دخترک به پایین نگاه کرد . نمیتوانست ته مسیر را ببیند . با خودش فکر کرد دیگر دلش نمیخواهد عادت کند . باید این درس را به خودش میداد . نگاهی دیگر انداخت. قلبش تند میتپید . زندگیش را مرور کرد . به همه چیز عادت کرده بود . به لذت ها به رنج ها به محبت ها به زنده بودن. به همه چیز حتی به فکر کردن و مرور کردن هم عادت کرده بود. هنوز تصمیم نگرفته بود . لبخند تمسخر آمیزی به خودش زد . به تمام کسانی که آری ...برایش عادی شده بودند. قلبش میگفت آواز بخواند . اما او به آواز خواندن هم عادت کرده بود. هیچ چیز جدیدی در زندگیش پیدا نمیکرد . او به گشتن هم عادت کرده بود. از این فکر کلافه شد . چنگی به موهایش زد و بعد با تمام قدرت آنها را کشید . این درد حس خوبی برایش ایجاد میکرد . خورشید داشت طلوع میکرد . به مغزش که جمله ی { تو حتی به طلوع خورشید هم عادت کرده ای } را تکرار میکرد پوزخند زد و در همان لحظه خودش را رها کرد . قلب و مغزش هر دو غافلگیر شدند. دلش هری پایین ریخت. باد تندی به صورتش میخورد و پوستش را میسوزاند. ولی همان لحظه که میخواست به آن هیجان عادت کند... گوم.. به زمین خورد و تمام صورتش متلاشی شد . همه دور او جمع شده بودند.اما هیچکس نتوانست لبخندش را وقتی به زمین میخورد ببیند.
صحنه ها مثل فیلم به عقب باز گشتند. دخترک همچنان روی لبه ی پرتگاه نشسته بود . یک تار مویش را دور انگشتش پیچ داد و در حالی که لب هایش را غنچه کرده بود و فکر میکرد آن را کَند . بعد سرش را بالا انداخت و با حالت بیخیالی گفت ( نچ ، اینجوری حال نمیده ) بعد پاهایش را بالا برد و چرخید و بلند شد و با گام های آهسته راهش را گرفت و رفت .
#من_نوشت
# تراوشات_یک_ذهن_مریض(شایدم خسته)
کلمات از ما فاصله دارند
گاهی به اندازه ی یک تعبیر
گاهی به اندازه ی یک احساس
و گاهی به اندازه ی یک تجربه
هدایت شده از خبر فوری سراسری
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جشن در شمال غزه پس از واکنش ایران به ترور رهبران هنیه و نصرالله.
این شادی نوش جونتون باشه ، گوارای وجودتون ، انشاءالله شادی های بعدی رو با هم جشن بگیریم
هدایت شده از خبر فوری سراسری
خداییش صلوات نداره
هر تعداد که دوست داری...
اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
و ان یکاد... هم باید خوند
📌 #خبر_فوری_سراسری
بزرگترین کانال خبری تحلیلی در ایتا
@fori_sarasari