و طبق انتظارم رفت سراغ
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
#پارت
-سپیده یه چیزی بگو که همین الان سرمو نکوبم به دیوار. این مرتیکه برگشته میگه من به خاطر خودت دارم اخراجش میکنم، چون حواسش پیش منه، تو رو نمیبینه.
کیانوش میدونست! ولی از کجا؟
من به کسی نگفته بودم.
یاد حرفهای دوست کتایون افتادم، همونی که به قول خودش روی صندلیهای کلاس نویسندگی لش میکرد.
روزی که لباسهای کتایون رو که ازش قرض گرفته بودم رو برده بودم که پس بدم.
کتایون بهش گفته بود که به من لباس قرض داده، از همون روز هم ارتباطم رو باهاش کم کردم.
دخترک...اسمش چی بود، همون روز از افغان بودن نوید گفته بود، قبل از حضور کتایون هم به عشق من به کیانوش اشاره کرده بود.
منکر شده بودم ولی وقتی به من گفت، حتما به کتایون هم میگفت.
چقدر سوژه خندهاشون بودم.
چقدر احمق بودم که با کتایون دوست شده بودم.
زبونم در مقابل نوید بند اومده بود. خودم رو کشتم و گفتم:
-زر...زر...
صدای زنگ موبایلی حواسم رو به خودش داد.
-امیری، امیری!
به منبع صدا که همکارم بود نگاه کردم.
از بالای پلهها با کیفم به سمتم اومد و گفت:
-کیفت...موبایلت داره زنگ میخوره.
کیف رو گرفتم و تشکر کردم. موبایلم رو در آوردم. مهراب بود.
به نوید نگاه کردم. حرفی نمیزد.
این قیافه نوید رو نمیپسندیدم.
عصبانی بود، ناراحت بود، دلخور بود، حس سر کار گذاشته شدن رو داشت و حالا هم به موبایل من زل زده بود.
-جواب بده.
آروم صداش زدم:
-نوید.
نگاهم کرد. چشمهاش حسابی سرخ بود.
صدای کیانوش از شرکت میاومد.
موبایل رو یهو از دستم گرفت. دستم رو کشید.
بدون اعتراض دنبالش راه افتادم.
از ساختمون اداره بیرون رفتیم.
صدای موبایل قطع شد. دستم رو رها نکرد ولی سرعت قدمهاش رو پایین آورد.
موبایلم دوباره شروع به زنگ خوردن کرد. طاقت نیاوردم و دستم رو کشیدم.
-نوید.
نگاهم نکرد. دستم رو هم رها نکرد.
-نوید، یه دقیقه وایسا.
به ماشینهای پارک شده کنار خیابون نگاه کردم. دنبال ماشین نوید بودم.
پیداش نکردم. دستم رو این بار محکمتر کشیدم.
دستم از دستش بیرون اومد. بالاخره نگاهم کرد.
موبایلم داشت زنگ میخورد.
برای گرفتن موبایل دستم رو دراز کردم و گفتم:
-بده جواب بدم، بعد...بعدش...
چشمهاش که حسابی سرخ بودند، رگهای سبز پیشونیش هم پوست صافش رو ناهموار کرده بود.
موبایل رو نداد. نگاهم میکرد.
چقدر سالار بهم گفت که این داستان رو ننویس، کاش ننوشته بودم، کاش هیچ وقت وارد اون گروه نمیشدم و اون پیام مدیر کانال رو نمیدیدم و طمعم برای نوشتن و پول گرفتن قلقلک نمیخورد.
من طاقت دیدن این شکل نگاه نوید رو نداشتم که نگاهم رو ازش گرفتم و به جای دیگهای تو خیابون دادم.
-گفتی زر ... کی زر زد؟ من؟ یا اون مرتیکه بی ناموس؟
نگاهش کردم. من کی گفتم زر؟
گفته بودم، یادم اومد. قبل از اینکه همکارم با کیفم بیاد دو بار گفته بود زر.
-توضیح میدم بهت.
به خودش اشاره کرد و گفت:
-من زر زدم یا اون؟
-معلومه اون.
لبهاش رو به هم جوری فشار میداد که سفید شده بودند.
موبایل رو به طرفم گرفت. به محض گرفتنش، ازم فاصله گرفت.
به شماره مهراب نگاه کردم. همه چیز زیر سر این بشر بود.
تماس رو وصل کردم.
-الو، زنگ زده بودی؟
نوید دست به کمر زده بود و طول و عرض کوتاهی رو می رفت و برمیگشت.
هر چی میگفتم میشنید، مثلا اگر میگفتم دست مریزاد آقا مهراب، موفق شدی از کار بیکارم کنی، ممکن بود نوید هزار فکر دیگه کنه.
-هیچی، دنبال نوید میگشتم فکر کردم با شماست.
با تاخیری کوتاه گفت:
-باشه، پس شب میبینمت.
شب؟ وای! قرار بود برم خونهاش، به خاطر حسین.
قطع کردم. نوید کمی نگاهم کرد و گفت:
-میخوام اون داستانو ببینم، همون شاهرخو.
بهار🌱
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت -سپیده یه چیزی بگو که همین الان سرمو نکوبم به دیوار. این مرتیکه برگشته
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
#پارت
دست به سمت گوشی من دراز کرد و گفت:
-نشونم بده. میخوام...
دستم رو به عقب کشیدم و گفتم:
-ندارم.
نگاهم کرد، با ناامیدی.
-باور کن ندارم، مدیر کانال منو از کانالش انداخته بیرون، داستانمم داد یکی دیگه ادامه بده.
-چون تو از رسیدن نا امید شده بودی، داستانو ادامه ندادی؟
-این دیگه چیه میگی؟
نوید دستش رو به صورتش کشید و من بلافاصله گفتم:
-اون داستان من بود، ولی چون چند روز نتونستم قسمت جدید بهش برسونم، رفته بود با یکی دیگه حرف زده بود.
دستم رو برای آروم کردنش جلو بردم، برای اولین بار داشتم این کار رو میکردم، عقب کشید و دستم توی هوا خشک شد.
به نظرم هیچ چیز بهتر از راست گفتن نبود.
-بریم یه جا بشینیم، توضیح میدم.
یکم تو چشمهام خیره موند و بی حرف از خیابون رد شد. حالا داشتم ماشینش رو میدیدم. دنبالش رفتم.
پشت فرمون نشست. دم عمیقی از هوا گرفتم و روی صندلی جلو نشستم.
انگار باید همین جا حرف میزدم.
نوید گفت:
-اینکه گفتی هیچ حسی نداری، یه مدت با هم باشیم همو بشناسیم، گفتی خانوادهات...
لبهاش رو برای لحظهای به هم فشار داد و نگاهم کرد و گفت:
-یعنی داشتی زمان میخریدی برای ...
بغض کردم و تو به لحظه چشمهام پر از اشک شد.
-این چه حرفیه نوید؟ من اگر اونا رو گفتم خواستم باهات صادق باشم.
فریاد زد:
-خب الانم صادق باش. یک کلمه فقط میگی زر زد، خب بگو کجاشو زر زد که برم بزنم تو دهنش بگم مرتیکه کثافت واسه چی برای ناموس من حرف درست میکنی!
نگاهم رو به دستهام دادم، دستهایی که میلرزید، نه فقط دستهام میلرزید، زانوهام هم میلرزید، کلا همه استخونهام حالتی شبیه ویبره گرفته بودند.
-سپیده!
دست روی دستم گذاشت.
-سپیده، خوبی؟
سرم رو تکون دادم و با گوشه چشمهای اشکیم نگاهش کردم. پلک زدم و انبوه اشک جوشیده پشت پلکهام پایین افتاد. دقیقا روی دست نوید.
دستش رو از روی دستم برداشت. در داشبورد رو باز کرد. توش رو کوتاه نگاه کرد و گفت:
-برم آب بگیرم.
دستش رو گرفتم.
-نـ ...نرو.
دستش رو کشید که بره، می،رفت دیگه نمیتونستم حرف بزنم، پس بدون فکر گفتم:
-کیانوش زر زد، چون من اگر اینجا دارم کار میکنم، برای اینه که از یه چیزهایی دور باشم. نه اینکه به اون نزدیک باشم.
سنگینی نگاهش رو حس میکردم.
-مهراب بهم گفت برم دارالترجمهاش، ولی من نرفتم، چون بس بود هر چقدر بهش مدیون شدم. اصلا چرا باید یه مرد اینقدر برای یه دختر جوون، کار انجام بده، بس بود. اینجا رو تو پیشنهاد دادی، قبول کردم چون هیچ ردی از اعضای خونوادهام اینجا نیست، میخواستم چند ساعتم که شده فاصله بگیرم از همه چیز.
اشکم روی آستین مانتوم افتاد و گفتم:
-تو قبل از من، عاشق نشدی؟
نگاهش کردم.
- راستشو بگو.
از تخفیف ویایپی عروس افغان جا نمونید.
با تخفیف ویایپی عروس افغان رو با قیمت ۲۰ تومن خریداری کنید.
واریز کنید به شماره حساب خانم آسیه علیکرم
6277601241538188
و عکس فیش ارسال بشه به این ایدی
@baharedmin57
یک جا برایت نوشته بودم ؛
دوست دارم تو را بخندانم ،
به جای او که برایش گریه میکنی ..
چقدر دوستت داشتم
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت317 -هیچ وقت بهم دروغ نگو. هیچ چیزی رو ازم مخفی نکن، حتی اگه اون موضوع خ
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝
#پارت318
یکم نگاهم کرد و گفت:
_چی شد که فکر کردی من به خاطر تو سیگار میکشم؟
نگاهم رو گرفتم و جواب دادم:
- چون به خاطر من اعصابتون خرابه. یه بار یه نفر بهم گفت، اعصاب خرابم رو سیگار آروم میکنه.
بلافاصله پرسید:
-چرا الان تو فکر کردی دلیل خرابی اعصاب من تویی؟
اول چیزی نگفتم. سر بلند کردم و یه کم بهش نگاه کردم. تو چشمهام خیره بود و منتظر جواب.
- چون... چون... شما نمیخواستید با من ازدواج کنید، یه جورایی مجبور شدید و من...
بقیه حرفم رو نزدم و چشمهام رو پایین انداختم. دستم رو توی دستش گرفت.
- میدونی چرا برای خواستگاری نیومدم؟
نگاهش کردم. جوابش مشخص بود، چون نمیخواست زیر بار زور بره. خودش جواب خودش رو داد و گفت:
- چون فکر میکردم اینجوری حتماً جوابت منفیه. حتی وقتی شب خواستگاری، مهگل زنگ زد و گفت باهات حرف بزنم، میتونستم بهتر حرف بزنم، ولی اون طوری گفتم که تو کلاً از من ناامید شی، ولی با جواب مثبتی که دادی، تیرم به سنگ خورد.
مکثی کرد و ادامه داد:
- آخرین تلاشم رو هم شب بله برون کردم که بازم نشد. اون یه هفتهای هم که مثلا با هم نامزد بودیم، دائم با خودم کلنجار میرفتم و نمیتونستم با خودم کنار بیام. همهاش با خودم فکر میکردم دختری با شرایط تو، چرا باید قبول کنه زن مردی با شرایط من بشه. تا اینکه خودت گفتی مجبور شدی. اجبارت رو درک میکردم. چون خودم هم مجبور بودم و هنوز با خودم کنار نیومده بودم. حواسم که جمع شد، دیدم یه دختر چشم و ابرو مشکی رو نشوندند کنارم و دارند خطبه عقدمون رو میخونند. همون موقع با خودم کنار اومدم، چون دیگه زنم بودی. ولی دیدم که تو هنوز زندگی جدیدت رو نپذیرفتی، میدیدم که کنار من معذبی. اگر هم تا حالا بهت نزدیک نشدم، دلیلش اینه. گذاشتم با خودت کنار بیای. دلیل این سیگارها هم اصلا تو نیستی، مربوط به کارمه.
کمی به هم نگاه کردیم، مستقیم و خیره. با صدای سوت کتری چشم ازش گرفتم و به بخارهایی که از لولهاش بیرون میاومد، نگاه کردم.
دستم رو از دستش بیرون کشیدم. بلند شدم تا چایی دم کنم. زیر اجاق رو کم کردم و ظرف چای رو برداشتم. مهیار گفت:
-راستی، تو خوابت سنگینه یا دیروز خیلی خسته شده بودی؟
سوالی و با تعجب نگاهش کردم. از روی صندلی بلند شد و به طرف در آشپزخونه رفت.
با نگاهم دنبالش میکردم که کنار در آشپزخونه ایستاد. یه لبخند کمرنگ روی لبهاش بود. برگشت و گفت:
- آخه دیشب وقتی اومدی رو تخت، خیلی زود خوابت برد، بعدش تا نزدیکیهای صبح تو بغلم بودی. چند بار هم جابه جات کردم، ولی متوجه نشدی.
من با تعجب و چشمهای گشاد نگاهش میکردم و اون با دستی که روی لبهاش میکشید از آشپزخونه خارج شد.
فکر کنم داشت خندهاش رو کنترل میکرد.
به ظرف چای و قوری نگاه کردم. اینکه اون بخواد همسرش رو بغل کنه، حقشه. ولی چرا من نفهمیدم؟ من که اصلا خوابم سنگین نیست.
نویسنده: #آسیه_علیکرم
#رمان
#بهار
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت318 یکم نگاهم کرد و گفت: _چی شد که فکر کردی من به خاطر تو سیگار میکشم؟
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝
#پارت319
چایی رو دم کردم و به سالن برگشتم، تا ته سیگارها رو از روی میز جمع کنم. مهیار تو سالن نبود.
به طرف میز رفتم و به جا سیگاری نگاه کردم. شمردم، حدود پونزده تا ته سیگار روی میز بود. این که میگه تا نزدیکیهای صبح پیش من بوده، پس کی وقت کرده این همه سیگار بکشه.
حتما داشت اذیت میکرد. خواب بود، خودم دیدم. اگر هم خواب نبوده باشه کی میتونست بهش ایراد بگیره. دم عمیقی گرفتم و باز دم پر صدایی بیرون دادم و ته سیگارها رو جمع کردم.
مهیار از سرویس بیرون اومد. با هم وارد آشپزخونه شدیم. میز رو چیدم و براش چایی ریختم. شکر توی چایش ریخت و گفت:
-امروز ناهار خونه میمونم.
برای خودم هم چایی ریختم و پشت میز نشستم.
- ناهار چی میخورید، بزارم.
همونطور که مربا رو روی نون میمالید، گفت:
- نمیخواد ناهار بذاری. میترسم ناهار ما و خونه زری خانم یکی بشه.
داشت بهم متلک میانداخت.
با لب و لوچه آویزون بهش نگاه کردم و گفتم:
- من که دیشب معذرت خواهی کردم!
لبخند مرموزی زد و همون طور که لقمه رو تو دهنش میذاشت، گفت:
-معذرت خواهی کردی، ولی من از دلم در نیومد.
لبخندش رو جمع کرد و ادامه داد:
-میدونی کی از دلم در اومد؟ وقتی که تا نزدیک صبح سرت رو دست من بود و تو هم راحت خوابیده بودی.
به لبخندش که سعی میکرد خیلی هم مشخص نباشه، نگاه میکردم.
چرا من فکر میکردم این بی احساسه؟
چرا فکر میکردم خنده با لبهاش غریبه است؟
باید بحث رو عوض میکردم.
- گفتید سیگار کشیدنتون به خاطر کارِتونه. مگه اونجا چه اتفاقی افتاده؟
همونجور که قاشق چای رو توی لیوان میچرخوند، گفت:
- اون جوری گفتم تو ناراحت نشی، وگرنه تو من رو بیچاره کردی.
با تعجب بهش نگاه میکردم. مثلا میخواستم بحث رو عوض کنم. سرم رو کمی به اطراف چرخوندم و دوباره به میز نگاه کردم. با صداش دوباره بهش نگاه کردم.
- راستی، چیزی از کاچی دیروز مونده، یا همهاش رو خودت تنها خوردی؟
مستقیم به من نگاه میکرد و مثل قبل مرموز میخندید. ایستادم و گفتم:
-من برم پویا رو بیدار کنم، زیاد خوابیده.
صندلی رو کنار زدم و تا خواستم از کنارش رد بشم، مچ دستم رو گرفت.
-چیکار به بچه داری؟ صبحانهات رو بخور.
یه کم بهش نگاه کردم. وقتی که دید هیچ کاری نمیکنم مچ دستم رو به طرف صندلی مقابلش کشید و بشین آرومی گفت.
نشستم. کمی نگاهش کردم و اون گفت:
-من خیلی وقته به خودم مرخصی ندادم. امروز میخوام کنار زن و بچهام بمونم و استراحت کنم. شاید نتونیم بریم ماه عسل، ولی میتونیم گاهی کنار هم باشیم.
خب، خدا رو شکر، بحث عوض شد.
- یعنی قراره بریم بیرون؟
-نه، بیرون نمیریم. همینجا تو حیاط خونمون پیک نیک راه میندازیم. فقط صبحونهات رو که خوردی، به زری خانم بگو ناهار نزاره. به احتمال زیاد ناهار امروزشون رو ما دیشب خوردیم.
نگاهم رو با حرص روی خوراکیها روی میز چرخوندم.
چرا این مردها اینطوری هستند؟ اون از حسام که یه هویج پلوی ساده رو اونجوری تو سرم میکوبید، این هم از این که معلوم نیست تا کی میخواد شام دیشب رو به روم بیاره.
با لقمهای که جلوم گرفت، از فکر و خیال خارج شدم. با ممنونی لقمه رو ازش گرفتم و اون گفت:
- باید یه خورده رو اشتهات کار کنم، خیلی لاغری.
لقمههای کوچک میگرفت و دستم میداد. وقتی لقمه میگرفت اصلا لبخند نمیزد. خیلی هم جدی بود.
عادت نداشتم این همه بخورم، وقتی هم که اعتراض میکردم با اخم جوابم رو میداد.
وقتی اخم میکرد و جدی می شد، ازش حساب میبردم. یه جورای هول توی دلم میافتاد.
فکر کنم خودش هم متوجه شده بود که چند لقمه آخر رو که نمیتونستم بخورم، اصلا اخمش رو باز نکرد، ولی واقعا دیگه نمیتونستم.
دستم رو روی دستش که داشت لقمه ی بعدی رو میپیچید، گذاشتم و گفتم:
-دیگه نمیتونم.
نگاهش رو از دستش گرفت و به من داد. هر چی التماس داشتم توی چشمهام ریختم و بهش خیره شدم.
فکر کنم دلش سوخت. سرش رو تکون داد و لقمه رو توی دهن خودش گذاشت. صبحونه خورد و حاضر شد.
جلوم ایستاد و گفت:
-میرم جوجه و زغال بگیرم، سیخ و منقل توی زیر زمین هست. پیداشون کن بیار بالا. یه زیرانداز هم بنداز توی حیاط. به زری خانوم هم بگو ناهار نزاره.
سر تکون دادم. پشت به من کرد و رفت. از پشت بهش نگاه میکردم. جدی و مردونه راه میرفت.
نویسنده: #آسیه_علیکرم
#رمان
#بهار
بر عصای چوبی نگین کاری شده ش تکیه زدورو به من گفت
_تو اینوقت شب چرا اومدی خونه من؟
_شما بشین مامان ،من توضیح میدم.
عزیز خانم صدایش را بالا بردو گفت
چه توضیحی مجید؟ این دختروچرا با خودت اوردی؟
_من که به شما گفتم میخوام ازدواج کنم. امروز رفتیم محضر، عاطفه به من محرمه
_من موهامو تو اسیاب سفید نکردم . این ازدواج مشکوکه. تو یه گندی زدی که بابات با اون دب دبه و کبکبه اش یکدفعه یه روزه بی هیچ قیدو شرطی دادت به مجید. شصت سال خدا بهم عمر داده همه چیز و تحمل کردم اما بی ابرویی و همخانه شدن با یه ادم خراب و نمیتونم تحمل کنم. اونروز که فهمیدم نشستی جلوی ماشین پسر من و تا توی حیاط خونه ما اومدی فهمیدم یه نقشه هایی توی سرت داری .
گوشه یقه مجید را گرفت و با خشم گفت
_دیدی من شمالم و خونه خالیه این وقت شب این هرزه رو اوردی اینجا چه غلطی کنی؟
رمان عشق بیرنگ به قلم فریده علی کرم
https://eitaa.com/joinchat/4168548467C1b79eb0510
خانواده م وقتی فهمیدند عاشق مرتضی شدم. منو مجبور به ازدواج با مردی که چهارده سال از من بزرگتر بود و یه بچه داشت کردند. مردی که شاهد عاشقی من و مرتضی بود.
رمان زیبای عشق بیرنگ به قلم فریده علیکرم
https://eitaa.com/joinchat/4168548467C1b79eb0510
خودت مسئول خوب ڪردن حال خودتے🐈
از هیچڪس انتظار نداشتہ باش💛
•| |•
♡___.___.___.___♡
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت319 چایی رو دم کردم و به سالن برگشتم، تا ته سیگارها رو از روی میز جمع کن
#پارت320
پویا بیدار شد. صبحونهاش رو دادم. با هم به زیرزمین رفتیم.
سقف کوتاه و فضای بزرگی داشت. پنجره باریکی بالای دیوار بود که احتمالا به حیاط پشتی میخورد.
پر از وسایل ریز و درشت بود که به هم ریخته و نامرتب کنار هم قرار گرفته بودند.
باید دنبال سیخ و منقل میگشتم، اما کنجکاوی تماشای وسایل به هم ریخته تمرکزم رو گرفته بود.
چند تا وسیله جالب چشمم رو گرفت. خیلی دلم میخواست ببرمشون بالا، ولی اول باید از مهیار میپرسیدم.
نیم ساعتی بین وسایل کنجکاوی کردم. ولی بالاخره تمرکزم رو جمع کردم و سیخ و منقلی رو که دقیقا جلوی چشمم بود رو پیدا کردم و روی پلهها گذاشتم.
نگاهم به یه سری کتاب افتاد که داخل یه قفسه آهنی قدیمی و زنگ زده، بینظم روی هم چیده شده بودند.
به طرفشون رفتم. چند تاشون رو برداشتم و ورق زدم. کتابهای خوبی بودند. چند تا دفتر سر رسید قدیمی هم توی قفسه بود.
یکی شون رو برداشتم، مال نه سال پیش بود. چیزی توش نوشته نشده بود. میشد به عنوان چرک نویس ازش استفاده کرد. اون یکی رو برداشتم. اکثر صفحاتش پر شده بود.
صفحه اول رو باز کردم. کمی به طرف نور کجش کردم. هر کسی که اینها رو نوشته بود، خط خیلی زیبایی داشت.
سعی کردم تو نور کم پنجره نوشتهها رو بخونم.
(نزدیک چهار شنبه سوریه، کلی وسیله آتیش بازی خریدم. میدونم که پریا خیلی دوست داره، ولی اگه بابا بفهمه، همه رو میریزه توی آب. میگه توی بیمارستان قبل از عید پر میشه از جوونها و نوجوونهایی که با همینها آسیب دیدند. به خاطر همین هم تو خونه خودمون نمیتونستم نگهشون دارم، با علیرضا تو انبار خونشون قایمشون کردیم.)
فکر کنم این خط مهیاره و این هم دفتر ثبت خاطراتش. کنجکاو شدم بقیهاش رو بخونم.
( شب چهارشنبه سوریه، بابا ترقه و وسیلههای آتیش بازی رو ممنوع کرده و گفته که یه کپه آتیش دم در درست کنید و از روش بپرید، قلیون و گیتار هم آزاده. باید یه جوری فرار کنم برم پیش پریا و علیرضا. شاید مامانم کمکم کنه.)
دفتر رو بستم و به جلدش نگاه کردم. مال هشت سال پیش بود. دوباره دفتر رو باز کردم و ورق زدم.
(مامان که کمکم نکرد، ولی من فرار کردم و رفتم خونه دایی. علیرضا نصف ترقهها رو زده بود و میگفت کرایه انباریمونه. پریا میگفت حتی یه دونهاش رو هم به اون نداده. کلی حرف بارش کردم که من اینها رو برای پریا گرفته بودم. بقیه ترقهها رو با پریا ترکوندیم. صداشون خیلی بلند بود، ولی پریا خوشش میاومد. وسط کوچهاشون یه آتیش بزرگ درست کردیم. نمیدونم چرا، ولی یه دفعه آستینم آتیش گرفت. علیرضا با کتش خاموشش کرد، ولی دستم سوخت. خیلی میسوزه.)
نویسنده: #آسیه_علیکرم
#رمان
#بهار