میخواستم فریاد بزنم و از او بخواهم که نرود ، اما چه حقی داشتم که او را از رفتن باز دارم وقتی خوشبختیاش در آغوش دیگری بود .
کافه نادری.
چشم ها
من
اهل عشق و عاشقی نبودم،
اما تو
از کنارم رد شدی
و جانم
به دکمهی پیراهنت
گیر کرد...
به من نگو پشت سرم چی گفتن ، بهم بگو چرا اونا اینقدر پیشت راحتن که از من بد گفتن !