eitaa logo
چمنم
1 دنبال‌کننده
25 عکس
26 ویدیو
0 فایل
چمن نیستم.... مخفف چمیدانمه.... ولی چمن هم خوبه ... خصوصا بوی چمن خیس خورده ...
مشاهده در ایتا
دانلود
چند وقت پیش که کارت ملیم اومد تازه فهمیدم مردم چرا اینقدر عکاسشو فحش میدن ....🚶
یکی از چیزهایی که باعث میشه به آدم های موفق غبطه بخورم اینه که از بین اییین همه حیطه و اییین همه زمینه ای که میشه وقت گذاشت، فهمیدن تو کدومش دوست دارن بهترین باشن . اینقدر مسائل و محیط های مختلفی هست که وقتی بهش فکر میکنی دیوونه میشی. چطور باید از بینشون انتخاب کرد .
@madahi - سیدمجیدبنی فاطمه.mp3
زمان: حجم: 2.6M
✅ ️ عمو عباس علمت کو عموی خوبم سید مجید بنی فاطمه🎙
ا _ ت_ م
چمنم
چرا زندگی هیچ وقت به اندازه ی کلمات و نوشته ها قشنگ نیست
شاید هم این حقیقت ها هستن که از واقعیت ها قشنگ ترن
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اوضاع روحت وقتی مدت هاست فراموشش کردی و بهش نرسیدی و بجاش درگیر جسمت شدی🥲:
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی حالم خرابه و نا امیدم از همه جا این سخنرانی حضرت آقا رو میبینم و جون میگیرم 👌🏻✌🏻 🔵 نبرد آخر👇 @nabardeakhar @nabardeakhar
در غار نشسته بود و فکر میکرد . از دیروز که شوهرش از شکار برگشته بود و خوابیده بود دیگر بیدار نشده بود . او فقط متوجه یک چیز شد . سینه ی او دیگر بالا و پایین نمیشد . اما نمیدانست معنی آن چه میتواند باشد . چه اتفاقی برای او افتاده بود . خاطراتشان را مرور کرد . دلش برای او تنگ شده بود. دلش میخواست دوباره تلاش کند از او یاد بگیرد . او بهتر از هر کسی یاد دادن را بلد بود . اما حالا گوشه ای از غار افتاده بود و هیچ تکانی نمیخورد . زن نا امید شد. تصمیم گرفت به غار پدر و مادرش برود . شاید پدرش میدانست که چه اتفاقی برای او افتاده است. غار آنها چندان هم دور نبود . زن وسایلش را جمع کرد . یعنی همان چند دانه شاتوت که همسرش آورده بود و مقداری آب که توی چوبی تراش خورده داشت . و به راه افتاد و از کوه پایین رفت. همینطور فکر میکرد و احتمالات را بررسی میکرد. میترسید دیگر نتواند با او باشد . نشانی از بیماری که نداشت . زن تا به حال مرگ کسی را ندیده بود . نمیدانست انسان ها میمیرند . او درد داشتن ، زخمی شدن ، بیماری و همه ی این ها را دیده و تجربه کرده بود اما مرگ نه .بالاخره رسید . مادرش را دید . به سمتش دوید و او را بغل کرد و گریه را سرداد . مادرش او را نوازش کرد. سرش را از شانه اش جدا کرد و به صورتش نگاه کرد. دخترش اشک هایش را کنار زد و تند تند با دستانش شروع به تعریف ماجرا کرد. پدر از راه رسید . دخترش را که دید لبخند زد . به سمت او رفت و سرش را بوسید . چشمان گریان او را که دید تعجب کرد . دخترش دوباره از اول شروع کرد . چهره ی پدر تغییر حالت داد. او مرگ پدر و مادرش را دیده بود . به یاد آن روز افتاد و قطره ی اشکی از چشمش پایین چکید . به دخترش نگاه کرد. اما به جای چهره ی او چهره ی مادرش را دید که با لبخند نگاهش میکرد. دست مادرش را گرفت و به لبخندش پاسخ داد. بعد از اینکه پدر به چنگ حیوانات درنده افتاده بود او تنها پناهش و تنها امید زندگیش بود .اما ناگهان سنگینی دست مادر در دست او زیاد شد و روی زمین افتاد . پسرک حراسان مادرش را به پشت خواباند و تکه سنگی زیر سرش گذاشت. دور خودش میچرخید و نمیدانست چکار کند . مادرش دست او را گرفت و بوسید . اما دستانش شل شد و به همراه پلک هایش پایین افتاد . پسرک به سمت چشمه دوید . برای مادرش آب آورد و به دهان او ریخت . به جنگل رفت. برگ ها و گیاهان دارویی جمع کرد و برگشت . آنها را کوبید و به دهن مادرش گذاشت . او فکر میکرد مادرش مریض شده . با خودش فکر کرد حالا بهترین وقت است که زحمت های او را جبران کند. چهار روز همینگونه گذشت . پسرک برای مادرش غذا درست میکرد. هر روز به او آب میداد . اما مادرش تکانی نمیخورد و همه ی آب کف غار پهن میشد . روز پنجم پسرک با احساس بدی از خواب بیدار شد . بوی بدی فضای غار را پر کرده بود . پسرک از جا بلند شد و چشمانش را مالید . اما با دیدن چهره ی مادرش سرجایش خشک شد . چشم هایش پر از اشک شد . دیگر جایی را نمیدید . چشم هایش را بست و دوید . آنقدر دوید و دوید و دوید که توانی برایش نماند و همانجا وسط جنگل روی زمین افتاد . صورتش از شدت اشک خیس شده بود و میسوخت. هیچ دلش نمیخواست از مادرش بترسد . دلش نمیخواست از چهره ی مادرش بدش بیاید . زانوهایش را در سینه جمع کرد و با شدت بیشتری اشک ریخت . چیزی درونش نه با زبان اشاره که با زبان دیگری میگفت دیگر قرار نیست مادرش را ببیند . دیگر حتی توان برگشتن را هم نداشت . دستش را حائل کرد و بلند شد . سرش سوت میکشید . بلند شد و به راه افتاد. به کدام سمت؟ خودش هم نمیدانست. آنقدر رفت تا صدای آب به گوشش رسید . جلو رفت. زانو زد و سرش را درون آب کرد . سکوت آب حالش را بهتر میکرد . آب اشک هایش را میشست و آنها را در خودش حل میکرد . سرش را بیرون کشید . خواست به راهش ادامه بدهد اما توان نداشت . همانجا روی تخته سنگی نشست و فکر کرد . دخترش شانه هایش را تکان داد و او را از اعماق خاطراتش بیرون کشید . پدر دستی به صورتش کشید و بلند شد . دست دخترش را گرفت و به طرف جنگل کشاند. چگونه میخواست همه ی این ها را با اشاره به او بگوید . به دنبال زمین خاکی صافی میگشت تا آنها را ترسیم کند . وقتی چشمش به درخت بلوط افتاد به سمت آن رفت . زیر درخت بلوط میتوانست کارش را انجام دهد. تکه چوبی از روی زمین برداشت . از کجا شروع میکرد؟ خودش را کشید ، و مادر و پدرش را. هی میکشید و میکشید و میکشید اما مطمئن نبود دخترش همه احساسات او را بفهمد. چگونه به او میگفت که وقتی مادرش را آنگونه دیده بود چه احساسی داشت. چگونه ترس توام با غم فراوان و ناامیدی را برایش ترسیم میکرد . به چهره ی دخترش نگاه کرد . دختر از جا بلند شد و به سمت پدرش رفت. او را در آغوش کشید و صورتش را در سینه ی او پنهان کرد. صدای گریه ی او بلند نبود. و این نشانه ی خوبی نبود . پدر او را از خود جدا کرد .
اشک هایش را با انگشت شستش پاک کرد اما جریان اشک قدرتمند تر از قبل روی صورتش سر میخوردند. او را نشاند. سعی کرد صدای حق حق دخترش را فراموش کند تا باز هم نقاشی را وسیله ی تبادل احساساتش قرار دهد . خودش را کشید . روی تخته سنگی کنار رودخانه . و چند مرد را کشید که به او نزدیک میشدند . خاطراتش را خوب به یاد داشت . آنها او را با خود بردند و بزرگش کردند . بعد ها متوجه شد . چیزی درونش نه با زبان اشاره و نه حتی زبان نقاشی با زبان دیگری به او گفته بود که دختر آن مرد را دوست دارد . پدر سعی داشت عشقش را هم نقاشی کند . سخت بود . او باید امید را نقاشی میکرد . دخترش به آن نیاز داشت . آخرین نقاشی پدر نقشی از خودش و همسر و دخترش بود . یک دایره ی بزرگ دور آنها کشید و تکه چوب را انداخت . دستانش را تکاند و بار دیگر دخترش را در آغوش کشید ‌.