بارانِ عشق
#شیفتگانمحبت #پارتسیوچهارم لحظه وداع رسید، میدونستم دیدار آخرمون نیست، اما دلم پر از آشوب بود،
#شیفتگانمحبت
#پارتسیوپنج
به حسودان بگو ما عاشق هميم، چشمان تو پر از من است و چشمان من پر از تو، من شبيه توأم و اما تو شبيه هيچكس نیستی،تو خاصی، به حسودان بگو در آسمان ما چيزى جز عشق پر نمی زند،گل من، تو ابدی ترین عشقی برای قلب من، تو قشنگترین حسی برای تمام وجود من، تو معجزه ای و شاید خودت ندانی، تو تنها کسی بودی که توانستم تا نهایت دوست داشتن دوستش داشته باشم، اینو بدون به داشتنت افتخار می کنم،آرومه جونِ من، تو خوش قلبترین مرد دنیایی، خدا خیلی منو دوست داشته که تو رو بهم داده، زود برگرد دلیل زندگیم
و اینها تمام نجواهای من با امید بود
یک هفته ای میشد که امید رفته بود و من هیچ خبری نداشتم، گفته بود خودش تماس می گیرد، حالم اصلا خوب نبود،حالم عیادت امید را می طلبید، عاطی و شیرین و نازنین هم کنارم بودند و دلداریم می دادند، برای عاطی هم خواستگار آمده بود، بهش گفتم اول کاری از خواستگارت تعهد محضری می گیری حداقل تا پنج سال از جاش نباید تکون بخوره، و عاطی فقط می خندید
شیرین و نازی به ترتیب در گوشم حرف می زدند و دلداری می دادند، اما وجود یخ زده ام جز با صدای امید، نفس امید گرم نمیشد، نه میلم به غذا بود نه بیرون نه تفریح نه هیچی، در زندانی بودم به وسعت قلب نازک و شکننده ام
گوشی من زنگ خورد، یعنی کی می تونست باشه، شماره ناشناس، احتمالا امید بود، گوشی را برداشتم، با صدای لرزان گفتم بله، صدای امید بود، تا صدایش را شنیدم محکم زدم زیر گریه، گفتم امید امید تو کجایی آخه، نمی دونی دلم هزار راه رفت، اگه اینجا بودی این قدر می زدمت تا حرصم خالی بشه، امید خنده ای کرد و گفت، نترس، چیزیم نمیشه، خوبی سارا جان، دلم، قلبم، عزیزم، ببخش اصلا امکان تماس نبود، امروز امکان تماس گرفتن داشتم، حال ما خوبه،فقط یه چیز بگم از اون چیزی فکر می کردم خیلی بهتره، جمع بچه های ایرانی و افغانی و پاکستانی که همه خوش قلب و خوش نفس و خوش اخلاق هستند، خیلی خوبه، غصه منم نخور، فهمیدند تازه دامادم، منو جایی نمی فرستند، همیشه تو مقرم
آهی کشیدم و گفتم خداروشکر، دل من سبک شد، همین که هواتو دارند خیلی خوبه، امید جان، جان من، جان سارا مراقب خودت باش، هر لحظه هم مهر و عشق و بوسه روانه دمشق می کنم، حتما عطر و بوشو حس می کنی
امید گفت:آره عزیزم، نگاهت، یادت، شعر وجودت، با منه، فعلا خدانگهدار، دوباره حتما تماس می گیرم
گفت و قطع کرد
نازی و شیرین و عاطی افتادند سرم و کلی منو نیشگون گرفتند که بیا،اینم امید، حالا بریم رستوران غذا بخوریم
منم خندیدم و گفتم بریم..
#بهقلمسیدمحمدحسینی
☄کپی و استفاده بدون اجازه مؤلف جایزنیست
🍁با من ساده حرف بزن❤️👇
https://harfeto.timefriend.net/16655831392956