eitaa logo
بنده امین من
5.5هزار دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
3.9هزار ویدیو
61 فایل
✨بسم الله الرحمن الرحیم✨ 🔹ان شاالله در این کانال، مفاهیم تربیتی هفت سال دوم، یعنی دوران بندگی را تقدیم خواهیم کرد. 🔹اجرای جدول فعالیتی جهت نهادینه کردن رفتار صحیح در فرزند و ... ✔️کانال اصلی👇 @Javaher_Alhayat
مشاهده در ایتا
دانلود
‍ 🌹•••✧﷽✧•••🌹 🍲🥙 ♡قسمت اول♡ - من سوسیس می‌خوااااااااهم..... مادر بشقابی از خوراک سبزی‌جات را روی میز جلو پونه گذاشت و گفت: «دخترم، کمی بخور، خیلی خوش‌مزه است.» پونه بشقاب را کنار کشید و با اخم داد زد: «نمی‌خوااااهم..... من این‌ها را دوست نداااااارم...» مادر لبخند زد و گفت: «عزیزم، ببین هویج‌ها چه خوش‌رنگ هستند. گوجه‌های کوچولو را ببین، زیر پیازچه‌ها قایم شده‌اند. کلم‌ها می‌خندند.» پونه با دست روی میز زد و گفت: «نمی‌خوااااااهم... هیچ‌کدام‌شان قشنگ و خوش‌مزه نیستند.» مادر گفت: «نخودفرنگی‌ها را که دوست داشتی، آن‌ها را بخور.» پونه جیغ‌زنان گفت: «نمی‌خواااااهم... من... فقط... سوسیس دوست دارم...» ناگهان تلفن خانه به صدا درآمد. مادر از آشپزخانه بیرون رفت. پونه از جایش بلند شد. درِ یخچال را باز کرد. از پشت میوه‌ها، سوسیسی را که قایم کرده بود، برداشت. از کنار درِ آشپزخانه سرک کشید، مادرش مشغول صحبت بود. سوسیس را پشت سرش گرفت و سریع داخل اتاقش رفت. روی تختش خوابید و پتو را روی سرش کشید. - آی، آی، چه خبرته؟ له شدم. پونه پتو را از روی سرش کنار زد و با چشم‌های گرد شده به اطرافش نگاه کرد. کسی نبود. دوباره پتو را روی سرش کشید. - وای چه‌قدر این‌جا تاریکه! خفه شدم. پتو را کنار بزن. پونه آب دهانش را قورت داد و گفت: «تو کی هستی؟» سوسیس خودش را از بین انگشت‌های پونه بالا کشید و گفت: «نترس، من سوسیس هستم.» پونه بریده بریده گفت: «اما... اما... تو...» سوسیس گفت: «من یک سوسیس عادی نیستم. حالا دستت را باز کن، لهم کردی.» پونه انگشت‌هایش را باز کرد. سوسیس بیرون پرید و گفت: «آخیششش، چرا من را زندانی کردی؟ این‌جا خیلی تاریکه.» پونه انگشتش را روی بینی‌اش گذاشت و گفت: «هیسسسس، آرام‌تر! مادرم صدایت را می‌شنود.» سوسیس کش و قوسی به خودش داد و گفت: «خب بشنود، مگر چه می‌شود.» پونه با صدای آرام گفت: «آخه مادرم نمی‌گذارد من تو را بخورم. می‌گوید تو خوب نیستی، ضرر داری!» سوسیس گفت: «پس چرا من الآن پیش تو هستم؟» پونه روی پهلو چرخید و جواب داد: «چون من تو را دوست دارم. خوش‌مزه‌ای.» سوسیس خودش را عقب کشید و گفت: «اما این‌طوری که نمی‌توانی من را بخوری. مادرت باید من را سرخ کند.» پونه به سوسیس نگاه کرد و گفت: «نمی‌شود. گرسنه‌ام. مامان هم نباید تو را ببیند. همه‌اش می‌گوید تو ضرر داری.» سوسیس گفت: «مگه مادرت می‌داند من چه‌طور درست می‌شوم؟» پونه کمی فکر کرد و گفت: «می‌شود با هم به کارخانه برویم تا درست شدنت را ببینم؟» سوسیس لبخند بزرگی زد و گفت: «چرا که نه! آن‌جا می‌بینی که من اصلاً ضرر ندارم.» پونه با خوش‌حالی گفت: «اما چه‌طور برویم؟» سوسیس دست پونه را گرفت و گفت: «چشم‌هایت را ببند. با بشکن من به کارخانه می‌رویم.» ادامه دارد... ⇦ ۸ تا ۱۱سال 🔰 🦋❁.¸¸.•*´¨*•.¸¸.•´¨*•.¸¸.•¸¸.••.¸¸ http://eitaa.com/joinchat/992215059Caff98da854 .¸¸.•*´¨*•.¸¸.•.¸¸.•*´¨*•.¸¸.•❁🦋 🔙 577 🔜