ولی بامزس اومده پیش من میگه ببخشید دختر خانوم تالاب یعنی چی؟ گفتم یه چیزی مثل برکه است آب توش جمع میشه میگه تماشاگهی یعنی چی؟ بعد من توضیح دادم و یه لحظه به این فکر کردم که اگه فرهنگیان قبول شم باید برم واسه بچه های اینقدری تدریس کنم . به نظرم باید جالب باشه ( امیدوارم نظرم تغییر نکنه )
یکی از چیزهایی که باعث میشه به آدم های موفق غبطه بخورم اینه که از بین اییین همه حیطه و اییین همه زمینه ای که میشه وقت گذاشت، فهمیدن تو کدومش دوست دارن بهترین باشن . اینقدر مسائل و محیط های مختلفی هست که وقتی بهش فکر میکنی دیوونه میشی. چطور باید از بینشون انتخاب کرد .
@madahi - سیدمجیدبنی فاطمه.mp3
زمان:
حجم:
2.6M
✅ ️ عمو عباس علمت کو عموی خوبم
سید مجید بنی فاطمه🎙
چمنم
چرا زندگی هیچ وقت به اندازه ی کلمات و نوشته ها قشنگ نیست
شاید هم این حقیقت ها هستن که از واقعیت ها قشنگ ترن
هدایت شده از سلاطین دهه هشتادونود🇮🇷
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اوضاع روحت وقتی مدت هاست فراموشش کردی و بهش نرسیدی و بجاش درگیر جسمت شدی🥲:
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی حالم خرابه و نا امیدم از همه جا این سخنرانی حضرت آقا رو میبینم و جون میگیرم 👌🏻✌🏻
#انقلابیون
🔵 نبرد آخر👇
@nabardeakhar
@nabardeakhar
در غار نشسته بود و فکر میکرد . از دیروز که شوهرش از شکار برگشته بود و خوابیده بود دیگر بیدار نشده بود . او فقط متوجه یک چیز شد . سینه ی او دیگر بالا و پایین نمیشد . اما نمیدانست معنی آن چه میتواند باشد . چه اتفاقی برای او افتاده بود . خاطراتشان را مرور کرد . دلش برای او تنگ شده بود. دلش میخواست دوباره تلاش کند از او یاد بگیرد . او بهتر از هر کسی یاد دادن را بلد بود . اما حالا گوشه ای از غار افتاده بود و هیچ تکانی نمیخورد . زن نا امید شد. تصمیم گرفت به غار پدر و مادرش برود . شاید پدرش میدانست که چه اتفاقی برای او افتاده است. غار آنها چندان هم دور نبود . زن وسایلش را جمع کرد . یعنی همان چند دانه شاتوت که همسرش آورده بود و مقداری آب که توی چوبی تراش خورده داشت . و به راه افتاد و از کوه پایین رفت. همینطور فکر میکرد و احتمالات را بررسی میکرد. میترسید دیگر نتواند با او باشد . نشانی از بیماری که نداشت . زن تا به حال مرگ کسی را ندیده بود . نمیدانست انسان ها میمیرند . او درد داشتن ، زخمی شدن ، بیماری و همه ی این ها را دیده و تجربه کرده بود اما مرگ نه .بالاخره رسید . مادرش را دید . به سمتش دوید و او را بغل کرد و گریه را سرداد . مادرش او را نوازش کرد. سرش را از شانه اش جدا کرد و به صورتش نگاه کرد. دخترش اشک هایش را کنار زد و تند تند با دستانش شروع به تعریف ماجرا کرد. پدر از راه رسید . دخترش را که دید لبخند زد . به سمت او رفت و سرش را بوسید . چشمان گریان او را که دید تعجب کرد . دخترش دوباره از اول شروع کرد . چهره ی پدر تغییر حالت داد. او مرگ پدر و مادرش را دیده بود . به یاد آن روز افتاد و قطره ی اشکی از چشمش پایین چکید . به دخترش نگاه کرد. اما به جای چهره ی او چهره ی مادرش را دید که با لبخند نگاهش میکرد. دست مادرش را گرفت و به لبخندش پاسخ داد. بعد از اینکه پدر به چنگ حیوانات درنده افتاده بود او تنها پناهش و تنها امید زندگیش بود .اما ناگهان سنگینی دست مادر در دست او زیاد شد و روی زمین افتاد . پسرک حراسان مادرش را به پشت خواباند و تکه سنگی زیر سرش گذاشت. دور خودش میچرخید و نمیدانست چکار کند . مادرش دست او را گرفت و بوسید . اما دستانش شل شد و به همراه پلک هایش پایین افتاد . پسرک به سمت چشمه دوید . برای مادرش آب آورد و به دهان او ریخت . به جنگل رفت. برگ ها و گیاهان دارویی جمع کرد و برگشت . آنها را کوبید و به دهن مادرش گذاشت . او فکر میکرد مادرش مریض شده . با خودش فکر کرد حالا بهترین وقت است که زحمت های او را جبران کند. چهار روز همینگونه گذشت . پسرک برای مادرش غذا درست میکرد. هر روز به او آب میداد . اما مادرش تکانی نمیخورد و همه ی آب کف غار پهن میشد . روز پنجم پسرک با احساس بدی از خواب بیدار شد . بوی بدی فضای غار را پر کرده بود . پسرک از جا بلند شد و چشمانش را مالید . اما با دیدن چهره ی مادرش سرجایش خشک شد . چشم هایش پر از اشک شد . دیگر جایی را نمیدید . چشم هایش را بست و دوید . آنقدر دوید و دوید و دوید که توانی برایش نماند و همانجا وسط جنگل روی زمین افتاد . صورتش از شدت اشک خیس شده بود و میسوخت. هیچ دلش نمیخواست از مادرش بترسد . دلش نمیخواست از چهره ی مادرش بدش بیاید . زانوهایش را در سینه جمع کرد و با شدت بیشتری اشک ریخت . چیزی درونش نه با زبان اشاره که با زبان دیگری میگفت دیگر قرار نیست مادرش را ببیند . دیگر حتی توان برگشتن را هم نداشت . دستش را حائل کرد و بلند شد . سرش سوت میکشید . بلند شد و به راه افتاد. به کدام سمت؟ خودش هم نمیدانست. آنقدر رفت تا صدای آب به گوشش رسید . جلو رفت. زانو زد و سرش را درون آب کرد . سکوت آب حالش را بهتر میکرد . آب اشک هایش را میشست و آنها را در خودش حل میکرد . سرش را بیرون کشید . خواست به راهش ادامه بدهد اما توان نداشت . همانجا روی تخته سنگی نشست و فکر کرد . دخترش شانه هایش را تکان داد و او را از اعماق خاطراتش بیرون کشید . پدر دستی به صورتش کشید و بلند شد . دست دخترش را گرفت و به طرف جنگل کشاند. چگونه میخواست همه ی این ها را با اشاره به او بگوید . به دنبال زمین خاکی صافی میگشت تا آنها را ترسیم کند . وقتی چشمش به درخت بلوط افتاد به سمت آن رفت . زیر درخت بلوط میتوانست کارش را انجام دهد. تکه چوبی از روی زمین برداشت . از کجا شروع میکرد؟ خودش را کشید ، و مادر و پدرش را. هی میکشید و میکشید و میکشید اما مطمئن نبود دخترش همه احساسات او را بفهمد. چگونه به او میگفت که وقتی مادرش را آنگونه دیده بود چه احساسی داشت. چگونه ترس توام با غم فراوان و ناامیدی را برایش ترسیم میکرد . به چهره ی دخترش نگاه کرد . دختر از جا بلند شد و به سمت پدرش رفت. او را در آغوش کشید و صورتش را در سینه ی او پنهان کرد. صدای گریه ی او بلند نبود. و این نشانه ی خوبی نبود . پدر او را از خود جدا کرد .