هدایت شده از خبر فوری سراسری
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
♨️ نجوای ماندگار و زیبا سید ابراهیم رئیسی با شهید سلیمانی..
📌 خبر فوری سراسری
@fori_sarasari
هدایت شده از خبر فوری سراسری
♨️تو در جنگلهای ورزقان، در نقطه صفر مرزی چه کار میکنی مرد؟
🔹صندلی نهاد ریاست جمهوری چه کم داشت که پشت آن ننشستی تا این شب عیدی، پیام تبریک برای این و آن ارسال کنی؟
🔹میخواستی بگویند مردمی هستی؟
خب مثل دیگران سوار تویوتا لندکروز ضدگلوله میشدی و چند نفر آدم را پیدا میکردی و از بینشان ردی میشدی و صدای شاتر دوربینها و تمام.
🔹به جهنم که پیرمرد روستای دیزج ملک از زمان رضاخان تا الان، یک فرماندار را از هم نزدیک ندیده.
🔹به جهنم که روستای کهنهلو به ورزقان یک جاده درست و حسابی ندارد.
🔹به جهنم که روستای کیغول یک درمانگاه ندارد و همین ماه پیش زن جوانی، قبل از رسیدن به زایشگاه شهرستان، بچهاش سقط شد.
🔹اقلا یک جای نزدیک با دسترسی هموار میرفتی سید جان!
رفتی سراغ نقطهای که کل مملکت بسیج شدهاند برای پیدا کردنت؟
انصافت را شکر.
میگویند آنجا باران گرفته.
زیر باران دعا مستجاب است.
دعا کن برای خودت
دعا کن برای ما؛
پیرمرد روستای کهنهلو را که یادت نرفته؟
همان که هنوز یک فرماندار را هم از نزدیک ندیده؟
دعا کن سید!
شب عید است...
📌 خبر فوری سراسری
@fori_sarasari
هدایت شده از خبر فوری سراسری
.
♨️ واکنش جهان به سانحه سقوط بالگرد رئیسجمهور
📌 خبر فوری سراسری
@fori_sarasari
هدایت شده از ناب جهادی
◼️#یا الله | انالله و انا الیه راجعون...
◼️مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ
📡 #ناب_جهادی
@nabjahadiii
چشم هایم را باز میکنم . سرم را از روی میز برمیدارم و چند بار پلک میزنم . صحنه های خوابم در برابر چشمانم میرقصند . لبخند کوچکی گوشه ی لب هایم می آید. بدن خشک شده ام را کش و قوس میدهم واز جا بر میخیزم . نگاهی به تابلوی نقاشی کنار پنجره میاندازم و با لبخندی رضایت بخش از کنارش میگذرم . پله ها را آهسته پایین می روم . درحالی که دستی به موهایم میکشم روی پنجه ی پا بلند شده و دور خودم میچرخم . موهایم را میبافم و با گیره ی سرم میبندم . به سمت حیاط خانه گام بر میدارم . آوازی زیر لب زمزمه میکنم . کنار حوض مینشینم و آبی به صورتم میزنم . راه رفته را برمیگردم و دستی به سر و روی خانه میکشم .حالا وقت نقاشیست. پله ها را دوتا یکی میکنم و به سمت تابلوی نقاشیم پرواز میکنم . پالت رنگ را بر میدارم . رنگ میگذارم و ترکیب میکنم . رقص آرام قلمو روی بافت زخیم تابلو روحم را تازه میکند . چپ ...راست ..چپ... راست . ناگهان صدای شکستن شئ مرا از جا میپراند . نزدیک بود تابلویم را خراب کند. از پنجره حیاط را مینگرم . یکی از گلدان های گل میخک روی زمین افتاده و خورده های سفالی اش تا شعاع یک متری پخش شده . و گربه ای که با آرامشی عذاب دهنده خودش را کش و قوس میدهد . بیخیال میشوم و نگاهی به نقاشی می اندازم . پالت را روی میز میگذارم و عقب عقب میروم . من که راضی هستم. تا همینجا کافیست . وقت چای است . صدای قل قل فضای کوچک خانه را پر کرده است . لیوان شیشه ای ، سینی چوبی به همراه چند حبه قند که کنار بیسکوییت های کوچک خانگی جا خوش میکنند . پله ها را آرام بالا میروم. نگاهم را بلند میکنم. اتاق زیر شیروونی ، تخت ساده ی چوبی روبه روی پنجره و میز و کتابخانه در گوشه ی چپ تخت . این اتاق تمام خواسته های من را در خود جای داده . سینی را کنار پالت رنگ میگذارم و کتاب ها را از نظر میگذرانم . چشمم را میبندم و روی کتاب ها دست میکشم . دستم روی یکی از کتاب ها متوقف میشود و بی درنگ آن را بیرون میکشم . نگاهی به جلد کتاب میکنم . شب. اسم کتاب شب بود . یاد خواب دیشبم افتادم . حس خوبی بود . صندلی را عقب میکشم و روی آن مینشینم و لیوان شیشه ای را به لب میبرم و غرق در خواندن کتاب میشوم . چند دقیقه بعد لیوان خالی را توی سینی میگذارم و بدون آنکه چشمم را از صفحه ی کتاب بردارم بلند میشوم و روی تختم دراز میکشم . وقتی چشمم را از صفحه ی کتاب برمیدارم آفتاب در حال غروب کردن است و هوا گرگ و میش شده . کتاب قشنگی بود . چشمانم را با دست میمالم و بلند میشوم .
#من_نوشت
#بی_ته
میتونم یه کتاب بنویسم راجع به کارهایی که در دوران کنکور نیاز بود ولی من انجام ندادم ....
یکی از دلایلی که باعث میشه یه سری مسائل رو قاطی کنم مثلا اینکه اسید ها اکسید نافلزند و باز ها اکسید فلز
یا مثلا تجزیه ی یه اتحادی اگر زوج باشه منفیه اگر فرد باشه مثبته و مسائل امثال این ها اینه که ... واسه ی اینها تو ذهنم شخصیت و رنگ بندی میسازم . مثلا خیلی سختمه که اسید های قرمز مهربون بخوان اکسید نافلز های زرد بی احساس باشن 🤦 یا باز های زرد کلک باز اکسید فلز های شیطون کنجکاو . تازه از اون بدتر من واسه ی صفت ها و شخصیت ها هم تو ذهنم رنگ بندی دارم و این خودش قضیه رو پیچیده تر میکنه . مثلا عدد هفت تو ذهن من آبیه ولی خبیثه . آخه چطور یه چیزی میتونه آبی باشه ولی در عین حال خبیثم باشه .😕 آبی به این مهربونی ...
شماره ی روان پزشکم دارم ممنون .
چرا همش آرایه ی اغراق رو میبندین به شعر مردم؟ شاید شاعر واقعا اگه خنده ی عشقشو نبینه بمیره .
درک و دریافت ، صفحه ی ۱۶۲ فارسی دوازدهم :
از آنجا که زبان فارسی رمز هویت ملی است برای پاسداشت آن چه راهکار هایی را پیشنهاد میدهید ؟
۱. از به کار بردن واژه های غیر ملی بپرهیزیم
۲. هنگام نوشتن و گفتن ، هنجار های زبان پارسی را پاس بداریم
۳. با شاهکار های زبان و ادب پارسی آشنا شویم
۴. خودمان محتوی به زبان پارسی تولید کنیم .