eitaa logo
باران‌ِ عشق
21.5هزار دنبال‌کننده
15.9هزار عکس
7.4هزار ویدیو
41 فایل
مَنـ‌خُـدایۍداࢪمـ❣ ڪھ‌عاشِقانھ‌دوستشـ‌داࢪمـ خُدایۍڪھ‌عاشقِـ‌مَنـ‌استـ مھࢪبـٰانـ‌استـ❣ بینھایتـ‌بَخشندھ‌استـ خُدایۍڪھ‌خانِھ‌اشـ همینـ‌حَوالۍاستـ❣ ادمین‌تبادل‌و‌تبلیغ: @Khademehosseiin بِنویسْـ‌بَࢪایَمـ ... https://harfeto.timefriend.net/17227680569677
مشاهده در ایتا
دانلود
باران‌ِ عشق
#شیفتگان‌محبت #پارت‌سی‌ام من و امید شده بودیم یک روح در دو بدن، یا امید خونه ما بود، یا من منزل امی
روز ها یک به یک می گذشت و ما هر روز عاشق تر می‌شدیم، و من هر روز به خدا نزدیک تر، گاهی به گذشته خودم می خندیدم، گذشته بدون حضور خدا، بدون نماز، بدون هیچ ارتباطی با امامان، در فقر مطلق معنوی، من زندگی داشتم؟ نه فکر نکنم، هر چی بود اسمش زندگی نبود، امید می گفت روایت داریم وقتی خدا از کسی نا امید بشه و نخواد صداشو بشنوه، این قدر بهش میده تا هیچ وقت خدا رو صدا نزنه یک شب که امید منزل ما بود، بعد شام رفتیم داخل حیاط نشستیم،امید با لحنی آرام گفت:سارا من یک مطلبی چند وقت خواستم بهت بگم، اما حقیقتش خیلی سختم بود، روم نشد بگم من خندیدم و گفتم تو را خدا بگو، از کسی دیگه خوشت اومده؟ امید هم تبسمی زد و گفت : سارا تو یکی هستی که دو نداری، فقط و فقط خودت، این دنیا، اون دنیا، تو همه زندگی من نیستی، تو دلیل زنده بودن من هستی دوباره خنده ام گرفت و گفتم خوب بگو، بگو چی می خوای، فقط اراده کن امید در حالی که سرش پایین بود، گفت، حقیقتش خیلی وقت بود برای اعزام به سوریه ثبت نام کرده بودم و دوره هایش را هم گذرانده بودم، شاید ما رو بفرستند، گفتم بهت بگم، البته شاید، خودت می دونی دیگه، سوریه حرم حضرت زینب و حضرت رقیه است، بد جوری توسط داعش و بقیه جنایتکارها حمله شده و وضعیت اونجا خرابه، ما باید بریم، درسته کشور ما نیست، ولی حرم حضرت زینب هست، بعدشم این که اگر ما اونجا مقابل داعش و مخالفان شیعه نجنگیم، اونا بعدش میان کشور ما، ما باید اونجا دفاع کنیم تا مجبور نباشیم داخل کشور دفاع کنیم من در حالی که بهت کرده بودم، اخمی کردم و گفتم این اولین و آخرین باری بود از این حرفا می زنی، من حتی با حرفش دق می کنم، چه برسه راست راستی بخوای بری، من دو ساعت نبینمت، حالم این رو و اون رو میشه، اونوقت انتظار داری چند روز یا چند ماه نبینمت؟ بعدشم با همه اون خطراتی که داره؟ اصلا حرفش رو هم نزن، خوبه بابا بزرگم نشنید، و الا معلوم نبود چی پیش می اومد امید در حالی که عرق از صورتش جاری بود، گفت باشه، فعلا چیزی نمیگم،یعنی نمی تونم چیزی بگم، گفت و خداحافظی کرد و رفت.. ☄کپی‌ و استفاده بدون اجازه‌ مؤلف‌ جایزنیست 🍁از نظرات گرم و سردتون محروم نکنید❤️👇 https://harfeto.timefriend.net/16655831392956