#پارت326
با صدای ضربات نه چندانی آرومی که به در میخورد از هم جدا شدیم. نگاهش به طرف در منحرف شد و بلند کیهای گفت.
صدای مهرنوش از پشت در بلند شد.
-مهرداد پاشو بیا بیرون کارت دارم.
این زن از ظهر روی مغزم راه رفته بود و الان چه مرگش بود، خدا میدونست! مهرداد از جاش بلند شد.
-برم ببینم چی کارم داره.
رفتنش رو با چشم دنبال کردم و وقتی از اتاق کاملا خارج شد، نگاهم رو توی خونه جدیدم گردوندم.
خونهای که دو تا اتاق کوچیک و تو در تو داشت که با یه در چهار لنگه چوبی از هم جدا شده بودند. حمومی که انتهای اتاق تَهی بود و مهرداد میگفت خودش چند ماه پیش بهش اضافه کرده. میگفت مطمئن بوده که من بهش جواب رد نمیدم و خواسته من توی اون خونه راحت باشم. اتاقی که لیلا همه تلاشش رو کرد تا از چنگ من و مهرداد درش بیاره.
موقع ناهار حسابی جهزیهام رو نگاه کرده بودم. یه چیزهایی بهش اضافه شده بود که نمیدونستم کی و کِی خریداریشون کرده.
مثل همون یخچال. یا حولههای توی کمد دیواری.
از جام بلند شدم و به هر مشقتی که بود زیپ لباس عروس رو پایین کشیدم و با یه دست لباس راحت تر عوضش کردم.
به حموم رفتم و فقط موهام رو شستم تا از عذاب چسبیدن موهام به هم راحت بشم. موهام رو حوله پیچ کردم و تو خونه نقلی و جدیدم گشتی زدم.
تا شب خیلی مونده بود و نمیدونستم باید چی کار کنم. بهتر بود خودی نشون بدم و از اتاق بیرون برم تا ببینم اون بیرون چه خبره.
موهای نمدارم رو بستم و یه روسری سر کردم و از اتاق بیرون رفتم و وارد حیاط بزرگ خونه شدم.
تنها آدم توی حیاط روناک بود که چادری به خودش پیچیده بود و گوشه ایوون، کنار در اتاق خودشون نشسته بود. نه، کز کرده بود!
فاصلهمون زیاد نبود، مسیر رو طی کردم و خوب نگاهش کردم. انگار ترسیده بود!
سر و صدای لیلا خانوم از اتاق بغلی میاومد. نگاهی به انبوه کفشهای پشت در انداختم. پس همه توی این اتاق بودند. از روناک گذشتم و به طرف اتاق رفتم.
-...نشستی سنگ خودت رو به سینه میزنی! خجالت نمیکشی؟ بعد میگم مهرزاد غیرت داره تو نداری بهت برمیخوره! یادته سر عروسیت با انار چقدر حرصم دادی؟ هر چی میگفتم بیا معلوم نبود کدوم قبرستونی هستی! خوب کردم که اونجوری کردم. خوب کردم حنا نبردم. خوب کردم براش خرید نکردم. یادته چقدر من از دستت حرص خوردم؟
این توپ لیلا خانوم بود که با حرص به طرف مهرداد نشونه گرفته شده بود. صداش به قدری بلند بود که نیازی نبود گوش بچسبونی.
از پنجره باز اتاق به راحتی صدا توی حیاط پخش میشد. سر چرخوندم و نگاهی به روناک انداختم. اون چرا ترسیده بود؟
هر چی منتطر موندم که مهرداد حرفی بزنه اتفاقی نیوفتاد. ولی صدای مهرزاد تو گوشم پیچید.
-الان میگی چی کار کنیم؟ میخوای برم سر و صدا کنم مهسا رو بردارم بیارم خونه؟ یا برم دخترشون رو پرت کنم جلوشون بگم هر چی بود تموم شد؟
بهار🌱
#پارت325 🌘🌘 نفسهام سنگین شده بود. جعبه خاتم کاری رو برداشتم و بازش کردم و با چیزی که توش دیدم یه لح
#پارت326 🌘🌘
-عمه خانوم داره، ولی گفته نرم توی اتاقش. می خواست استراحت کنه.
سیمین سری تکون داد و سحر را مرخص کرد و خودش به طرف اتاق عمه رفت.
با شکیبا تنها شده بودم. تنهایی با این مرد خطر داشت. کمی به اطرافم نگاه کردم، دروغه اگر بگم نترسیده بودم. از جام بلند شدم که گفت:
- مشت نمونه خرواره.
نگاهش نکردم. خرواره که خرواره! خواستم بی اهمیت مکان رو ترک کنم که نا گهان جلوم ایستاد. ترسیده بهش نگاه کردم.
- این سرویس جواهر، فقط نمونه کوچکی از چیزایی که می تونم بهت بدم.
قدمی به عقب برداشتم. از این مرد هیچ چیز بعید نبود. نگاهی به آشپزخونه انداختم. سحر مشغول کار بود. برای اولین بار از وجودش خوشحال شدم. الان وقت ترس نبود. زبونت نباید از کار بیوفته. باید جوابی درخور بهش می دادم.
- گویا شما خیلی ثروت دارید؟
ابرویی بالا داد و به سرویس جواهر اشاره ای کرد و گفت:
- گفتم که، مشت نمونه خرواره.
ترسیده بودم، زانوهام می لرزید ولی گفتم:
- از این خروار خروار ثروتتون، یه مقدارش رو برای خودتون خرج کنید و یه سمعک ناقابل بخرید، تا حرف دیگران رو خوب بشنوید.
تو چشمام خیره بود و من ادامه دادم:
- چون انگار حرف من رو درست نشنیدید. من با زیور آلات میونه ای ندارم.
انگشتم رو بالا آوردم و حلقه توی دستم رو نشون دادم.
- فقط اینو استفاده می کنم، فقط و فقط همینو.
شکیبا با اخم بهم خیره بود. پوزخندی زد:
- الان که خوب نگاهت می کنم، می بینم از خاله ات خوشگل تری! همون قدر هم وحشی تر! من کوتاه نمیام. پشیمون می شی از جواب منفی به من.
دست توی جیبش کرد و کیف پولی رو در آورد. قدمی به عقب برداشتم و گفتم:
- من خیلی کارها کردم که بعدش پشیمون شدم، ولی این یه دونه رو فکر نمیکنم هیچ وقت حتی فکرشو بکنم.
سیمین از اتاق خارج شد. خدا رو شکر کردم و نفس راحتی کشیدم. جواب می دادم ولی از وحشت زانوهام می لرزید و به سختی غرورم رو حفظ می کردم که روی پا بایستم یا گریه نکنم.
شکیبا با عکسی که از توی کیف پولش خارج کرده بود، بهم نزدیک شد.
یه لحظه جا خوردم و خواستم عقب بکشم که عکس رو جلوم گرفت. نگاهی به سیمین کرد و گفت:
- داشتم از دوران گذشته برای مینا میگفتم، با خودم گفتم حالا که عکس هم همراهم هست، بد نیست ببینه.
سیمین قرصی به طرف شکیبا گرفت و با صدای بلند از سحر آب خواست. و بعد آروم گفت:
-بدین منم عکسو ببینم.
-اجازه بدید مینا ببینه.
تکونی به عکس داد. چاره ای نداشتم. عکس رو گرفتم. زن توی عکس رو خیلی سریع شناختم. سولماز بود و نگاهی به مردی که کنارش بود انداختم. خیلی خوب مشخص بود که همون وحید شکیباست ولی در ایام جوونی. از سمت خاله عکس بریده شده بود.
با صدای وحید کنار گوشم، چشم از عکس گرفتم و نگاهش کردم. کی اینقدر به من نزدیک شده بود؟
- خودش باعث مرگ خودش شد. زیادی چموش بود، مثل تو.
جمله اش بدجوری منو ترسونده بود. سیمین عکس رو از دستم گرفت.
-منم ببینم.
شکیبا صاف ایستاد و سینه ای صاف کرد.
_ بفرمایید. این زن بیش از حد شکل مینا ست.
سیمین نگاهی به عکس انداخت و بعد با ذوق و تعجب گفت:
-اره...چرا اینقدر شبیهه؟
-نمی دونم شاید برای اینکه من یاد خاطراتم بیوفتم.
شکیبا عکس رو از سیمین گرفت و گفت:
_این زن عشق من بود. زنی که بی نهایت دوسش داشتم.
بهار🌱
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت325 همون موقعی که تو حالتی بین بیداری و خواب درگیر بودم. همون موقعی ک
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
#پارت326
زندایی از اتاق خواب بیرون اومد و خودش رو به در رسوند.
به من نگاه کرد.
روسریم رو از روی دسته صندلی برداشتم و روی سرم انداختم.
زندایی بلهای گفت و در رو باز کرد.
قامت مهراب از در چهار چوب در رد شد.
یه چیزی شبیه کیف توی دستش بود.
به مهدیه سلام کرد و برای من دست بلند کرد.
حواسم پیش اظهار نظر حدیثه بود.
پس با این حرکتش لبخند نزدم.
ایستادم و سر سنگین سلام کردم و صبح بخیر گفتم.
جوابم رو داد و رو به مهدیه گفت:
-کلید انبارو میخوام.
-میخوای چی کار؟
مهراب کمی متعجب نگاهش کرد و گفت:
-الان باید توضیح بدم؟
مهدیه انگار به خودش اومده بود، نهای گفت و به سمت اتاق خواب رفت. مهراب گفت:
-خواهر جان، خودت گفتی بار برات اومد، بیا بزار انبار، خونه زندگیت شلوغ نشه.
چشم از رفتن خواهرش گرفت و به من داد.
لبخند زد و به سمتم اومد.
پشت کانتر ایستاد.
به میز صبحونه نگاه کرد و گفت:
-نوش جان!
به خودم اومدم و گفتم:
-بفرمایید.
لبخند زد.
-صرف شده، نه از این چیزای شیرین پیرین، نیمروی مهراب پز. یه بار باید برات درست کنم ببینی که مهراب چقدر آشپزیش خوبه.
حدیثه یه چیزی برای خودش گفته بود، من کجا و مهراب کجا!
کیف توی دستش رو روی اپن گذاشت و گفت:
-بلدی با لبتاپ کار کنی؟
-نه.
دستش که برای باز کردن زیپ کیف میرفت شل شد، نگاهم کرد و گفت:
-یعنی چی که بلد نیستی! نسل شما ...
صدای زندایی از ادمه جمله بازش داشت.
-بیا، کلید.
برگشت. کلید رو گرفت. زن دایی گفت:
-بزار پیش خودت بمونه، ما چیز ضروری اونجا نداریم.
مهراب باشهای گفت و نگاهم کرد.
به کیف سیاه رنگ و برزنتی اشاره کرد و گفت:
-پس این اینجا باشه، شب برگشتم میام یادت میدم. راستش یه سری فایل این تو هست که برای نویسندگی خیلی بهت کمک میکنه. گفتم تا اینجایی سرگرمی مفید داشته باشی.
سر تکون دادم و تشکر کردم.
نگاه زن دایی برای لحظهای روی لپتاپ موند و گفت:
-سید میخواست باهات حرف بزنه. زد؟
- شب حالا میام حرف میزنیم، منم کار با اینو به سپیده یاد میدم.
زندایی نگاهش بین من و مهراب حرکت کرد ولی چیزی نگفت.
مهراب چند قدمی برداشت و برگشت.
از توی جیبش دسته کلیدی بیرون آورد و به سمتم گرفت.
-این کلید طبقه بالاست. اگه دوست داشتی میتونی بری از کتابخونه کتاب برداری که حوصلهات سر نره.
لبخند زدم. کتابخونه پیشنهاد بدی نبود.
حداقلش کمتر فکر و خیال میکردم.
کلید رو زندایی از دستش گرفت و گفت:
-برو تو دیرت میشه.
مهراب رو به خواهرش گفت:
-پس ببرش طبقه بالا رو ببینه.
-خیلی خب، تو برو.
مهراب خندید.
-نوکرتم.
پلک نازک شده زندایی ناخواسته توجهم رو جلب کرد.
نکنه حدس حدیثه درست بوده!
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
بهار🌱
رمان زیبای بهار 💝💝💝💝💝 #پارت325 لبخند زدم و اشک تو چشمهام حلقه زد. تنها کلمهای که تونستم بگم، ممنو
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝
#پارت326
قرارم به خودم این بود، باید از کنار هم بودن لذت ببریم، این حق هر دومون بود.
پس با لبخندی که از سر رضایت بود، گفتم:
- اشکالی داره؟
یه دستش رو باز کرد. در حالی که من رو دعوت میکرد تا کنارش بشینم، گفت:
- نه، چه اشکالی؟ افتخار دادید خانوم!
کنارش نشستم. دستش رو دور کمرم انداخت و لب زد:
- اجازه هست؟
خواستم مثل خودش شوخی کنم.
- حالا شما یک سره دستت این جاست، الان اجازه میخواهی؟
لبخند زد.
-آخه الان خودت اومدی.
نگاهم رو ازش دزدیدم و سرم رو پایین انداختم.
سیگارش رو لب حوض خاموش کرد و دستم رو توی دستش گرفت. توی چشمهای من خیره شد و بعد از چند ثانیه گفت:
- چشمهای خیلی گیرایی داری.
کمی دل دل کردم و گفتم:
- شما هم ... خیلی خوشتیپی.
ابروهاش رو بالا داد. چشمهاش رو گرد کرد و با لبخندی کجی که روی صورتش بود، گفت:
-واسه همین از پشت یواشکی نگاه میکردی؟
چشم دزدیدم و اون ادامه داد:
-چطور تا حالا نگفته بودی!
- کلا من و شما دو هفته هم نیست که همدیگر رو میشناسیم. کی میگفتم؟
عمیق نگاهم کرد. لبخندش جمع شد و گفت:
- بهار، این خیلی خوبه که تو جلوی مردهای غریبه آرایش نمیکنی، لباس تنگ نمیپوشی، با مردای غریبه بگو بخند نمیکنی، حواست به حجابت هست، این که لازم نیست هر بار بهت تذکر داده بشه. این اخلاقهات رو دوست دارم. اولش فکر میکردم یکی بهت سفارش کرده که جلوی من رعایت کنی، ولی بعد دیدم نه، این رفتار نمیتونه کار سفارش باشه.
حلقه دستش رو محکم تر کرد. چشمش روی اجزای صورتم چرخید.
سرش نا محسوس به صورتم نزدیک میشد.
باید اجازه میدادم؟ خوب معلومه، این حقش بود. اصلا هدف من از نشستن کنارش همین آرامش بود.
ولی با حس سنگینی نگاهی سر چرخوندم و با چشمان گرد و رنگی پویا مواجه شدم. تو چند قدمیمون ایستاده بود و به ما نگاه میکرد.
با تکونی که به دستم داد، مهیار سرش رو چرخوند. نگاهی به قد و بالای کوتاه پویا انداخت و گفت:
- تو زندگی نداری؟ بازی نداری؟ خواب نداری؟ کاری غیر از رصد کردن من و بهار نداری؟
پویا بلند گفت:
- من گشنمه.
خب بچه گرسنه بود. آروم دستم رو کشیدم و خواستم بلند شم که مهیار گفت:
-پویا جزو وظایف تو نیست.
لبخند زدم و نوک انگشتهام رو روی صورتش گذاشتم و گفتم:
- خودم دوست دارم.
سریع دستش رو روی دست من گذاشت. دستم بین پنجههای قدرتمند و صورتش قفل شد. نگاهم کرد. لبخندش هر لحظه عمیقتر میشد.
دستم رو آروم از زیر دستش بیرون کشیدم و پاسخ لبخندش رو با لبخند دادم.
نویسنده: #آسیه_علیکرم
#رمان
#بهار