یه جا خوندم نوشته بود (یه مدتیه که مشغول ویرایش یه کتابم، ایراداتشو پیدا میکنم و اصلاح میکنم. تا الآن حدود ۱۵۰ صفحهش رو مرتب کردم اما تقریبا هیچی از محتواش نفهمیدم. یعنی میخوام بگم که «اگه شما کسی رو فقط به نیت کشف خطاهاش نگاه کنی، هیچوقت درکش نخواهی کرد.»
به نظرم خیلی حق بود.
بعضی وقتا دلم نمیخواد از نتیجه ی کارهای خوب دیگران با خبر بشم؛ چون حس میکنم اگر یه وقت بخوام اون کار رو انجام بدم، با به یاد آوردن نتیجه اش خلوص نیتم رو از دست میدم ...
بارپروردگارا ، کاری کن فردا پس از دیدن نتایج فرهنگیان جیغ کشیده و از خوشحالی بالا و پایین بپرم و خانواده به من تبریک بگویند . آمین .
الان در حالتی هستم که حوصله ی هیچ کاریو ندارم
نه دلم میخواد بخوابم نه دلم میخواد بیدار بمونم نه دلم میخواد فیلم ببینم نه دلم میخواد ورزش کنم نه دلم میخواد کتاب بخونم نه دلم میخواد فکر کنم نه دلم میخواد مدیتیشن کنم نه هیییییچ کار دیگه ای . حتی حوصله ی مردنم ندارم 🚶♀🚶
دیشب تا صبح بیدار موندم .
ساعتای ۳ ونیم رفتم تو حیاط و از پله های مارپیچ خونه رفتم بالا و روی پاگرد دراز کشیدم . داشتم به ستاره ها و آسمون نگاه میکردم که اذان شد . واقعا جالب بود. لامپ خونه ها یکی یکی روشن میشد . حتی میتونستم صدای باز شدن شیر آبو هم بشنوم. به نظرم خیلی قشنگ اومد .
هدایت شده از سلاطین دهه هشتادونود🇮🇷
زمانه عجیبی است
برخی مردمان فقط امام گذشته را عاشقند
نه امام حاضر را...
میدانی چرا ؟؟
امام گذشته را هرگونه بخواهند تفسیر میکنند اما امام حاضر را باید فرمان برند و کوفیان اینگونه عاشورا را رقم زدند.
_مرتضی آوینی
شب است . تنها هستم . پدرم خواب است. دلم میخواهد بدانم خانه ی شما چه خبر است . دلم میخواهد بدانم پدرت سالم است یا نه . دلم میخواهد پای نقل خاطراتش بنشینم .
خیلی برایت خوشحالم . وقتی پدرت برسد ، خانه ی شما کامل میشود . یک پدر و مادر و یک بچه . مجموعهای که دیگر ناقص نیست .
امروز تمام راه را میدویدی و من عقب میماندم. تو باز برمیگشتی ، کمی کنار من راه میرفتی و باز هم میدویدی. دست خودت نبود. امروز کمی سرعت گرفته بودی . سرعتت به قدری زیاد بود که زمین خوردی. یادت رفته بود که من نمیتوانم بدوم. دویدن و تند قدم برداشتن نتیجه ی اعتمادبهنفس است. وقتی میبینی کجا قدم میگذاری، صبر کردن بی معناست. اصلا تا به حال نابینای عجول دیده ای؟ همه ی آنها تامل کردن و فکر کردن را خوب بلدند ؛ اما شما یادتان میرود که نام دیگر قدم های تندتان ، خوشبختی است. آنقدر هر روز آن را تکرار میکنید که دیگر عادتتان شده و لطف آن را حس نمیکنید . نمیدانم قصه ی امواج دریا را برایت گفته ام یا نه؟ همیشه شنیدن صدای آب و امواج برای انسان ها لذت بخش است ؛ اما ساکنان سواحل دریا آن را نمی شنوند و چه تلخ است قصه ی عادت...
روزانه هزاران نفر از کنار من میگذرند ، بی آن که بفهمند هر قدم را با اطمینان برداشتن چه قدر خوب است . همه ی ما خوش بختی های کوچکی داریم که آن ها را نمی بینیم . فقط منتظریم یک خوشبختی بزرگ از راه برسد . غافلیم که خوشبختی بزرگ ، از خوشبختی های کوچک درست میشود . کوه با همه ی عظمتش چیزی نیست جز انبوه سنگ های کوچک. مجموعهی خوشبختی های تو همین روزها کامل میشود . کاش میشد من هم در دویدن هایت شریک بودم . کاش من هم بینا بودم....
#کتاب_قشنگ
نویسنده: مژگان بابامرندی
دخترک به پایین نگاه کرد . نمیتوانست ته مسیر را ببیند . با خودش فکر کرد دیگر دلش نمیخواهد عادت کند . باید این درس را به خودش میداد . نگاهی دیگر انداخت. قلبش تند میتپید . زندگیش را مرور کرد . به همه چیز عادت کرده بود . به لذت ها به رنج ها به محبت ها به زنده بودن. به همه چیز حتی به فکر کردن و مرور کردن هم عادت کرده بود. هنوز تصمیم نگرفته بود . لبخند تمسخر آمیزی به خودش زد . به تمام کسانی که آری ...برایش عادی شده بودند. قلبش میگفت آواز بخواند . اما او به آواز خواندن هم عادت کرده بود. هیچ چیز جدیدی در زندگیش پیدا نمیکرد . او به گشتن هم عادت کرده بود. از این فکر کلافه شد . چنگی به موهایش زد و بعد با تمام قدرت آنها را کشید . این درد حس خوبی برایش ایجاد میکرد . خورشید داشت طلوع میکرد . به مغزش که جمله ی { تو حتی به طلوع خورشید هم عادت کرده ای } را تکرار میکرد پوزخند زد و در همان لحظه خودش را رها کرد . قلب و مغزش هر دو غافلگیر شدند. دلش هری پایین ریخت. باد تندی به صورتش میخورد و پوستش را میسوزاند. ولی همان لحظه که میخواست به آن هیجان عادت کند... گوم.. به زمین خورد و تمام صورتش متلاشی شد . همه دور او جمع شده بودند.اما هیچکس نتوانست لبخندش را وقتی به زمین میخورد ببیند.
صحنه ها مثل فیلم به عقب باز گشتند. دخترک همچنان روی لبه ی پرتگاه نشسته بود . یک تار مویش را دور انگشتش پیچ داد و در حالی که لب هایش را غنچه کرده بود و فکر میکرد آن را کَند . بعد سرش را بالا انداخت و با حالت بیخیالی گفت ( نچ ، اینجوری حال نمیده ) بعد پاهایش را بالا برد و چرخید و بلند شد و با گام های آهسته راهش را گرفت و رفت .
#من_نوشت
# تراوشات_یک_ذهن_مریض(شایدم خسته)
کلمات از ما فاصله دارند
گاهی به اندازه ی یک تعبیر
گاهی به اندازه ی یک احساس
و گاهی به اندازه ی یک تجربه