کافه نادری.
گاهی آنقدر خستهای که حتی نمیدانی از چی...
نه اینکه نخواهی بگویی، فقط دیگر مطمئن نیستی کسی بفهمد...
دلت نمیخواهد قوی باشی، اما همه از تو انتظار دارند همیشه محکم بمانی
هیچکس حواسش نیست...
به دلگیریهای بیصدا، به اشکهایی که وقت ندارند جاری شوند،
به تو که زیر بار سنگین همهی توقعها
داری آرامآرام در خودت فرو میریزی...
و با اینهمه،
باید ادامه بدهی،
چون انگار راهی جز ادامه نیست...
انگار هیچکس قرار نیست بپرسد: «خودت چی میخوای؟»
فقط باید باشی... همین.
|
ایا ایه "وجعلنا من بین ایدیهم ... " برای پنهان موندن تقلب از چشم مراقب هم اثر میکنه ؟
به چه چیز انقدر وابسته شدم ؟
به چشمانت که مرا نگاه نمیکنند ؟
یا قلبت که مال من نیست ...؟
امروز هوا سنگین بود، نه مثل باران که میریزد
و همه چیز را تازه میکند، بلکه مثل بغضی که
پشت گلو مانده و نمیگذارد نفس بکشی.
گاهی دلم میخواهد فریاد بزنم، ولی صدایم
در گلو میشکند و تنها میمانم با این سکوت سرد.
برای تو نمینویسم، چون نمیدانم آیا تو هستی؟
برای هیچکس مینویسم، تا شاید کلماتم،
جای دستانی باشد که نبودند…
و شاید، تنها شاید، این کلمات روی
دیوارهای تنهایی پژواک شود.
──
| نامههایی به هیچکس