_اگر تونستی مارو دعوا بندازی یه جایزه بزرگ پیش من داری
امیر با اشتیاق گفت
_واقعا؟
مجید قهقهه ایی زدو گفت
_اخه ادم احمق، تو زنت دوستت داره براش مهمی، دلش نمیخواد تواز راه بدر شی ، اما عاطفه منو دوست نداره که هیچ اصلا براش مهم هم نیستم.
همه با صدای بلند خندیدند ، من هم ناخواسته لبخند روی لبهایم امد مجید ادامه داد
_تو الان بگو مجید داره بدترین کار ممکن رو میکنه ککشم نمیگزه.
همه میخندیدند مجید ادامه داد
_این نگرانی های زیبا خانم همه از سر دوست داشتنه
زیبا ارام گفت
_یعنی عاطفه شما رو دوست نداره؟
مجید پوزخندی زدو گفت
_نمیدونم ، از خودش بپرسید
زیبا گفت
_عاطفه، تو اقا مجید و دوست نداری ؟
سوال زیبا کفری م کرد، حتما باید الان این حرف را میزد و مرا در مخمصه می انداخت به سینی پناه بردم و سرگرم ریختن چای شدم.
مجید به زانویم زدو گفت
_از اون خواهر شوهرهای کرمو نباش، جواب زن داداشتو بده
رمان زیبای عشق بیرنگ
به قلم فریده علی کرم
👇👇👇👇👇👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/4168548467C1b79eb0510
ازدواج زوری باشه اما شوهرت شوخ طبع باشه. نمیدونی بخندی یا ناراحت باشی
اثر دیگری از نویسنده رمان ماندگار عسل
👇👇👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/4168548467C1b79eb0510
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت325 لبخند زدم و اشک تو چشمهام حلقه زد. تنها کلمهای که تونستم بگم، ممنو
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝
#پارت326
قرارم به خودم این بود، باید از کنار هم بودن لذت ببریم، این حق هر دومون بود.
پس با لبخندی که از سر رضایت بود، گفتم:
- اشکالی داره؟
یه دستش رو باز کرد. در حالی که من رو دعوت میکرد تا کنارش بشینم، گفت:
- نه، چه اشکالی؟ افتخار دادید خانوم!
کنارش نشستم. دستش رو دور کمرم انداخت و لب زد:
- اجازه هست؟
خواستم مثل خودش شوخی کنم.
- حالا شما یک سره دستت این جاست، الان اجازه میخواهی؟
لبخند زد.
-آخه الان خودت اومدی.
نگاهم رو ازش دزدیدم و سرم رو پایین انداختم.
سیگارش رو لب حوض خاموش کرد و دستم رو توی دستش گرفت. توی چشمهای من خیره شد و بعد از چند ثانیه گفت:
- چشمهای خیلی گیرایی داری.
کمی دل دل کردم و گفتم:
- شما هم ... خیلی خوشتیپی.
ابروهاش رو بالا داد. چشمهاش رو گرد کرد و با لبخندی کجی که روی صورتش بود، گفت:
-واسه همین از پشت یواشکی نگاه میکردی؟
چشم دزدیدم و اون ادامه داد:
-چطور تا حالا نگفته بودی!
- کلا من و شما دو هفته هم نیست که همدیگر رو میشناسیم. کی میگفتم؟
عمیق نگاهم کرد. لبخندش جمع شد و گفت:
- بهار، این خیلی خوبه که تو جلوی مردهای غریبه آرایش نمیکنی، لباس تنگ نمیپوشی، با مردای غریبه بگو بخند نمیکنی، حواست به حجابت هست، این که لازم نیست هر بار بهت تذکر داده بشه. این اخلاقهات رو دوست دارم. اولش فکر میکردم یکی بهت سفارش کرده که جلوی من رعایت کنی، ولی بعد دیدم نه، این رفتار نمیتونه کار سفارش باشه.
حلقه دستش رو محکم تر کرد. چشمش روی اجزای صورتم چرخید.
سرش نا محسوس به صورتم نزدیک میشد.
باید اجازه میدادم؟ خوب معلومه، این حقش بود. اصلا هدف من از نشستن کنارش همین آرامش بود.
ولی با حس سنگینی نگاهی سر چرخوندم و با چشمان گرد و رنگی پویا مواجه شدم. تو چند قدمیمون ایستاده بود و به ما نگاه میکرد.
با تکونی که به دستم داد، مهیار سرش رو چرخوند. نگاهی به قد و بالای کوتاه پویا انداخت و گفت:
- تو زندگی نداری؟ بازی نداری؟ خواب نداری؟ کاری غیر از رصد کردن من و بهار نداری؟
پویا بلند گفت:
- من گشنمه.
خب بچه گرسنه بود. آروم دستم رو کشیدم و خواستم بلند شم که مهیار گفت:
-پویا جزو وظایف تو نیست.
لبخند زدم و نوک انگشتهام رو روی صورتش گذاشتم و گفتم:
- خودم دوست دارم.
سریع دستش رو روی دست من گذاشت. دستم بین پنجههای قدرتمند و صورتش قفل شد. نگاهم کرد. لبخندش هر لحظه عمیقتر میشد.
دستم رو آروم از زیر دستش بیرون کشیدم و پاسخ لبخندش رو با لبخند دادم.
نویسنده: #آسیه_علیکرم
#رمان
#بهار
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت326 قرارم به خودم این بود، باید از کنار هم بودن لذت ببریم، این حق هر دوم
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝
#پارت327
زودتر از من بلند شد و تو یه حرکت پویا رو توی بغلش گرفت. دست من رو کشید و مجبورم کرد که بلند شم.
دستش رو دور کمرم انداخت و گفت:
- پس با هم میریم.
کاملا بهش چسبیده بودم و این نزدیکی اذیتم نمیکرد.
مغزم گذشته رو پس میزد و فقط به همون لحظه فکر میکرد و من از این بابت از خدا ممنون بودم.
با فکری که کردم، دستم رو از پهلوش رد کردم و متقابلا دور کمرش گرفتم.
سنگینی نگاهش رو حس کردم. نفس سنگینی کشید و گفت:
- نظرت چیه پویا رو دو سه روز بفرستیم خونه مامانم اینا.
اگه تا نیم ساعت پیش این حرف رو میزد، امکان نداشت عکس العملم لبخند باشه، حتماً به هر شکلی که بود از دستش فرار میکردم.
ولی الان از اینکه کنارش بودم، خوشحال بودم و ازش واقعا ممنون بودم که بهم زمان داد تا با خودم کنار بیام.
به سالن برگشتیم بعد از عصرونه مختصری که خوردیم پویا رو حموم کردم و خودم هم دوش گرفتم.
لباسی رو که هفته پیش با مهگل خریده بودم رو پوشیدم.
خیلی باز نبود، ولی مثل لباسهایی که یکی دو روز پیش میپوشیدم، گشاد و پوشیده هم نبود.
با این که من لاغر بودم، ولی کامل بهم چسبیده بود. آستین تیشرت قرمز رنگش خیلی کوتاه بود و شلوار جذب سفیدش نیمی از ساق پام رو سخاوتمندانه به نمایش میگذاشت.
موهای نیمه خیسم رو با کلیپس قرمز رنگی جمع کردم.
پشت در اتاق نفس عمیقی کشیدم. نباید خجالت بکشم، باید جلوش آراسته باشم.
به سالن برگشتم. دود سیگار تمام خونه رو برداشته بود. سرفه ام گرفت. در و پنجره سالن رو باز کردم و پرده هارو با دقت کشیدم.
به مهیار که تو جعبه خالی سیگار ناامیدانه دنبال نخ دیگهای از سیگار می گشت، نگاه کردم. چقدر عصبی بود!
روبهروش ایستادم و پرسیدم:
- چیزی شده؟
نگاهی به سر تا پام انداخت.
- کی از حموم اومدی؟
- همین الان. چیزی شده؟
نگاهش رو از من گرفت و پاکت سیگار رو مچاله کرد.
- آره، مهگل برای فردا شب دعوتمون کرده خونهاشون.
- خب، اینکه بد نیست.
با صدای عصبی ولی آروم گفت:
- چرا، بده، خیلی هم بده. هر جا که علیرضا باشه، اونجا بودن بده.
ای کاش میدونستم بین اون و علیرضا چی گذشته. ولی همین طوری و برای آروم کردنش گفتم:
- خب، بخاطر مهگل ...
سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد.
- تا الان هرچی کوتاه اومدم فقط به خاطر مهگل بوده.
پاکت مچاله و خالی سیگار رو گوشهای پرت کرد و به طرف اتاق خواب رفت. روی یکی از مبلها نشستم و به فیلترهای مچاله شده روی جا سیگاری نگاه کردم. زیر لب زمزمه کردم:
- اگر به سیگار کشیدن اینطوریش ادامه بده، حتما یه بلایی سر خودش میاره.
نویسنده: #آسیه_علیکرم
#رمان
#بهار
دنبال «ویآیپی» رمان بهارم اگر هستید، قیمتش ۳۰ هزار تومنه.
شماره کارت👇👇
6277601241538188
به نام آسیه علیکرم واریز کنید و عکس فیش واریزی رو به آیدی زیر بفرستید.
@baharedmin57
(این اکانت ادمینه و هیچ اطلاعی از پارتگذاری نداره، اختیاری هم برای تخفیف ویآیپی یا کتاب نداره. منظورم همون اکانت H.B هست.) اکانت بالا👆👆👆
⭕️فیش ارسالی هم لطفا تاریخش مال همون روز باشه، در این صورت ادمین نمیپذیره.
⭕️به خودتون هم تخفیف ندید، چون پیام بانک زیر سی تومن ارسال نمیشه و ادمین هم در صورت نیومدن پیام بانک، لینک رو بهتون نمیده.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
👇جواب سوالات پر تکرار👇
📌رمان بهار در ویایپی تموم شده؟ بله
📌چند پارته؟۷۲۷ پارت
📌هزینهاش چقدره؟ سی تومن
📌پیدیافه، یا کانال خصوصی؟ کانال خصوصی (من هیچ وقت آثارم رو فایل نمیکنم و حلال نمیکنم کسی رو که از روی فایل، آثارم رو بخونه)
📌چاپ شده؟ بله. ولی نسخه چاپ شده موجود نیست و همهاش فروش رفته، اگر به چاپ دوم رسید، حتما تو همین کانال بهتون اطلاع میدم.
📌👌و نکته مهم، اگر رمان بهار مجدد داره بارگزاری میشه، دلیلش اینه که قراره ادامه رمان رو این بار از زبون یکی از شخصیتهای دیگه همین رمان ادامه بدم.
📌 رمان جدید، که نام #پارازیت براش انتخاب شده، هنوز هیچ کجا پارت گزاری نشده، ویآیپی هم جدا براش گذاشته میشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شروع رمان عاشقانه بهار👇👇👇
https://eitaa.com/Baharstory/81629
به مرد نورانی نگاه کردم و پرسیدم:
-اون مرد جوون کیه وسط این باغ؟
-اون مرد همسر آیندهاته، همونی که بهش دل بستی.
-علی؟ ولی پدرم چی؟ اون از علی بدش میاد.
-اونی که سرنوشت رو رقم میزنه خداست، تو کافیه فقط توکل کنی بهش.
https://eitaa.com/joinchat/4176281780Ca69e8d8fec
داستان واقعی از سلوک عرفانی یک دختر جوان، با ظهور یک عشق💝
بهار🌱
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت روی مبل تو خودم مچاله شده بودم و به گلهای بافته شده روی فرش زل زده بودم
#عروسافغان🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
#پارت
من اینجا نمیموندم. به در نگاه کردم، باید این رو محکمتر به نوید و مهراب میگفتم، من نه اسیرشون بودم و نه زندانی.
تا جلوی در رفتم.
مثل نوید قبل از خروجم به حیاط نگاه کردم.
صدای مرد از لای در باز میاومد.
این مرد کی بود؟
چهرهاش که زیادی آشنا بود.
خوب نگاهش کردم، این که همون دوست زندانی و دزد ماشین مهراب بود!
فقط قبلا ریش نداشت و الان داشت.
مهراب هم ماشینش رو پس گرفته بود و هم این مرد به خونهاش رفت و آمد داشت!
بهتر بود جلوی این مرد چیزی نمیگفتم و حرف از رفتنم رو موکول میکردم به بعد از رفتنش.
قصدم برگشتم به مبلی بود که از روش بلند شده بودم که مهراب گفت:
-گفتم بهت الان نمیتونم، الان درگیر مشکلات خانواده خودمم.
-کدوم خانواده مهراب جان؟ تو که تنهایی!
-قربونت داداش، ما از زیر بوته عمل نیومدیم که. بالاخره چهار تا هم خون و هم نام دور و برمون هستن.
- من اگر دارم جلز و ولز میکنم به خاطر دخترمه، اون سری دست گذاشته بودن روش، الان میترسم.
-اتفاقا منم نگران دخترمم که اینجوری میگم.
-مگه تو دختر داری؟
-نه، فقط تو داری، آسمون دهنش باز شده و تو و دخترت تلپ شدید روی زمین... فکر نکن نفهمیدم از زمانی برای اون کار پول نگرفتی، کلا تو هم از توبره میخوری هم از آخور، اون سری هم چون خودت زنگ زدی و گفتی زیر سیبیلی رد کردم وگرنه تو میدونی من چه آدم کینهای هستم.
-الان من چی کار کنم؟
-بمون همونجا. بمون تا یه جایی برات پیدا کنم. این زمانی تا آزاده، هیچ جا برات امن نیست، بمون همونجا، اونجا جرات نمیکنه بره، چون پلیس حواسش به اونجا هست.
-نزدیک شصتتا بچه اونجا ست، راه میرم باید مراقب باشم بچه لگد نکنم.
-شرایط همینه دیگه.
نوید پا توی سالن گذاشت.
نگاهم کرد.
به پشت سرش نگاه کرد و در رو بست.
جلوتر اومد و گفت:
-میشناسی اینو؟
معلوم بود که میشناختمش، عید همین امسال، یه چاقو گذاشته بود رو گردنم و ...
نوید که سکوتم رو دید گفت:
-یکی دخترشو گروگان گرفته بوده که ماشین آقا مهراب رو بدزده و ببره یه جای مشخص.
قصدشون تو تله انداختن آقا مهراب بوده. در واقع این بنده خدا رو همین مهراب کمک کرده بوده که از زندان آزاد بشه، اون طرف که اینو اجیر کرده، میخواسته به مهراب بگه، ما برای زمین زدنت، میریم سراغ نزدیکات. که این بنده خدام چند روز بعد که دخترش رو میگیره، زنگ میزنه به مهرابو همه چیزو میگه.
سعی داشت حواسم رو از سعید پرت کنه.
دستم رو گرفت و مجبورم کرد روی مبل بنشینم.
-دیشبم با رضا حرف میزد، اونم یه جور داره فشار میاره بهش، دنبال یه پدرام نامی هست. کریمم رفته تو دسته رضا. کریمو میشناسی؟
سر تکون دادم و گفتم:
-میخوام برم خونمون.
جوابم رو نداد و به جاش گفت:
-ناهار چی میخوری؟
نگاهم رو به قهر ازش گرفتم.
جلو تر اومد، دستم رو گرفت و گفت:
-نمیشه بری اونجا، خونه ما که نمیای، اینجام به بهانه حسین بمون فعلا.
-پس سحر چی؟
-اون مثل تو نیست، از پس خودش بر میاد. بعدم اون از من کمک نخواسته.
بهار🌱
#عروسافغان🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت من اینجا نمیموندم. به در نگاه کردم، باید این رو محکمتر به نوید و مهراب
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀
#پارت
این جمله مهراب بود، در سالن رو بست و به سمت من اومد.
هنوز ننشسته بود که گفتم:
-مگه من خواستم؟
-نه، ولی نوید ازم کمک خواست.
به نوید نگاه کردم.
به تایید سر تکون داد.
مهراب گفت:
-سعیدم مثل باباشه، تا زهرشو نزنه ول کن نیست، اگر میدونستم کجاست و چه غلطی میکنه، حواسم بهش بود ولی مشکل اینه که نمیدونم. پس باید مراقب تو باشم.
کمی به هر دومون نگاه کرد و گفت:
-قهوه میخورید؟
به سمت آشپزخونه قدم برداشت و گفت:
-معلومه که میخورید، منم بخورم فکرم باز شه.
به نوید نگاه کردم.
نویدی که پشت در حیاط، وقتی که فکر میکرد من توی خونهام به مهراب میگفت:
-آقا مهراب، باید بهش میگفتم، الان شما از چی شاکی هستی، نمیشه که همه چیزو ازش مخفی کرد.
-گند زدی پسر، گند زدی، سپیده ضعیفه، آدم هیجانات اینجوری نیست. ندیدی، رنگ به روش نبود.
-نمیشه که آخه، اون الان منو یه آدم بی غیرت میبینه، منم دهنم بسته است که بهش بگم قضیه چیه. اونو میگی نه، اینم نه؟ من که اصلا پشیمون نیستم از گفتنم.
مهراب با سینی قهوه نشست.
چه زود آماده شده بود.
-نسکافه درست کردم، آب جوش بود دیگه.
فنجونی جلوی من گذاشت.
نوک انگشتم رو به دسته فنجون زدم و گفتم:
-تا کی شرایط اینجوری قراره باشه؟
مهراب سرش رو به اطراف تکون داد و گفت:
-معلوم نمیشه ولی اگه تو دختر خوبی باشی، اتفاقات رو کنترل میکنیم.
گفت دختر؟
یاد حرفش تو حیاط افتادم.
به مرد گفته بود اتفاقا منم نگران دخترمم.
اینجوری گفته بود که با مرد مقابله به مثل کنه یا واقعا دختر داشت؟
مهراب جرعهای از نسکافهاش رو خورد.
ناخواسته پرسیدم:
-شما دختر دارید؟
یهو تمام محتویات دهنش رو بیرون پوف کرد.
یکه خوردم و عقب کشیدم.
نوید ایستاد.
جعبه دستمال کاغذی رو به سمتش گرفت.
مهراب با تاخیر ولی جعبه رو گرفت.
هنوز نگاهش به من بود.
شونه بالا دادم و گفتم:
-حرف بدی زدم؟ تو حیاط داشتید به اون آقا میگفتید که شما هم نگران دخترتونید شنیدم.
مهراب دهنش رو پاک کرد.
به لکههای روی میز نگاه کرد و گفت:
-اونجوری گفتم که بره رد کارش.
از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت.
نوید فنجون قهوه من و خودش رو برداشت و روی اپن گذاشت.
موقع برگشت دیدم که با مهراب چشم و ابرو اومدند.
مهراب با یه دستمال و یا شیشه شوی برگشت.
به من نگاه کرد و با لبخند گفت:
-حواست رو بده به مراقبت از خودت، نه دختر من.
از تخفیف ویایپی عروس افغان جا نمونید، یکی دو روز دیگه تخفیف برداشته میشه
با تخفیف ویایپی عروس افغان رو با قیمت ۲۰ تومن خریداری کنید.
واریز کنید به شماره حساب خانم آسیه علیکرم
6277601241538188
و عکس فیش ارسال بشه به این ایدی
@baharedmin57
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت327 زودتر از من بلند شد و تو یه حرکت پویا رو توی بغلش گرفت. دست من رو کش
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝
#پارت328
چند دقیقه بعد با یه تاپ و شلوارک از اتاق بیرون اومد و با همون قیافه عصبی، بدون اینکه به من نگاه کنه، به طبقه دوم رفت.
تا آخرین پلهای که تو دیدم بود، رفتنش رو تماشا کردم. جاسیگاری و جعبه خالی سیگار رو برداشتم.
هنوز به آشپزخونه نرسیده بودم که سر و صدا از طبقه بالا به گوشم خورد. احتمالاً صدای ضربات محکمی بود که به کیسه بوکس میخورد.
وارد آشپزخونه شدم و سیگارها رو به سطل آشغال ریختم. برای شام کمی برنج خیس کردم و نگاهی به پویا انداختم، رو به روی تلویزیون دراز کشیده بود و کارتون تماشا میکرد. امروز حسابی خسته شده بود.
پا روی پلهها گذاشتم و به طبقه دوم رفتم. در اتاق باز بود. با فاصله از چارچوب در ایستادم و مهیار رو که با تمام قدرتش به کیسه ضربه میزد، نگاه کردم.
دستکشهای قرمز و لباس سیاه و اخم وسط پیشونیش، سِت ترسناکی رو ایجاد کرده بود.
با هر ضربهای که میزد کیسه جابهجا میشد و عقب و جلو میرفت. قطرههای عرق از سر و صورتش مثل اشک میغلتیدند.
گاهی متوقف میشد، نفسی تازه میکرد و دوباره ضربه میزد.
عصبانی ضربه میزد، اینقدر عصبانی که میترسیدم بهش نزدیک بشم. یه لحظه مکثی کرد و کیسه رو تو بغلش گرفت. سرش رو چرخوند و نگاهی به من انداخت.
کیسه رو رها کرد و حولهای رو از روی زمین برداشت و سر و صورتش رو از عرق پاک کرد. دوباره جلوی کیسه بوکس گارد گرفت و قبل از اینکه ضربه بزنه پرسید:
- تو وقتی عصبی میشی، چیکار میکنی؟
دو قدم جلوتر رفتم. تو چهاچوب در ایستادم و گفتم:
- من معمولا عصبی نمیشم، ولی اگه چیزی بتونه من رو عصبانی کنه، زبونم باز میشه.
ضربهای به کیسه زد و گفت:
- اگه نتونی از زبونت استفاده کنی چی؟
- گریه میکنم.
عمیق نگاهم کرد و گفت:
- خیلی خوبه که میتونی گریه کنی، ولی من نمیتونم.
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- پس این در واقع تخلیه احساساته، ورزش نیست.
با مکث و نگاهی کوتاه لب زد:
- شاید.
- مگه علیرضا چی کار کرده؟
- اون یه عوضی هیز آشغاله که خواهر بیچاره من فکر میکنه بهترین مرد دنیاست و در حد پرستش دوستش داره. مثل من احمق که خواهر عوضیترش رو دوست داشتم. قشنگترین سالهای زندگیش رو حروم اون مردک میکنه، همون طور که من چند سال از عمرم رو حروم اون خواهر کثافتش کردم.
با حرص و عصبانیت حرف میزد، طوری که ازش ترسیدم.
دوباره شروع به ضربهزدن کرد، اگر دستکش دستش نبود، حتما تا حالا دستش زخم شده بودم.
بیوقفه ضربه میزد. گاهی هم لگدی نثار کیسه سیاه رنگ بوکس میکرد. رنگش پریده بود.
نباید ادامه میداد، وگرنه حتما بلایی سرش میآورد. به خودم جرات دادم و وارد اتاق شدم. من رو نگاه نمیکرد.
نویسنده: #آسیه_علیکرم
#رمان
#بهار