eitaa logo
ایما | چت روم
938 دنبال‌کننده
1هزار عکس
22 ویدیو
4 فایل
هرسوال یاابهامی که داری ازم بپرس👈🏻 @Eema_Admin راه‌های ارتباطی برای ثبت درخواست هاتون👇🏻 https://eitaa.com/Chatrooom/2145 فهرستِ سوالات پرتکرار شایدسوال شماهم باشه:)👇🏻 https://eitaa.com/Chatrooom/2143 صفرتاصد تولیدمحتوای‌ ایما؛ کپی بهرشکلی ممنوع🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
سلااام سلاااام😍 روزتون خوش⛅️ امروز با یه داستانی اومدم!📖🔖 فرض کنین نویسنده یه رمان رمانتیک_عاشقانه هستین ✍❤️‍🔥 نقش اصلی رمان ــه و قراره تایپ شخصیتی بقیه کاراکتر های رمانو تعیین کنین؛👥 کدوم تایپ ها رو برای همراهی انتخاب می کردین؟👀⁉️ 📬جواباتونو می تونین "اینجا" ارسال کنین! منتظر جوابای باحال و جذابتون هستیم😌💘 ⠇🫐 ══════════════ ⠇ @Eema_Art
📚• پیشنهاد شما برای کاراکتر های یک رمان رمانتیک_عاشقانه💘 💕 باید یه معشوق داشته باشه که مرد intjباشه و یه دوست صمیمی که esfj یا esfpباشه .یه مرد isfp هم به صورت شدید روی این خانوم کراش باشه و بخوادش. اینکه با intj یه سری داستان ها داشته باشن و هی جلوش سوتی بده و intj هم خیلی مغرور باشه بامزه و جذاب میشه ______________________ 💕دوست infp,enfj است و کسی که enfj دوست داره esfj است این وسط entj نمی خواد این دو تا بهم برسند تا بتونه پول های enfjو esfj را به جیب بزنه اما enfp به enfjو esfjکمک می کنه تا به هم برسند و intj را می فرسته برای entj تا دیگه entj از این کار های شیطانی نکند و با کمک هم یک کسب و کار خوب راه بیندازند که خیلی هم توش پول هست!!! از طرف entj که از این کار ها نمی کنه!! _______________ 💕دوستاش ENFPوINFJ دشمناشISFPوESTJ کسی که روش کراشه INFP نقش مقابل ESFJ ______________ 💕نقش مقابل : entj دشمن : istp , entp دوست : intp , infp ,enfp اونی که کراش داره : entp _____________ 💕شخصیت اصلی enfj رفیقاش Enfp و infj باشن 😀🌸 پسره entj باشه دشمنش esfp باشه اونی که رو enfj کراش داره infp باشه ____________ 💕درود به نظر من infp بهترین شخصیت اول است ولی می تواند یک شخصیت پر انرژی مثل خودش enfp یاریش کنه ______________ 💕نقش مقابل: infj دشمناشون: istp,entp,intp دوستاشون:infp, entj,istj کسی که روی enfj کراش داره: intp ⠇ 💬 ══════════════ ⠇ @Eema_Art
📚• پیشنهاد شما برای کاراکتر های یک رمان رمانتیک_عاشقانه💘 💕به نظرم نقش اصلی عاشق یه پسر INFP میشه ولی اون پسر از یه ESTP خوشش میاد و در عین حال یه ENTP هم عاشق اون پسره. دوست INFP یه INTP هست و دشمنش ESTJ و ENTJ هست. یه ESFP تم سعی میکنه باهاش دوست بشه اما نمیتونه. یه ENFP هم دوستشه. _______________ 💕نقش مقابل : infj کسی که enfj رو دوست داره:‌ infp دوستای enfj : به نظرم enfp و isfj و isfp و esfj دشمن : istp, intj, estp _______________ 💕نقش مقابل: ENTJ دوستاش: ISTP, ENTP, ESFJ دشمناش: INTP, ENFP, ESTJ مکرش(همون کسی که روش کراشه😂): ESTP _______________ 💕من خودم enfj امممم کسی که روش کراش داره :infj نقش مقابل isfp دوستان: estp. enfp. lntj. intp دشمن:estj ______________ 💕نظر من درباره‌ی چالش امروز : نقش مقابل : infp دوست هاشون : enfp , infj , entj دشمن هاشون : estp, istj اونی که رو enfj کراش داره : intp, intj _____________ 💕مقابل estp دوست enfp , infj , estj دشمنentp , istp اونی که کراش داره enfp پسر ______________ 💕نقش مقابل: infp دوستاشون: enfp, isfj, ESFJ, isfp دشمناشون: istp, istj, entj اونی که رویENFJ کراش داره: entp ⠇ 💬 ══════════════ ⠇ @Eema_Art
📚• پیشنهاد شما برای کاراکتر های یک رمان رمانتیک_عاشقانه💘 💕نقش مقابل: infp دوستاشون: enfp, isfj, ESFJ, isfp همه زن دشمناشون: istp, istj, entj همه مرد فقط istp زنه اونی که رویENFJ کراش داره: entp مرد _______________ 💕دشمنای enfj باید کسایی باشن که از رفتار برون گراش اذیت میشن ولی اگه بیخیال این حرفا بشیم و ذوقی بخوایم بگیم : دشمناش : اکیپ همیشه باحال entp و istp و estp دوستاش : enfp و isfj و infp عاشق سینه چاکش : esfj ________________ 💕سلام نقش اصلی = enfj نقش مقابل = enfp دوستان =esfp. Infp دشمنان =enfp. Entp. Estp کسی که رو enfj کراش داره = isfp _____________ 💕اونی که رو enfj کراشه:entp نقش مقابل:entj دوستاش:estp, enfp, istj, intp دشمناش:esfp,intj,estj,isfp ________________ 💕نقش مقابل entj و estj دوستاشون esfp و intp و isfp و entp دشمناشون estp و infp اونی که رو enfj کراشه isfp _______________ 💕نقش مقابل: istp دوست/ دوستانشون: ISFJ, infj, esfj, esfp, دشمن/ دشمانشون: ISTJ, intp, entp, enfp اونی که روش کراشه: intj __________________ 💕خاب اولا خودم enfp ام. حالا بریم سراغ چالش. نقش مقابل یک عدد entp عه (که آلبته زنه) دوستاشون یه چندتا enfp و infp گوگولی ان (اینام زنن) دشمناشون دو عدد entj و entp میباشند. (Entj مرده entp زنه) دیگه جونم برات بگه اونیم که رو این بچه enfj کراش داره یک عدد enfp مظلوم گوگولیه. (که اونم زنه) و البته که اینی که گفتم بر اساس واقعیته😂💔✨ ____________ 💕به نظرم نقش مقابل intj دشمن estp, intp,entj دوستenfp,entp اون که روش کراشهesfj _______________ 💕Isfp نقش مقابل Infp.infj.isfj.دوستاشون Intp.istj.intj.دشمناشون Enfpاونی که کراشه ⠇ 💬 ══════════════ ⠇ @Eema_Art
📚• پیشنهاد شما برای کاراکتر های یک رمان رمانتیک_عاشقانه💘 ⠇ 💬 ══════════════ ⠇ @Eema_Art
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سریال جنایی~ 🩸🔪 شما باید بعد هرسوال ویدیو، استپ کنید تا یکی از تایپ‌های MBTI به صورت شانسی براتون بیوفته؛ و به همین منوال تا تَه ویدیو! درنهایت، شما طبق استپ‌هایی که کردین، چند تا کاراکتر، از کاراکترای خفن MBTI‌ رو دارید! حالا میتونید با کاراکترایی که دارید، یه سناریوی جذاب بنویسید و برای ما ارسالش کنید! ‌توجه: وقت چالش به پایان رسیده است! ⠇ 🕶✨️ ══════════════ ⠇ @Eema_MBTI
سناریو جنایی~🩸🔪 به قلم وایولت من هستم و امروز،به قتل رسیدم! درحال حاضر روح سرگردانی هستم که داخل اتاقی پر از افرادی که میشناسم نامرئی و معلقم..تا وقتی که قاتل واقعیم پیدا نشه نمیتونم آزاد باشم. از اینکه کسی نمیتونه صدامو بشنوه و نمیتونم قاتل رو لو بدم احساس شدیدا بدی دارم اما... در این بین به آرومی روی صندلیش جابه جا میشه و چهره های سرتاسر اتاق رو طی یک نگاه سریع میگذرونه بعد از چند ثانیه سکوت entj لب از لب باز میکنه و شروع میکنه به صحبت کردن:همونطور که میدونید infp به قتل رسیده و من کسی بودم که جنازشو پیدا کردم..و خب..کارآگاه این پرونده هم منم..دلم میخواد زودتر کسی که جسارت کشتن infp رو داشته محازات بشه پس همگی همکاری کنید فرورفتن توی مبل راحتی ای که روش نشسته بود توجه entj رو جلب کرد.entj:هی intp حرفی داری بزنی؟ چیزی که دستگیر entj شد نگاه خالی از احساس intp بود.درواقع اون از عشق intp به infp اطلاع داشت و میدونست که این قضیه چقدر از درون اونو شکسته پس فعلا بیخیالش میشد صدای خش دار و بی حوصله از طرف دیگه اتاق به گوش رسید:فقط داری وقتمونو میگیری..چرا باید برای کسی مثل اون مارو اینجا نگه داری؟منکه خوشحالم که اون بی مصرف مر_ که صدای عصبی intp حرفشو قطع کرد:خ/فه شو! باآرامشی توی صداش گفت: لطفا با هم درست صحبت کنید دوستان! entj با دست زدن اونا رو به سکوت دعوت کرد و گفت: چه خوشتون بیاد و چه نه این پرونده باید حل بشه و کسی حق نداره تا آخر کارم پاشو از این اتاق بیرون بزاره estp خودشو روی صندلی ولو کرد. entj گلوشو صاف میکنه و پرونده قتل رو ورق میزنه: خب مظنون اصلی این پرونده ئه..دوست داری چیزی بگی؟ با این حرف لرزی به پیکره enfp افتاد اما سریعا خودشو جمع کرد:کار من نیست! entj:بر چه اساسی باید حرفتو باور کنیم؟ enfp:اون بهترین دوستم بود چرا باید اونو میکشتم؟ intp با شنیدن این باز هم کنترلشو از دست داد:برچه اساسی حرفتو باور کنیم؟!شما آخرین بار با هم یه بحث داشتین و... entj دوباره به intp چشم غره رفت. enfp که دوباره داغ دلش تازه شده بود شروع کرد به اشک ریخت و با صدای لرزونی اضافه کرد: من و infp یه بحث کوچیک داشتیم سر اینکه اون باعث شده بود یکی از دوستامو از دست بدم و اون راجبم اشتباه فکر کنه..ما با هم صحبت نمیکردیم تا اینکه دیروز بهم گفت بیام و کنار پل همو ببینیم.. entj:دقیقا روز قتل.. enfp اشکهاش رو پاک کرد و کمی بیشتر به خودش مسلط شد و بعد ادامه داد: ما اون روز با هم دوباره حرف زدیم و تونستیم سوء تفاهم رو برطرف کنیم..حدود ساعت ۳ و ۴۰ دقیقه بود که من پیامی از دریافت کردم که ازم خواسته بود به گیم نت نزدیک خونشون بیام تا با هم خوش بگذرونیم منم از infp خداحافظی کردم entj:بعد اون چیزی نفهمیدی که کجا قراره بره؟ enfp:نه...ولی حرفمو باور کنین من نکشتمش در این بین enfj که کنار enfp نشسته بود دستمالی بهش داد تا اشکهاشو پاک کنه و با ناز کردن پشتش سعی کرد به اون دلگرمی بده entj:بسیار خب... estp:حالا میتونیم بریم؟حوصلم داره سر میره entj:گفتم نه! estp:تو حق نداری سر یه مسئله بی ارزش برای من تعیین تکلیف کنی! intp با عصبانیت شروع کرد به بحث کردن با estp و entj تلاش کرد تو دوباره اوضاع رو به نظم و آرامش قبلی برگردونه همینطور که به درگیری اونا نگاه میکردم رومو به سمت دو نفر کنارم (enfp و enfj) برگردوندم. نگاهمو از enfp درحال گریه به enfj دوختم که با چهره ای مهربون سعی در دلگرمی دادن enfp داشت. صورت مهربون و با آرامشش به عنوان کسی که قاتل واقعی منه خیلی طبیعی و بی گناه بود! ⠇ 🕶✨️ ══════════════ ⠇ @Eema_MBTI
سناریو جنایی~🩸🔪 به قلم M.I یه بار دیگه خودش رو توی آینه ورانداز کرد. لبخندی به خودش زد و گفت: خوش تیپ کی بودی Estp!؟ بعد از خانه بیرون رفت. با Enfp قرار داشت، قرار بود بروند توی کار شهربازی جدید شهر! Estp دوباره لبخند زد. بین او و enfp کلی از این کلمات اختصاصی بود که فقط خودشان از کار هم سر در می آوردند. آشناییشان داستان دراماتیکی داشت. وقتی بعد از مدت ها حس کرده بود یک نفر درست درکش کرده و او را نه از جنبه چهره یا موقعیت اجتماعی اش نگاه میکند بدون هیچ تعللی از او وسط اتوبوس خواستگاری کرده بود، و جالب آن که Enfp جوان سرشار از زندگی هم پذیرفته بود!😂 خب همه چیز که خواستگاری نیست، الان دو سالی میشد بینشان همه چیز همینطور مانده بود. این دو سال را صرف شناخت جزئیات زندگی هم کرده بودند و آخر ماه قرار بود مراسم ازدواجشان برگزار شود. دم در خانه enfp رسید، اما جمعیت زیادی آنجا حاضر بودند. چه خبر بود که پلیس را هم بینشان میشد دید؟ از ماشین پیاده شد و بین جمعیت دوید، مردی با چهره مضطرب داشت جریان را برای مامور تعریف میکرد: .. نه قربان چیزی ندیدم. من دوست قدیمیش بودم و همین نزدیکی توی یا قنادی کار میکنم. قرار بود امروز سفارش کیکی که enfp داده بود رو براش بیارم ولی هرچی در زدم کسی جوابی نداد.... خب از اونجایی که خیلی وقته میشناختمش میدونستم احتمالا در پشتی حیاطش بازه پس رفتم داخل خونه.... و اونجا بود که دیدم افتاده روی زمین.... _چی..؟ Estp با بُهت حرف Esfj را قطع کرد. Esfj او را شناخت و در آغوشش کشید و ابراز همدردی کرد. Estp هنوز نمیتوانست چیزی را باور کند. دوید به سمت آمبولانس و کاور جسد را کنار زد، اما با دیدن معشوق از دست رفته اش کنترلش را از دست داد و روی زمین افتاد. شروع کرد به فریاد کشیدن و ناله زدن که دست گرمی روی شانه اش حس کرد. مرد بلند قامت و لاغری که سنش کمی بیشتر از ۵۰ به نظر می آمد خودش را Infj معرفی کرد و توضیح داد که کاراگاه این پرونده اوست و تمام تلاشش را برای افشای حقیقت خواهد کرد، کلی هم کلمات دلداری دهنده بین جملاتش استفاده کرد. پلیس جلو آمد و از Estp چند سوال پرسید و او هم صادقانه و عزادار توضیح داد. _بسیار خب جناب Estp، میتونید تشریف ببرید منزل. آقای Infj وکیل شما هستن پس لطفا هر نکته ای داشتید به ایشون اطلاع بدید. ما شما رو از طریق ایشون در جریان روند پرونده قرار میدیم. بالاخره Estp از جسد Enfp دل کند و با قلبی آشفته به سمت خانه برگشت. وقتی رسید کفش‌ های آشنایی را دم در خانه دید. داخل شد و صدای برادر دو قلویش را _ که ۵ دقیقه از او کوچکتر بود_ شنید که با لحن کنایه آمیزی گفت: زود برگشتی، حضرت والا با عشقشون دعوا کردن نکنه؟ اصلا حوصله نیش و کنایه Istp را نداشت، کت و کراواتش را پرت کرد روی کاناپه و قبل از اینکه برود توی اتاقش و خودش را حبس کند با حسرتی آشکار گفت: دنیا ازم گرفتش.... Istp پرسید: چی داری میگی؟ اما Estp قبل از آن رفته بود. Istp تلاش کرد شرایط را ارزیابی کند. برادر افسرده.... معشوقی که دنیا آن را گرفته.... یعنی.. نه! واقعا Enfp مرده بود!؟ خب، در حقیقت زیاد ناراحت نشد. یعنی اصلا ناراحت نشد که هیچ خوشحال هم شد، او و برادرش خیلی شبیه به هم بودند اما از درون دنیا های متفاوتی داشتند. Estp هميشه صدر همه توجهات و خوشگذرانی ها بود و او همیشه محکوم به ماندن در اتاقش و ور رفتن با جعبه های پژوهشگاه رباتیک. از برادری که همه توجه ها را برای خودش برداشته بود کینه داشت، چرا باید از خرد شدن Estp ناراحت میشد؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ (سه هفته بعد) _شما مطمئنید این پرونده رو قبول نکردید تا رد گم کنی بزنید!؟ _واقعا براتون متاسفم که با چنین ادراکی توی همچین جایگاهی نشستید! _من؟ فعلا که تو مظنون اصلی هستی! جالبه که شواهدت بر علیه خودت از آب در میان! کارآگاه Infj بعد از جر و بحثش با رییس پلیس Entj از جلسه بیرون زد. نمیفهمید چرا اینقدر سنگ جلوی تحقیقاتش می افتد. دو سه سرنخ جزئی بدست آورده بودند که همه اش به خودش ختم شدخ بود. گوشی اش را در آورد و شماره Estp را گرفت، اما درباره شایعه ای که درباره اش پخش بود حرفی نمیزد. قرار گذاشتند و او برای هزارمین بار آنچه را که میدانست از Estp شنید. از آن نامه های نیم سوخته در شومینه تا آخرین باری که Enfp را دیده بود. چهره Estp کاملا غمزده و پژمرده بود، اما هنوز مرد زیبا و کاریزماتیکی محسوب میشد. بالاخره سکوتی برقرار شد و Estp پرسید: پس هنوز هیچی، نه؟
ایما | چت روم
سناریو جنایی~🩸🔪 به قلم M.I یه بار دیگه خودش رو توی آینه ورانداز کرد. لبخندی به خودش زد و گفت: خوش ت
_هیچی که نه، فعلا متوجه شدیم سرقتی در کار نبوده و دوربین فروشگاه روبه روی خونه نامزد مرحومتون بهمون کمک کرد بفهمیم اون شب یه مرد مشکی پوش وارد خونه شده و از اونجایی که دیگه دیده نشده احتمالا از در پشتی بیرون رفته. پزشکی قانونی زمان مرگ رو بین ساعاتی که اون مرد اونجا بوده تخمین زده. اما سرنخی که بتونه درست و حسابی ما رو به اون مرد برسونه هنوز هیچیه. شما مطمئنید کسی با ایشون خصومت شخصی نداشت؟ _ای بابا چندبار میپرسی! اون دختری که من میشناختم نه تنها دشمن نداشت که همه هم عاشقش بودن! آزارش به یه مورچه نمیرسید! همیشه میخندید.. همیشه به همه کمک میکرد.. اون.... قطره‌ اشکی از چشمش چکید. حق داشت. Infj عذرخواهی کرد و او را به سمت بیرون بدرقه کرد. باز او مانده بود بین پرونده های مختلفش و اینی که روی دستش مانده بود. نگاهش روی پرونده *مثلث* افتاد، سرقت کلان سه برادری که اسم خود را مثلث گذاشته بود. مثلث.... نکند..! سریع به Estp زنگ زد. دو سه سوال جدید پرسید و بعد گفت: چرا زودتر نفهمیده بودم..! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دو روز بعد جلسه پرونده نهایی تشکیل شد. هیئت منصفه آنچه می شنیدند را باور نمیکردند. رئیس پلیس معروف شهر و قتل!؟ آنهم به خاطر یک عشق نافرجام!؟ کارآگاه Infj ادامه داد: مقتول رو زمان دانشگاه میشناختید نه؟ میتونم با جاه طلبی ای که دارید حدس بزنم وقتی جواب رد ازش شنیدید چه حالی شدید! اون به دل به مردی داده بود که از نظر وجاهت اجتماعی اصلا باهاتون قابل قیاس نبود و فکر میکردید بر اساس شناخت قبلیتون از هم خود Enfp برمیگرده سمت شما، اما این اتفاق هرگز نیفتاد و غرورتون _ مهمتری داراییتون رو_ شکست. وقتی اتفاقی از صاحب تالار که دوستتون بوده فهمیدید قراره عروسیشون برگزار شه شروع کردید به فرستادن نامه های تهدید آمیز ولی Enfp سرسری گرفته بود. تا اینکه بالاخره اون شب کار خودتون رو کردید.... حواستون نبود که ساعت قدیمی خانوادگیتون توی همون جوانی به Enfp هدیه دادید! بقیه داستان رو هم که خدمتتون اول توضیح دادم، پایان پرونده رو اعلام میکنم. رگهای گردن و دست Estp بالا زده بود. Entj که دیگر چیزی برای پنهان کردن نداشت، با اکراه دستانش را به دستبند مامور دادگاه سپرد و بیرون رفت. ⠇ 🕶✨️ ══════════════ ⠇ @Eema_MBTI
سناریو جنایی~🩸🔪 من بودم و مجبور شدم دوست ام رو بکشم چون عشق دروغی ام که بود من رو گول زد و مجبورم کرد که دوستم یعنی enfp رو بکشم وگرنه اون هم خودم و هم خانوادمو می کشت. روز بعدی که enfp رو کشتم راس ساعت ۷ صبح بلند شدم تا کاری که لازم بود رو انجام بدم. به بلند ترین ساختمون شهر رفتم و به بالا ترین طبقه یعنی ۱۵ رفتم. از پشت بوم بالا رفتم. و خودم رو مثل پرنده در آسمان پرواز دادم. من مردم. نمی تونستم تحمل مرگ دوستم رو داشته باشم اون هم وقتی خودم کشتمش. دوستی که بهم گفته بود intj داره دروغ میگه. کاش به حرفش گوش داده بودم. اون بهترین دوست دنیا بود. از پدر و مادر هم بهتر بعد از مرگ من و دوستم پدرم وقتی ۵ دقیقه بعد از اون ساختمون رد میشد جسد منو دید و گریه‌‌اش گرفت. اون بود و مادرم . پدرم فکر میکرد کسی منو کشته و رفت به مادرم گفت. وقتی مادرم به کنار ساختمون اومد پلیس ها جسد منو پیدا کرده بودن. همینطور دوستم که من ساعت ۲ نیمه شب از اونجا انداختمش پایین مادرم مسئولیت پرونده منو دوستم رو بر عهده گرفت. اون نمی‌دونست من هم خودم رو کشتم هم دوستم رو. ولی همه اینا تقصیر intj‌‌ بود. مادرم به دوست خودش مشکوک شده بود چون مادرم همیشه از اینکه چقدر من دختر خوبی بودم تعریف می‌کرد و فکر می کرد دوست منو و دوستمو کشته و چون قاتل دیگه ای پیدا نکردن انداختش زندان و اعدامش کردن. همین که intj فهمید مادرش داره اعدام میشه با سرعت جت به محل اعدام اومد ولی کار از کار گذشته بود. Intj رفت تا مادرم که مسئول پرونده بود رو بکشه. وقتی مادرم تو خونه بود پدرم هم کنارش بود و داشتن با هم به مرگ من و دوستم گریه می کردن. Intj در رو شکوند و چاقو رو وارد قلب مادر و پدرم کرد. خون توی خونه سرازیر بود. Intj چاقو رو روی زمین گذاشت و فرار کرد. وقتی پلیس ها برای اطلاع دادن اعدام خانم estj به خونه مادر و پدرم اومدن با دو جسد و یه چاقوی خونی مواجه شدن. معلوم شد که قاتل intj بوده چون یادش رفته بود اثر انگشت روی چاقو رو پاک کنه. و پلیسا اون رو هم اعدام کردن پی نوشت: ۵ نفر از ۱۶ نفر رو از دست دادیم ⠇ 🕶✨️ ══════════════ ⠇ @Eema_MBTI
سناریو جنایی~🩸🔪 به نام خدا راوی داستان: Entj سلام، اشتباه بزرگی بود؛ هیچوقت نباید مجبورش میکردم. زندگیم نابود شد. واقعا توقعشو نداشتم که اینجور بشه اخه واقعا کی فکرشو میکرد که اینجور بشه. حتی توصیفشم کار سختیه (Fi فعال میشود) بزارین یکم بریم قبل تر، خیلی سال بود که intp و intj سر یه قضیه مزخرف قدیمی باهم مشکل داشتن. نمیدونم چی بگم دوتا ادم سرتق که هیچکدومشون کوتاه نمیومدن، هیچکدوم ادمای کینه ای هم نبودن ولی این میزان از لجبازیشون نوبر بود. شایدم چیزای بیشتری بینشون بود که من نمیدونم. منطقیم هست که خیلی چیزارو مخفی کنن. خلاصه که سر یه پروژه پژوهشی خیلی باهاشون سر و کله زدم که کدورت هارو کنار بزارن و سر این پروژه بیان باهم همکاری کنیم. کار سختی بود ولی اخرش قبول کردن. در حین پروژه به طور خیلی عجیبی که جزو برناممونم نبود intp به طور تصادفی به متودی دست پیدا کرد که از طریق اون پس از دو نسل جمعیت جهان در هر نسل ۲۵ درصد کاهش پیدا میکرد. یه چیزی مثل اینکه امید ریاضی تولید مثل هر فرد بالغ ۷۵ درصد باشه. این دستاورد میتونست بخاطر کنترل جمعیت طبیعت رو نجات بده هرچند معایبی هم داشته باشه. البته با توجه به مسائل امنیتی نمیتونم این روند رو کامل بهتون توضیح بدم، ولی خب انقدام این متود ساده نبود، به این نتیجه رسیدیم که از جمع ما سه نفر باید دونفرمون تا یک سال و نیم اینده مرده باشن تا این متود جواب بده و نفر سوم کارو پیش ببره. با اینکه هدف پروژه چیز دیگه ای بود ولی این دستاورد باعث شده بود که هر سه تامون دلمون بخواد که بتونیم یه جوری بدون این هزینه هنگفت این رو اجرایی کنیم. و البته کسی هم نباید بفهمه درباره این موضوع. چند روز بعدش وقتی که intp داشت تلاش میکرد پروژه رو پیش ببره و ذهنشو از دستاورد جدیدش دور کنه. در همین حین دستگاهی که داشت باهاش آزمایش انجام میداد یه تارش پاره شد. Intp بعد از کمی فحاشی، از intj که ریزش مو داشت خواست دست لای موهاش کنه تا یکی از موهاش رو بده بهش و موقتا بدونه کارو پیش ببره تا بعد. در همون حین در حالی که داشت با دست چپش پیچ وسیله رو باز میکرد با دست راستش مو رو گرفت تا وسیله رو تعمیر کنه. با اینکه دست راست بود خیلی مسلط بود. به طرز عجیبی intj هم موافقت کرد خیلی خوشحال بودم که داره رابطشون بهتر میشه. حدود سه چهار ماهی هم intp تلاش کرده بود که راه حل جایگزین برای اون دستاوردش پیدا کنه ولی نتونست. بعد از سه چهار ماه زخم قدیمی intp جلوی اساتید دانشگاه وقتی داشت با intj یه کنفرانسی رو ارایه میداد سر باز کرد و بعد از مشاجره لفظی‌ای که داشتن intj بود که intp رو تهدید میکرد. هرچقد تلاش میکردم جلوی intp رو بگیرم که بحثو تموم کنه موفق نشدم‌. گذشت و گذشت تا اینکه یه دوشنبه روزی اومد. تقریبا ۴۸ ساعت بود خبری از intp نبود. گوشیش هم خاموش بود و جواب نمیداد. خیلی نگرانش بودم واقعا نمیدونستم باید چه کار کنم. گزارش اعلام مفقودیتشو به پلیس دادم. حدود یه هفته بعد از آگاهی بهم زنگ زدن که یه پلیس که estp باشه به طور اتفاقی جسد intp رو پیدا کرده. آب سردی بود که پلیس رو سرم ریخت. آدرسو که گرفتم یه خونه متروکه ای در نزدیکی جنگل بود. بعد از برف و بارونای عجیب و غریب امسال همه مسیر تا خود خونه گِل بود. حس عجیبی بود. رابطه بینمون پس از سالها قرار بود به این خونه ختم شه. من و اون کس دیگری رو نداشتیم! بعد از دیدن intp که روز زمین بود فقط برگشتم تا کسی اشکامو نبینه گزارش پلیس که اومد دلیل مرگ رو قتل به ضرب گلوله زده بود. در هر صورت طبق گزارش پلیس، دست های intp از پشت بسته بوده و اثر گلوله هم روی چندجای خونه وجود داشته گلوله از به سمت چپ سر اصابت کرده بوده. همچنین اسلحه پیدا نشده روی درهم هیچ اثر انگشتی نبوده. برف و بارون هم هرگونه ردپایی رو خارج از خونه از بین برده بود مثل اینکه قاتل واقعا حرفه ای بوده. شک دوم وقتی بهم وارد شد که طبق گزارش پلیس چند روز بعد از حادثه مشخص شد کهدر بین گره های طنابی که دستای intp رو باهاش بسته شده بوده یه تار مو پیدا شده که طبق گزارش آزمایشگاه برای intj بوده. واقعا باورم نمیشد که پافشاری من این بلا رو سرمون اورده باشه. البته خواهرزادم، enfp(که تقریبا سه چهارسال ازم کوچکتره) میگفت که intj یکم خوشحال بوده سر ختم. در هر صورت تهدید که intj کرده بود و تمامی مدارک ثابت میکرد که کار intj بوده باشه حتی گوشی intp هم تو ماشین intj پیدا شد. خیلی عجیب بود. به کمتر از قصاص راضی نبودم هرچقدم خواهرزادم،enfp اصرار میکرد و میگفت که بخاطر اون intj رو ببخشم راضی نشدم. میگفت با intj حرف زده و بیشتر از این نمیتونه مطمئن باشه که intj بیگناهه
ایما | چت روم
سناریو جنایی~🩸🔪 به نام خدا راوی داستان: Entj سلام، اشتباه بزرگی بود؛ هیچوقت نباید مجبورش میکردم. زن
اتفاق عجیب تر این بود که چند روز بعد از این قضایا enfp به قتل intp اعتراف کرد. واقعا برام عجیب بود که چرا! در هر صورت مدارک اتقدی محکم بود که اعتراف enfp قابل قبول نبود و intj چند هفته بعد اعدام شد. در هر صورت خیلی تجربه بدی بود امیدوارم بتونم ازش قسر در برم. ----------- اون دنیا: - بَه intj احوال شما🙂 + خوبی intp مارم کشوندی پیش خودتا! نمیدونم چطور نفهمیدن اتیش خودته - اره فقط مونده که entj وصیت نامه رو که بخونه بفهمه و کار ناتمامونو تموم کنه پانویس:دوستان روانشناس ایما من دیوونه نیستم فقط در داستان قتل خودم خودمو کشته بودم باید یه جور جمعش میکردم🙂 ------- خودم پاسخ اول: کسی که پیدام کرد: مظنون و کسی که خوشحال شد: کسی که گردن گرفت: قاتل: intp🥲 ⠇ 🕶✨️ ══════════════ ⠇ @Eema_MBTI