در تمام فروپاشی های زندگی ایستادم
چشم در چشم
اما این روزها
برای گیر کردن لباسم به دستگیره ی در هم گریه میکنم...
چقدر احمق بودم وقتی اون میتونست کل روزشو بدون من بگذرونه، ولی من هر ثانیه گوشیمو چک میکردم ببینم سین زده ، پیام داده یا نه...
موجود عجیب و مضحکی شدهام ، شعورم درست کار میکند ولی احساساتم ، چطور بگویم ؟ کند شده ؛ نه آرزویی دارم و نه به چیزی دلبستهام و نه به کسی علاقه مندم .