بهار🌱
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀 #پارت -سپیده یه چیزی بگو که همین الان سرمو نکوبم به دیوار. این مرتیکه برگشته
#عروسافغان 🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
#پارت
دست به سمت گوشی من دراز کرد و گفت:
-نشونم بده. میخوام...
دستم رو به عقب کشیدم و گفتم:
-ندارم.
نگاهم کرد، با ناامیدی.
-باور کن ندارم، مدیر کانال منو از کانالش انداخته بیرون، داستانمم داد یکی دیگه ادامه بده.
-چون تو از رسیدن نا امید شده بودی، داستانو ادامه ندادی؟
-این دیگه چیه میگی؟
نوید دستش رو به صورتش کشید و من بلافاصله گفتم:
-اون داستان من بود، ولی چون چند روز نتونستم قسمت جدید بهش برسونم، رفته بود با یکی دیگه حرف زده بود.
دستم رو برای آروم کردنش جلو بردم، برای اولین بار داشتم این کار رو میکردم، عقب کشید و دستم توی هوا خشک شد.
به نظرم هیچ چیز بهتر از راست گفتن نبود.
-بریم یه جا بشینیم، توضیح میدم.
یکم تو چشمهام خیره موند و بی حرف از خیابون رد شد. حالا داشتم ماشینش رو میدیدم. دنبالش رفتم.
پشت فرمون نشست. دم عمیقی از هوا گرفتم و روی صندلی جلو نشستم.
انگار باید همین جا حرف میزدم.
نوید گفت:
-اینکه گفتی هیچ حسی نداری، یه مدت با هم باشیم همو بشناسیم، گفتی خانوادهات...
لبهاش رو برای لحظهای به هم فشار داد و نگاهم کرد و گفت:
-یعنی داشتی زمان میخریدی برای ...
بغض کردم و تو به لحظه چشمهام پر از اشک شد.
-این چه حرفیه نوید؟ من اگر اونا رو گفتم خواستم باهات صادق باشم.
فریاد زد:
-خب الانم صادق باش. یک کلمه فقط میگی زر زد، خب بگو کجاشو زر زد که برم بزنم تو دهنش بگم مرتیکه کثافت واسه چی برای ناموس من حرف درست میکنی!
نگاهم رو به دستهام دادم، دستهایی که میلرزید، نه فقط دستهام میلرزید، زانوهام هم میلرزید، کلا همه استخونهام حالتی شبیه ویبره گرفته بودند.
-سپیده!
دست روی دستم گذاشت.
-سپیده، خوبی؟
سرم رو تکون دادم و با گوشه چشمهای اشکیم نگاهش کردم. پلک زدم و انبوه اشک جوشیده پشت پلکهام پایین افتاد. دقیقا روی دست نوید.
دستش رو از روی دستم برداشت. در داشبورد رو باز کرد. توش رو کوتاه نگاه کرد و گفت:
-برم آب بگیرم.
دستش رو گرفتم.
-نـ ...نرو.
دستش رو کشید که بره، می،رفت دیگه نمیتونستم حرف بزنم، پس بدون فکر گفتم:
-کیانوش زر زد، چون من اگر اینجا دارم کار میکنم، برای اینه که از یه چیزهایی دور باشم. نه اینکه به اون نزدیک باشم.
سنگینی نگاهش رو حس میکردم.
-مهراب بهم گفت برم دارالترجمهاش، ولی من نرفتم، چون بس بود هر چقدر بهش مدیون شدم. اصلا چرا باید یه مرد اینقدر برای یه دختر جوون، کار انجام بده، بس بود. اینجا رو تو پیشنهاد دادی، قبول کردم چون هیچ ردی از اعضای خونوادهام اینجا نیست، میخواستم چند ساعتم که شده فاصله بگیرم از همه چیز.
اشکم روی آستین مانتوم افتاد و گفتم:
-تو قبل از من، عاشق نشدی؟
نگاهش کردم.
- راستشو بگو.
از تخفیف ویایپی عروس افغان جا نمونید.
با تخفیف ویایپی عروس افغان رو با قیمت ۲۰ تومن خریداری کنید.
واریز کنید به شماره حساب خانم آسیه علیکرم
6277601241538188
و عکس فیش ارسال بشه به این ایدی
@baharedmin57
یک جا برایت نوشته بودم ؛
دوست دارم تو را بخندانم ،
به جای او که برایش گریه میکنی ..
چقدر دوستت داشتم
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت317 -هیچ وقت بهم دروغ نگو. هیچ چیزی رو ازم مخفی نکن، حتی اگه اون موضوع خ
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝
#پارت318
یکم نگاهم کرد و گفت:
_چی شد که فکر کردی من به خاطر تو سیگار میکشم؟
نگاهم رو گرفتم و جواب دادم:
- چون به خاطر من اعصابتون خرابه. یه بار یه نفر بهم گفت، اعصاب خرابم رو سیگار آروم میکنه.
بلافاصله پرسید:
-چرا الان تو فکر کردی دلیل خرابی اعصاب من تویی؟
اول چیزی نگفتم. سر بلند کردم و یه کم بهش نگاه کردم. تو چشمهام خیره بود و منتظر جواب.
- چون... چون... شما نمیخواستید با من ازدواج کنید، یه جورایی مجبور شدید و من...
بقیه حرفم رو نزدم و چشمهام رو پایین انداختم. دستم رو توی دستش گرفت.
- میدونی چرا برای خواستگاری نیومدم؟
نگاهش کردم. جوابش مشخص بود، چون نمیخواست زیر بار زور بره. خودش جواب خودش رو داد و گفت:
- چون فکر میکردم اینجوری حتماً جوابت منفیه. حتی وقتی شب خواستگاری، مهگل زنگ زد و گفت باهات حرف بزنم، میتونستم بهتر حرف بزنم، ولی اون طوری گفتم که تو کلاً از من ناامید شی، ولی با جواب مثبتی که دادی، تیرم به سنگ خورد.
مکثی کرد و ادامه داد:
- آخرین تلاشم رو هم شب بله برون کردم که بازم نشد. اون یه هفتهای هم که مثلا با هم نامزد بودیم، دائم با خودم کلنجار میرفتم و نمیتونستم با خودم کنار بیام. همهاش با خودم فکر میکردم دختری با شرایط تو، چرا باید قبول کنه زن مردی با شرایط من بشه. تا اینکه خودت گفتی مجبور شدی. اجبارت رو درک میکردم. چون خودم هم مجبور بودم و هنوز با خودم کنار نیومده بودم. حواسم که جمع شد، دیدم یه دختر چشم و ابرو مشکی رو نشوندند کنارم و دارند خطبه عقدمون رو میخونند. همون موقع با خودم کنار اومدم، چون دیگه زنم بودی. ولی دیدم که تو هنوز زندگی جدیدت رو نپذیرفتی، میدیدم که کنار من معذبی. اگر هم تا حالا بهت نزدیک نشدم، دلیلش اینه. گذاشتم با خودت کنار بیای. دلیل این سیگارها هم اصلا تو نیستی، مربوط به کارمه.
کمی به هم نگاه کردیم، مستقیم و خیره. با صدای سوت کتری چشم ازش گرفتم و به بخارهایی که از لولهاش بیرون میاومد، نگاه کردم.
دستم رو از دستش بیرون کشیدم. بلند شدم تا چایی دم کنم. زیر اجاق رو کم کردم و ظرف چای رو برداشتم. مهیار گفت:
-راستی، تو خوابت سنگینه یا دیروز خیلی خسته شده بودی؟
سوالی و با تعجب نگاهش کردم. از روی صندلی بلند شد و به طرف در آشپزخونه رفت.
با نگاهم دنبالش میکردم که کنار در آشپزخونه ایستاد. یه لبخند کمرنگ روی لبهاش بود. برگشت و گفت:
- آخه دیشب وقتی اومدی رو تخت، خیلی زود خوابت برد، بعدش تا نزدیکیهای صبح تو بغلم بودی. چند بار هم جابه جات کردم، ولی متوجه نشدی.
من با تعجب و چشمهای گشاد نگاهش میکردم و اون با دستی که روی لبهاش میکشید از آشپزخونه خارج شد.
فکر کنم داشت خندهاش رو کنترل میکرد.
به ظرف چای و قوری نگاه کردم. اینکه اون بخواد همسرش رو بغل کنه، حقشه. ولی چرا من نفهمیدم؟ من که اصلا خوابم سنگین نیست.
نویسنده: #آسیه_علیکرم
#رمان
#بهار
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت318 یکم نگاهم کرد و گفت: _چی شد که فکر کردی من به خاطر تو سیگار میکشم؟
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝
#پارت319
چایی رو دم کردم و به سالن برگشتم، تا ته سیگارها رو از روی میز جمع کنم. مهیار تو سالن نبود.
به طرف میز رفتم و به جا سیگاری نگاه کردم. شمردم، حدود پونزده تا ته سیگار روی میز بود. این که میگه تا نزدیکیهای صبح پیش من بوده، پس کی وقت کرده این همه سیگار بکشه.
حتما داشت اذیت میکرد. خواب بود، خودم دیدم. اگر هم خواب نبوده باشه کی میتونست بهش ایراد بگیره. دم عمیقی گرفتم و باز دم پر صدایی بیرون دادم و ته سیگارها رو جمع کردم.
مهیار از سرویس بیرون اومد. با هم وارد آشپزخونه شدیم. میز رو چیدم و براش چایی ریختم. شکر توی چایش ریخت و گفت:
-امروز ناهار خونه میمونم.
برای خودم هم چایی ریختم و پشت میز نشستم.
- ناهار چی میخورید، بزارم.
همونطور که مربا رو روی نون میمالید، گفت:
- نمیخواد ناهار بذاری. میترسم ناهار ما و خونه زری خانم یکی بشه.
داشت بهم متلک میانداخت.
با لب و لوچه آویزون بهش نگاه کردم و گفتم:
- من که دیشب معذرت خواهی کردم!
لبخند مرموزی زد و همون طور که لقمه رو تو دهنش میذاشت، گفت:
-معذرت خواهی کردی، ولی من از دلم در نیومد.
لبخندش رو جمع کرد و ادامه داد:
-میدونی کی از دلم در اومد؟ وقتی که تا نزدیک صبح سرت رو دست من بود و تو هم راحت خوابیده بودی.
به لبخندش که سعی میکرد خیلی هم مشخص نباشه، نگاه میکردم.
چرا من فکر میکردم این بی احساسه؟
چرا فکر میکردم خنده با لبهاش غریبه است؟
باید بحث رو عوض میکردم.
- گفتید سیگار کشیدنتون به خاطر کارِتونه. مگه اونجا چه اتفاقی افتاده؟
همونجور که قاشق چای رو توی لیوان میچرخوند، گفت:
- اون جوری گفتم تو ناراحت نشی، وگرنه تو من رو بیچاره کردی.
با تعجب بهش نگاه میکردم. مثلا میخواستم بحث رو عوض کنم. سرم رو کمی به اطراف چرخوندم و دوباره به میز نگاه کردم. با صداش دوباره بهش نگاه کردم.
- راستی، چیزی از کاچی دیروز مونده، یا همهاش رو خودت تنها خوردی؟
مستقیم به من نگاه میکرد و مثل قبل مرموز میخندید. ایستادم و گفتم:
-من برم پویا رو بیدار کنم، زیاد خوابیده.
صندلی رو کنار زدم و تا خواستم از کنارش رد بشم، مچ دستم رو گرفت.
-چیکار به بچه داری؟ صبحانهات رو بخور.
یه کم بهش نگاه کردم. وقتی که دید هیچ کاری نمیکنم مچ دستم رو به طرف صندلی مقابلش کشید و بشین آرومی گفت.
نشستم. کمی نگاهش کردم و اون گفت:
-من خیلی وقته به خودم مرخصی ندادم. امروز میخوام کنار زن و بچهام بمونم و استراحت کنم. شاید نتونیم بریم ماه عسل، ولی میتونیم گاهی کنار هم باشیم.
خب، خدا رو شکر، بحث عوض شد.
- یعنی قراره بریم بیرون؟
-نه، بیرون نمیریم. همینجا تو حیاط خونمون پیک نیک راه میندازیم. فقط صبحونهات رو که خوردی، به زری خانم بگو ناهار نزاره. به احتمال زیاد ناهار امروزشون رو ما دیشب خوردیم.
نگاهم رو با حرص روی خوراکیها روی میز چرخوندم.
چرا این مردها اینطوری هستند؟ اون از حسام که یه هویج پلوی ساده رو اونجوری تو سرم میکوبید، این هم از این که معلوم نیست تا کی میخواد شام دیشب رو به روم بیاره.
با لقمهای که جلوم گرفت، از فکر و خیال خارج شدم. با ممنونی لقمه رو ازش گرفتم و اون گفت:
- باید یه خورده رو اشتهات کار کنم، خیلی لاغری.
لقمههای کوچک میگرفت و دستم میداد. وقتی لقمه میگرفت اصلا لبخند نمیزد. خیلی هم جدی بود.
عادت نداشتم این همه بخورم، وقتی هم که اعتراض میکردم با اخم جوابم رو میداد.
وقتی اخم میکرد و جدی می شد، ازش حساب میبردم. یه جورای هول توی دلم میافتاد.
فکر کنم خودش هم متوجه شده بود که چند لقمه آخر رو که نمیتونستم بخورم، اصلا اخمش رو باز نکرد، ولی واقعا دیگه نمیتونستم.
دستم رو روی دستش که داشت لقمه ی بعدی رو میپیچید، گذاشتم و گفتم:
-دیگه نمیتونم.
نگاهش رو از دستش گرفت و به من داد. هر چی التماس داشتم توی چشمهام ریختم و بهش خیره شدم.
فکر کنم دلش سوخت. سرش رو تکون داد و لقمه رو توی دهن خودش گذاشت. صبحونه خورد و حاضر شد.
جلوم ایستاد و گفت:
-میرم جوجه و زغال بگیرم، سیخ و منقل توی زیر زمین هست. پیداشون کن بیار بالا. یه زیرانداز هم بنداز توی حیاط. به زری خانوم هم بگو ناهار نزاره.
سر تکون دادم. پشت به من کرد و رفت. از پشت بهش نگاه میکردم. جدی و مردونه راه میرفت.
نویسنده: #آسیه_علیکرم
#رمان
#بهار
بر عصای چوبی نگین کاری شده ش تکیه زدورو به من گفت
_تو اینوقت شب چرا اومدی خونه من؟
_شما بشین مامان ،من توضیح میدم.
عزیز خانم صدایش را بالا بردو گفت
چه توضیحی مجید؟ این دختروچرا با خودت اوردی؟
_من که به شما گفتم میخوام ازدواج کنم. امروز رفتیم محضر، عاطفه به من محرمه
_من موهامو تو اسیاب سفید نکردم . این ازدواج مشکوکه. تو یه گندی زدی که بابات با اون دب دبه و کبکبه اش یکدفعه یه روزه بی هیچ قیدو شرطی دادت به مجید. شصت سال خدا بهم عمر داده همه چیز و تحمل کردم اما بی ابرویی و همخانه شدن با یه ادم خراب و نمیتونم تحمل کنم. اونروز که فهمیدم نشستی جلوی ماشین پسر من و تا توی حیاط خونه ما اومدی فهمیدم یه نقشه هایی توی سرت داری .
گوشه یقه مجید را گرفت و با خشم گفت
_دیدی من شمالم و خونه خالیه این وقت شب این هرزه رو اوردی اینجا چه غلطی کنی؟
رمان عشق بیرنگ به قلم فریده علی کرم
https://eitaa.com/joinchat/4168548467C1b79eb0510
خانواده م وقتی فهمیدند عاشق مرتضی شدم. منو مجبور به ازدواج با مردی که چهارده سال از من بزرگتر بود و یه بچه داشت کردند. مردی که شاهد عاشقی من و مرتضی بود.
رمان زیبای عشق بیرنگ به قلم فریده علیکرم
https://eitaa.com/joinchat/4168548467C1b79eb0510
خودت مسئول خوب ڪردن حال خودتے🐈
از هیچڪس انتظار نداشتہ باش💛
•| |•
♡___.___.___.___♡
🧚♀💞 ◇ ⃟◇
بهار🌱
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝 #پارت319 چایی رو دم کردم و به سالن برگشتم، تا ته سیگارها رو از روی میز جمع کن
#پارت320
پویا بیدار شد. صبحونهاش رو دادم. با هم به زیرزمین رفتیم.
سقف کوتاه و فضای بزرگی داشت. پنجره باریکی بالای دیوار بود که احتمالا به حیاط پشتی میخورد.
پر از وسایل ریز و درشت بود که به هم ریخته و نامرتب کنار هم قرار گرفته بودند.
باید دنبال سیخ و منقل میگشتم، اما کنجکاوی تماشای وسایل به هم ریخته تمرکزم رو گرفته بود.
چند تا وسیله جالب چشمم رو گرفت. خیلی دلم میخواست ببرمشون بالا، ولی اول باید از مهیار میپرسیدم.
نیم ساعتی بین وسایل کنجکاوی کردم. ولی بالاخره تمرکزم رو جمع کردم و سیخ و منقلی رو که دقیقا جلوی چشمم بود رو پیدا کردم و روی پلهها گذاشتم.
نگاهم به یه سری کتاب افتاد که داخل یه قفسه آهنی قدیمی و زنگ زده، بینظم روی هم چیده شده بودند.
به طرفشون رفتم. چند تاشون رو برداشتم و ورق زدم. کتابهای خوبی بودند. چند تا دفتر سر رسید قدیمی هم توی قفسه بود.
یکی شون رو برداشتم، مال نه سال پیش بود. چیزی توش نوشته نشده بود. میشد به عنوان چرک نویس ازش استفاده کرد. اون یکی رو برداشتم. اکثر صفحاتش پر شده بود.
صفحه اول رو باز کردم. کمی به طرف نور کجش کردم. هر کسی که اینها رو نوشته بود، خط خیلی زیبایی داشت.
سعی کردم تو نور کم پنجره نوشتهها رو بخونم.
(نزدیک چهار شنبه سوریه، کلی وسیله آتیش بازی خریدم. میدونم که پریا خیلی دوست داره، ولی اگه بابا بفهمه، همه رو میریزه توی آب. میگه توی بیمارستان قبل از عید پر میشه از جوونها و نوجوونهایی که با همینها آسیب دیدند. به خاطر همین هم تو خونه خودمون نمیتونستم نگهشون دارم، با علیرضا تو انبار خونشون قایمشون کردیم.)
فکر کنم این خط مهیاره و این هم دفتر ثبت خاطراتش. کنجکاو شدم بقیهاش رو بخونم.
( شب چهارشنبه سوریه، بابا ترقه و وسیلههای آتیش بازی رو ممنوع کرده و گفته که یه کپه آتیش دم در درست کنید و از روش بپرید، قلیون و گیتار هم آزاده. باید یه جوری فرار کنم برم پیش پریا و علیرضا. شاید مامانم کمکم کنه.)
دفتر رو بستم و به جلدش نگاه کردم. مال هشت سال پیش بود. دوباره دفتر رو باز کردم و ورق زدم.
(مامان که کمکم نکرد، ولی من فرار کردم و رفتم خونه دایی. علیرضا نصف ترقهها رو زده بود و میگفت کرایه انباریمونه. پریا میگفت حتی یه دونهاش رو هم به اون نداده. کلی حرف بارش کردم که من اینها رو برای پریا گرفته بودم. بقیه ترقهها رو با پریا ترکوندیم. صداشون خیلی بلند بود، ولی پریا خوشش میاومد. وسط کوچهاشون یه آتیش بزرگ درست کردیم. نمیدونم چرا، ولی یه دفعه آستینم آتیش گرفت. علیرضا با کتش خاموشش کرد، ولی دستم سوخت. خیلی میسوزه.)
نویسنده: #آسیه_علیکرم
#رمان
#بهار
بهار🌱
#پارت320 پویا بیدار شد. صبحونهاش رو دادم. با هم به زیرزمین رفتیم. سقف کوتاه و فضای بزرگی داشت. پ
رمان زیبای بهار💝💝💝💝💝
#پارت321
با صدای مهیار، سریع دفتر رو بستم و سر جاش گذاشتم و گوشه دیگه زیر زمین رفتم.
یه رادیو ضبط قدیمی رو که از قبل نشون کرده بودم، از روی زمین برداشتم.
اگه بهش میگفتم، شاید اجازه میداد دفترش رو بخونم، ولی فکر نکنم. چون یه بار بهم گفت از پریا سوال نپرسم.
شاید بتونم توی اون دفتر چیزی از گذشته پیدا کنم.
صدای بهار گفتن مهیار، نزدیک شد. اضطرابم رو کنترل کردم و بلند گفتم:
- زیرزمینم.
تازه یاد پویا افتادم. اون هم یه قلیون قدیمی پیدا کرده بود و داشت نگاهش میکرد.
- بهار، پویا، اینجایید؟
سر چرخوندم. قامت مردونه مهیار تو چهار چوب زیرزمین بود. بلند جواب دادم:
- آره، اینجاییم.
- پیدا کردی؟
سر تکون دادم. رادیو ضبط رو روی زمین گذاشتم و به طرف پلهها رفتم.
سیخ و منقلی رو که روی پله گذاشته بودم رو برداشتم و دست پویا روگرفتم و از پله ها بالا رفتم.
منقل و سیخ رو بهش دادم و گفتم:
- اشکال نداره بعضی از وسایل اینجا رو بیارم بالا، استفاده کنیم.
نگاهش روی سیخها بود و گفت:
-اگه به نظرت قابل استفاده هستند و به دردت میخورند، بیار.
نگاهی به سر و وضع پویا و بعد به خودم انداختم. حسابی خاکی شده بودیم.
در زیر زمین رو بستم و مستقیم به اتاق پویا رفتم. بعد از عوض کردن لباس پویا و خودم زیر اندازی برداشتم و به طرف حیاط رفتم.
مهیار سیخها رو شسته بود و داشت جوجهها رو به سیخ میزد.
زیر انداز رو پهن کردم و ازش خواستم که روی زیر انداز بشینه.
یکی از بستههای زغال رو باز کردم و توی منقل ریختم.
با صدای مهیار سر چرخوندم.
- نون داریم؟
-نه.
-یادم رفت بگیرم.
موقعی که توی خوابگاه بودم، همیشه خودم برای خودم نون میخریدم. کمر صاف کردم و گفتم:
-اگه بدونم این طرفها نونوایی کجاست، میرم میگیرم.
اخمهای مهیار تو هم رفت و تیز بهم نگاه کرد.
از شکل نگاه کردنش کمی جا خوردم. مگه چی بهش گفتم که اینطوری عصبانی شد؟
با تشر گفت:
- مگه تو خونه عموت که بودی، نونوایی میرفتی؟
شونه بالا دادم و گفتم:
- نه، معمولاً یکی از پسرعموهام این کار رو میکرد.
با همون اخم و به حالت تشر گفت:
- خدا رو شکر اینقدر غیرت داشتند که بدونند یه دختر جوون نمیره نونوایی. اینجام همینه، فرقی نداره، نونوایی بی نونوایی.
نگاه غضبناکش رو ازم گرفت و دوباره مشغول کار شد.
بهم برخورد. مگه چی گفته بودم!
خب دوست نداشت زنش بره نونوایی، میتونست بهتر حرف بزنه، با ملایمت بگه.
حالم گرفته شده بود. کمی دور و برم رو نگاه کردم. دلم میخواست ازش فاصله بگیرم.
پویا داشت با توپش بازی میکرد. به سمتش رفتم و دستش رو گرفتم و توپ رو برداشتم.
- بیا بریم اون طرف بازی کنیم.
پشت سرم رو نگاه نکردم که ببینم مهیار چی کار میکنه، یا عکسالعملش چیه. تا میتونستم ازش دور شدم.
از بین درختها رد شدیم و به انتهاییترین نقطهای که میشد تو اون حیاط رفت، رفتیم.
میفهمیدم که گاهی به من نگاه میکنه، ولی من سعی میکردم نگاه نکنم و خودم رو مشغول بازی با پویا نشون بدم.
پویا توپ رو به سمتم انداخت و من هم محکم زیر توپ زدم.
توپ شوت شد و بالای یه درخت گیر کرد.
پویا هاج و واج به توپ نگاه کرد و کمی بغض کرد، که سریع گفتم:
- عزیزم، برات میارمش پایین.
نویسنده: #آسیه_علیکرم
#رمان
#بهار
دنبال «ویآیپی» رمان بهارم اگر هستید، قیمتش ۳۰ هزار تومنه.
شماره کارت👇👇
6277601241538188
به نام آسیه علیکرم واریز کنید و عکس فیش واریزی رو به آیدی زیر بفرستید.
@baharedmin57
(این اکانت ادمینه و هیچ اطلاعی از پارتگذاری نداره، اختیاری هم برای تخفیف ویآیپی یا کتاب نداره. منظورم همون اکانت H.B هست.) اکانت بالا👆👆👆
⭕️فیش ارسالی هم لطفا تاریخش مال همون روز باشه، در این صورت ادمین نمیپذیره.
⭕️به خودتون هم تخفیف ندید، چون پیام بانک زیر سی تومن ارسال نمیشه و ادمین هم در صورت نیومدن پیام بانک، لینک رو بهتون نمیده.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
👇جواب سوالات پر تکرار👇
📌رمان بهار در ویایپی تموم شده؟ بله
📌چند پارته؟۷۲۷ پارت
📌هزینهاش چقدره؟ سی تومن
📌پیدیافه، یا کانال خصوصی؟ کانال خصوصی (من هیچ وقت آثارم رو فایل نمیکنم و حلال نمیکنم کسی رو که از روی فایل، آثارم رو بخونه)
📌چاپ شده؟ بله. ولی نسخه چاپ شده موجود نیست و همهاش فروش رفته، اگر به چاپ دوم رسید، حتما تو همین کانال بهتون اطلاع میدم.
📌👌و نکته مهم، اگر رمان بهار مجدد داره بارگزاری میشه، دلیلش اینه که قراره ادامه رمان رو این بار از زبون یکی از شخصیتهای دیگه همین رمان ادامه بدم.
📌 رمان جدید، که نام #پارازیت براش انتخاب شده، هنوز هیچ کجا پارت گزاری نشده، ویآیپی هم جدا براش گذاشته میشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شروع رمان عاشقانه بهار👇👇👇
https://eitaa.com/Baharstory/81629