eitaa logo
بهار🌱
19.6هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
626 ویدیو
26 فایل
کد شامد1-1-811064-64-0-1 من آسیه‌علی‌کرم هستم‌ودراین‌کانال‌آثار‌من‌رو‌می‌خونید. آثارمن‌👇 بهار فراتر از خسوف سایه و ابریشم خوشه‌های نارس گندم عروس افغان پارازیت(در حال نگارش) راضی به فایل شدنشون و خوندنشون از روی فایل نیستم. تعطیلات‌پارت‌نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
بهار🌱
#پارت30 💕اوج نفرت💕 اروم کردن مرجان کار راحتی نبود و فقط حضور احمد رضا باعث میشد تا دست از گریه برد
💕اوج نفرت💕 مادرم تو شرایط خوبی وارد این خانواده نمیشه. به محض وردش پدربزرگم به شدت تحقیرش می کنه. برای جهیزیش که از نظر خودشون زیاد بوده ولی از نظر پدر بزرگم کم، خانواده ی مادرم برای تهیه ی جهیزیه خونشون رو فروخته بودن تا دخترشون این ور سرشکسته نشه. ولی تلاششون بی فایده بود، کلا پدربزرگم مادرم رو به عنوان عروس نپذیرفته بود. مدام تحقیرش می کرد حتی اجازه ی شرکت تو مهمونی های خانوادگیشون رو بهش نمی دادهّ بابام هم بر عکس عمو ارسلان فقط سکوت می کرده. حتی یه بار داییم گفت مادر بزرگم میره مکه و نبوده، اخه مادرم تو مادرشوهر شانس داشته. بحث میشه مادرم جواب پدر بزرگم رو که به پدرش توهین کرده بود رو می ده. بابام هم همونجا جلوی همه مادرم رو تا سر حد مرگ کتک میزنه. بعدم همونجا ولش می کنن میرن. تا چند روز هم کسی باهاش حرف نمی زنه، تا مادر بزرگم از مکه بر می گرده. اونم ازسر سیاست به مادرم میگه بیاد تو جمع از پدر بزرگم معذرت خواهی کنه تا همه چی تموم شه. اون موقع احمد رضا یک سالش بوده. با پادرمیونی مادر بزرگم همه چی تموم میشه. _بابات که انقدر عاشق بوده که شش سال صبر کرده پس چرا پشت مادرت رو خالی کرد. _نمی دونم، هیچ وقت هم مامان اجازه نداد ازش بپرسم اما داییم میگه اگه این کار رو نمی کرد پدرش از ارث محرومش میکرد. مادرم تو خونه مثل یه خدمتکار بوده، همه بهش کار می گفتن فقط گاهی پنهانی با بابام میرفتن بیرون، اونم اگه پدربزرگم می فهمیده از دماغشون درمیاورده. همه ی اینا می گذره. هفت سال بعد خبر فوت شوهر ارزو تو فامیل می پیچه. پدربزرگم به اصرار عمو ارسلان میره ختمش، اونجا با برادرش آشتی میکنه. بعد از گذشت یک سال عمو ارسلان با ارزو ازدواج میکنه. آرزو اون موقع یه پسر از شوهر اولش داشته میزاره پیش خالش تو المان که همون مادر شوهرش بوده . خودش هم اینجا میاد تو همون خونه ی ته باغ. مادرم سر احمد رضا که حامله بوده پدر بزرگم بهش میگه اگه بچت دختر باشه باید جمع کنی از اینجا بری. با بدنیا اومدن احمد رضا مادرم فکر می کنه مشکلاتش تموم میشه ولی برعکس شروع میشه. پدر بزرگم بچه رو ازش میگیره میده خواهر خودش بزرگ کنه. میگه تو کلفت زاده ای بلد نیستی پسر بزرگ کنی. یه چند ماهی بچه اونجا بوده که شب روز مادرم میشه گریه، بابام دلش میسوزه میره بچه رو میاره میده به مادرم، همون میشه که پدربزرگم از بابام کینه میگیره و باهاش لج میشه 💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
🌘🌘 چند دقیقه‌ی بعد بیتا و مامان وارد ماشین شدند. خودم رو به درچسبوندم و به بیتا اشاره کردم که وسط بشینه. خواهر مهربونم به حرفم گوش داد و کاری رو که می‌خواستم انجام داد. -بهزاد چی می‌گفت؟ -هیچی! پیله کرده موبایل کو. بهش می‌گم دست سمیراست باور نمی‌کنه. اونم با مشتش دستم و ناکار کرد و رفت. فکر نکنم به این زودیا بی‌خیال شه. باید یه فکری براش بکنم. بیتا دیگه چیزی نگفت. مامان شیشه‌ی ماشین رو پایین کشید و خطاب به بابا گفت: -جهانگیر بیا بریم، هوا سرده! بابا ماشین رو دور زد و پشت فرمون جا گرفت. بهزاد هم کنار بیتا نشست. بابا هنوز کمربندش رو نبسته بود که مامان گفت: -بهنام می‌خواد تو این سرما با اون موتور برگرده؟ موتورو بزاره همینجا‌ یه خورده جمع و جورتر می‌شینیم. -بهش گفتم می‌گه زیاد لباس پوشیدم، چیزیم نمی‌شه. صورت پدرم رو نمی‌دیدم، ولی صداش کمی کلافه به نظر می‌رسید. مامان کمی به بابا نگاه کرد. -چرا اوقاتت تلخه؟ بابا در حالی که ماشین رو روشن می‌کرد گفت: -یه مدت بود با یه شرکت صحبت کرده بودم که غذای کارکنانش رو رستوران ما بده. یه نفر رفته زیرآب رستوران رو زده و قراردادو برای خودش نوشته. -عجب آدمایی پیدا می‌شن! حالا می‌شناسیش؟ -آره، می‌شناسمش حسابی! -کی هست؟ -بعدا بهت می‌گم. بابا نمی‌خواست جلوی ما حرف بزنه. می‌خواست اسم اون شخص رو رمزگونه فقط،به همسرش بگه. ولی چرا؟ هنوز دلم پر از آشوب بود و سرم پر از فکر و خیال. منطق می‌گفت که دست از سهیل بکشم اما دلم محکم توی دهن عقلم می‌زد و یه خط قرمز می‌کشید، روی منطقی که درست می‌گفت. ازش عصبانی بودم، ولی هنوز دوستش داشتم. نیم ساعت دیگه ماشین تو حیاط خونه پارک کرد و من بی‌توجه به اطرافم به طرف اتاقم رفتم. هنوز در رو پشت سرم نبسته بودم که با فشاری که به در اومد کناری رفتم و کنجکاو به مراجع پشت در نگاه کردم. بهزاد بود. پشت سرم وارد اتاق شد و عمیق و عصبی نگاهم کرد. قدمی به عقب برداشتم و گفتم: -چی‌کار داری؟ -مینا من تا اون موبایلو از تو نگیرم و نفهمم که از کجا آوردیش ول کن نیستم. پس بهتره خودت به زبون خوش بهم بدی، وگرنه به بابا می‌گم. باید قضیه رو همینجا تموم می‌کردم پس صدام رو کمی بلند کردم و گفتم: -تو چی‌ می‌خوای از جون من؟ هر چی بهت می‌گم مال من نبود چرا حالیت نمی‌شه؟ کلافه‌ام کردی بهزاد. خوبه خودت دادیش به سمیرا، اَه. انتظار این حرکت رو ازم نداشت.کیفم رو روی تخت پرت کردم و بهش نزدیک شدم، لای در رو باز کردم و صدام رو بلندتر کردم. -اصلا ببینم تو خودت تو زنونه چی‌کار می‌کردی؟ نکنه از قصد رفتی سراغ سمیرا، چشمتو گرفته؟ خب داداش من از راهش وارد شو چرا به بهونه‌‌ی پس دادن موبایلی که خودمم می‌تونستم این کارو بکنم رفتی طرفش. یک کلمه به مامان بگو خاطرخواه شدی! در رو محکم بست و محکم‌تر به کتفم ضربه زد. قدمی به عقب برداشتم و اخ بلندی گفتم. -این چرت و پرتا چیه می‌گی! حالت گریه به خودم گرفتم. ‌-چرا می‌زنی؟ چون زورت زیاده. با حرکت دستگیره‌ی در گفتم: -می‌خوای با سمیرا هم کلام بشی دنبالبهانه می‌گردی؟ در باز شد ومامان و بابا تو چهار چوب در ظاهر شدند. -چی شده؟ نزاشتم بهزاد حرفی بزنه و سریع و باعجز گفتم: -خونه‌ی عمه سمیرا گوشیشو دادیه کلیپ دیدم، بعد کنجکاو شدم وویس بعدیش رو هم گوش دادم. این آقا تو بالکن دید، اومده پایین جلوی همه آبرومو برده که داری با کی حرف می‌نی، هر چی می‌گم گوشی مال سمیراست باور نمی‌کنه. آخر سر خودش رفته موبایل سمیرا رو پس داده بازم خیالش راحت نشده. می‌گه تو با سمیرا دستتون تو یه کاسه‌است. موبایل مال توعه و الانم باید بدیش به من. بابا، توبیا همه‌ی اتاقو بگرد اگه چیزی پیدا کردی اونوقت هر کاری حقم بود بکن. مامان به طرفم اومد و کمی شونه‌ی ضرب دیده‌ام رو ماساژ داد و گفت: -بهزاد روی خواهرت دست بلند کردی؟ خجالت نمی‌کشی؟ بهزاد که محکوم شده بود، هاج و واج نگاه می‌کرد. سریع میدون رو دست گرفتم و ادامه دادم: -مامان این مهم نیست چیزی که مهمه اینه که برادرم داره برام حرف درست می‌کنه، اگه بنا به حرف درست کردنه بزار منم درست کنم. قدمی به طرف بهزاد برداشتم و گفتم: -دلت می‌خواست خودی جلوی سمیرا نشون بدی، گفتی از موبایل توی دست سمیرا مایه می‌زارم؟ عاشق شدی؟ خب از راهش وارد شو. بهزاد نگاهش رو ازم گرفت و رو به مامان گفت: - مامان این داره چرت و پرت می‌گه! من... -بسه بهزاد. هزار دفعه گفتم تا زنده‌ام تو حق نداری دست رو این دوتا بلند کنی یا بخوای براشون تکلیف مشخص کنی. این بار چندمه که دارم این موضوع رو بهت می‌گم
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 نوید به سمت خیابون رفت و من هم دقیقا یه جوجه اردک به دنبالش. نوید راست می‌گفت، توان راه رفتن نداشتم، چه برسه به ایستادن توی اتوبوس شلوغ این ساعت. ماشین گرفت. سوار شدیم و طبق گفته خودش، کمی جلوتر از محله پیاده شد. برعکس چیزی که فکر می‌کردیم، بارون شدید‌تر نشد و همونطور نم نم می‌بارید. کرایه سواری رو هم حساب کرد و ازش خواست من رو تا جلوی در برسونه. حتی مهلت اعتراض به من رو هم نداد. راننده طبق گفته نوید عمل کرد و من رو تا جلوی خونه رسوند. تشکر کردم و موقع پیاده شدن نگاهم به پوشه زرد رنگ روی صندلی افتاد، همونی که بزرگ روش نوشته شده بود، عروس افغان. نوید پیش نویس رمانش رو جا گذاشته بود. برش داشتم و پیاده شدم. به سمت خونه چرخیدم که بتول رو دیدم. جلوی در خونه‌اشون ایستاده بود. چادر زمینه سورمه‌ای گل درشتش رو جلوی دهنش گرفت و گفت: -هی به همه ایراد می‌گیرن، بعد دختر جوون خودشون جاوان رانَنِّیْنَنْ گَلیرْ اِوین قاپیسینْ قاباقینا. مَعْلُومْ دَئیرْ هاردا یِرْ عَوض اِلیوُبْ گِئْدیبْ دالْدا اُوتُورُوبْ. کولْ باشیما ( با راننده جوون میاد جلوی در خونه. معلوم نیست کجا جا عوض کرده رفت پشت نشسته. خاک بر سرم) آخر زمونه شده، جلو چشم در و همسایه با هم می‌ریزن رو هم. چادر رو برداشت و تو صورتم براق شد و گفت: - پیس‌دی قیز، پیس‌دی! فارسی ترکی حرف می‌زد که من بفهمم چی می‌گه. بی شک دنبال یه شر جدید بود. صداش رو نازک کرد: -دستت درد نکنه آقای راننده. قری به گردنش داد و اضافه کرد: -بیزدَ کیْ اِشَّکْ، ما هم که خر. بِیْلْمیْرَکْ کیْمْین اَیاقی اِیریْ گِئدیبْ، کیمین دُوزْما. نمی‌فهمیم کی پاش کج رفته کی راست. صداش رو بلند کرد. -چرا رنگ و روت پریده دختر اصغر؟ چی کارت کرده اون یارو؟ فقط همینم کم بود که بتول بخواد برای من حرف در بیاره. حریف زبونش نمی‌شدم و تازه نمی‌شد که یه وعده صبح دعوا کنیم و وعده بعد غروب. از طرفی هم میلاد توانی برام نزاشته بود. ولش کنی به خودم گفتم. بزار برای خودش تا فردا صبح حرف بزنه. به در کلید انداختم و وارد خونه شدم. از سبزی‌ها خبری نبود. صدای موزیک از توی خونه می‌اومد و صدای هو هوی سحر. حتما داشت برای خودش می‌رقصید. مدتها بود این کار رو نکرده بود و حالا یهو چی شده بود! -کم کن اون قارقارکو. بی‌خودی ذوق مرگ شدیا پدر سگ. یهو دیدی پشیمون شدم زدم زیر همه چیزا. این صدای بابا بود یا من اشتباه می‌شنیدم. به کفش‌های زهوار در رفته‌اش توی جا کفشی نو نگاه کردم و لبخند بی‌جونی زدم. خدا رو شکر که برگشته بود! کیف و وسایلم رو گوشه‌ای رها کردم و به سمت شیر آب رفتم. صدای آهنگ قطع شد و بعد هم سحر شروع کرد قربون صدقه بابا رفتن. چشم‌هام باریک شد. یه چیزی این وسط درست نبود، اما چی، نمی‌دونستم! سحر و قربون بابا رفتن عادی نبود. عادی که نبود هیچ خیلی هم غیر عادی بود. نگاهم دوباره به عروس افغان افتاد. نوید گفته بود که ماجرای یه عشق واقعیه. دوباره به پنجره هال نگاه کردم. عشق؟ سحر یک بار دیگه هم همینطور سر حال بود، یک بار وقتی به سعید جواب مثبت داده بود و یک بار دیگه هم قبل ترها، وقتی با فرشید آشنا شده بود. اخمهام تو هم رفت. نکنه اون «اف»ی که باهاش چت می‌کرد ... نه، نه، امکان نداشت. سحر هر چقدر هم اخلاق‌های گند و هنجار شکن داشت، خائن نبود. 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت30 حامد رفته بود ولی من و زن عمو همچنان تو کوچه ایستاده بودیم. با صدای م
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 ترسیده بودم. لب هام به هم قفل شده بود. اما باید یه جوابی می‌دادم، وگرنه معلوم نبود چی بشه. آروم و با صدای مظلوم لب زدم: -شاهچراغ بودم. به طرفم خیز برداشت. - آخه شاهچراغ تا این وقت شب؟ قدمی به عقب برداشتم و خودم رو جمع کردم. زن عمو جلوش ایستاد و دستش رو روی سینه پسرش گذاشت و گفت: - آروم باش، چه خبرته! حسام با صدای بلند رو به مادرش گفت: -مامان تو دخالت نکن. دو دفعع کتک بخوره، می‌فهمه یه دختر نباید تا این وقت شب از خونه بیرون باشه. مادرش رو پس زد ولی زن‌عمو دوباره رو به‌ روش ایستاد. این بار با صدای هشدار گونه پسرش رو صدا زد. -حسام! حسام ایستاد. از روی شونه زن‌عمو انگشت اشاره‌اش رو به سمت من گرفت. -با خودت چی خیال کردی؟ فکر کردی آقا فرهاد مُرد، منم هر غلطی دلم خواست می‌تونم بکنم. هر وقت دلم خواست برم، هر وقت دلم خواست بیام. هیچ کسی هم نیست بهم چیزی بگه. سعی کرد زن عمو رو کنار بزنه ولی موفق نشد. شاید هم نمی‌خواست که موفق بشه. شاید هم احترام مادرش رو نگه می‌داشت. هر چی که بود، عصبانیتش تحت کنترل مادرش در اومده بود، زبونش اما آروم نمی‌گرفت. -نخیر خانم، تا وقتی اسم اعتمادی روت باشه، نمی‌زارم قدم از قدم برداری. نمی‌ذارم آبرویی که بابام ذره ذره جمع کرده، تو خروار خروار به حراج بذاری. رو به مادرش کرد و گفت: -مامان برو کنار. اما زن عمو کنار نرفت. به هر شکلی که بود حسام رو به بیرون از اتاق هدایت کرد و در رو بست. صدای حسام از پشت در شنیده می‌شد. پر حرص و عصبانیت بود. -چرا نذاشتی بپرسم کجا بوده و چه غلطی می‌کرده؟چرا نذاشتی بزنم لهش کنم؟ صدای زن عمو بود که در جواب می‌گفت: -آروم باش پسرم! اشتباه کرده. الان هم تو عصبانی هستی، اونم ترسیده. یه ساعت دیگه خودم می‌رم ازش می‌پرسم. -نمی‌خواد، باید به من جواب پس بده. -خیلی خب! تو ازش بپرس. فقط آروم باش. همه همسایه‌ها صدات رو شنیدند. حسام صداش رو کمی بالا برد. مخاطبش من بودم. -شنیدی خانوم؟ باید توضیح بدی. باید بگی کجا بودی. باید بگی آبروی خانواده اعتمادی رو کجا به حراج گذاشته بودی. شانس آوردی مامانم نذاشت وگرنه جنازه‌ات هم از این خونه بیرون نمی‌رفت. زن‌عمو گفت: -حسام آروم باش‌. این حرفها چیه؟ مات و مبهوت وسط اتاق مونده بودم. چند دقیقه بعد، با صدای کوبیده شدن در حیاط به خودم اومدم. احتمالاً حسام از خونه بیرون رفته بود. دستم رو به صورتم کشیدم. کی اینقدر گریه کرده بودم؟ خودم رو کنج دیوار کشیدم. تکیه دادم و زانوهام رو بغل کردم. سرم رو روی زانوهام گذاشتم. فکر می‌کردم باید به زن عمو جواب پس بدم ،اما حالا با حسام عصبانی رو‌به‌رو بودم. اشتباه کرده بودم. قبول دارم، ولی آیا حقم سیلی به این محکمی بود و این حرفهای نیش دار! جای دست حسام روی صورتم حسابی می‌سوخت. صدای تیک در سرم رو به سمت در چرخوند. خودم رو جمع کردم. نور سالن توی اتاق تاریک پاشید. به در خیره موندم .نیم تنه زن عمو از لای در وارد اتاق شد. کیفم رو آورده بود. کیف رو همون جا کنار در گذاشت. نیم نگاهی به من انداخت و رفت. چرا چیزی نگفت؟
بهار🌱
#پارازیت 🌀🌀🌀🌀🌀🌀 #پارت30 گوشی رو گرفتم و مشغول گرفتن شماره شدم. حرف رو زده بود و نصفه ول کرده بود.
🌀🌀🌀🌀🌀🌀 تلفن رو از دستم گرفت. زرین خانم حساس بود و اگر جواب نمی‌داد هزار فکر و خیال با خودش می‌کرد. بعدش هزار برنامه می‌چید که هر وقتی عمه رو دید کلی گلایه کنه. عمه دکمه تماس رو فشار داد. از فرصت استفاده کردم و از جام بلند شدم. حالا که عمه نمی‌گفت من هم نمی‌گفتم. به اتاقم برگشتم. اگر موبایل داشتم می‌تونستم هر موقع که دلم خواست با سینا حرف بزنم، یا پیام بدم. اما اینم از عجایب قوانین و قواعدی بود که حسام گذاشته بود. از نظرش موبایل تا هجده سالگی برای یه دختر معنی نداشت. الان هم که هجده ساله بودم کنکور رو بهانه کرده بود. عمه می‌تونست برام بخره، ولی اونم پشت این قاعده حسام مونده بود. لب تخت نشستم. دست دراز کردم و تاج رو برداشتم. روی تخته دراز کشیدم و همونطور که به نگین‌های تاج نگاه می‌کردم و فکرم همه جا سُر می‌خورد خوابم برد. با صدای زنگی یا آهنگی چشم باز کردم. هنوز نگاهم روی نگین‌های تاج بود. اما تاجی که شکسته بود. نشستم، به اطرافم نگاه کردم. کجا بودم؟ این جا دقیقا کجا بود؟ تاجم چرا شکسته بود؟ خوابگاه که نبود و ... با صدای آهنگ به سمت صدا سر چرخوندم. صفحه موبایلی که پای دیوار اپن آشپزخونه افتاده بود روشن و خاموش می‌شد. تازه یادم اومدم، سیروان سرم داد کشید. موبایلش رو پرت کرد و بعد هم رفت. چهار دست و پا به سمت موبایل رفتم. روی صفحه نوشته بود مامان. موبایل رو برداشتم، خطوط شکستگی شیشه‌ موبایل از وسط اسم مامان رد شده بود. جواب می‌دادم یا نه؟ لبم رو به دهنم گرفتم، بین جواب دادن و ندادن گیر کرده بودم. جواب ندادم و اینقدر به صفحه نگاه کردم تا قطع شد. دوباره به اطرافم نگاه کردم. این چند وقته اینقدر بلا سرم اومده بود که سکوت و آرامش این خونه غریب و کوچیک مثل بهشت بود برام. هر چند نمی‌دونستم چی قراره پیش بیاد. از جام بلند شدم. صدای موبایل دوباره در اومد. بدون اینکه بهش دست بزنم نگاهش کردم. باز هم مامان. نگاهی به ظرف آش روی اپن انداختم و به سمت اتاق خواب رفتم. دلیل خاصی نداشتم، فقط کنجکاو بودم. به محض باز شدن در اتاق با صحنه‌ای مواجه شدم که در تمام طول عمرم نه دیده بود و نه شاید بعدا می‌دیدم.