eitaa logo
ایما | چت روم
938 دنبال‌کننده
1هزار عکس
22 ویدیو
4 فایل
هرسوال یاابهامی که داری ازم بپرس👈🏻 @Eema_Admin راه‌های ارتباطی برای ثبت درخواست هاتون👇🏻 https://eitaa.com/Chatrooom/2145 فهرستِ سوالات پرتکرار شایدسوال شماهم باشه:)👇🏻 https://eitaa.com/Chatrooom/2143 صفرتاصد تولیدمحتوای‌ ایما؛ کپی بهرشکلی ممنوع🚫
مشاهده در ایتا
دانلود
📚• پیشنهاد شما برای کاراکتر های یک رمان رمانتیک_عاشقانه💘 ⠇ 💬 ══════════════ ⠇ @Eema_Art
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سریال جنایی~ 🩸🔪 شما باید بعد هرسوال ویدیو، استپ کنید تا یکی از تایپ‌های MBTI به صورت شانسی براتون بیوفته؛ و به همین منوال تا تَه ویدیو! درنهایت، شما طبق استپ‌هایی که کردین، چند تا کاراکتر، از کاراکترای خفن MBTI‌ رو دارید! حالا میتونید با کاراکترایی که دارید، یه سناریوی جذاب بنویسید و برای ما ارسالش کنید! ‌توجه: وقت چالش به پایان رسیده است! ⠇ 🕶✨️ ══════════════ ⠇ @Eema_MBTI
سناریو جنایی~🩸🔪 به قلم وایولت من هستم و امروز،به قتل رسیدم! درحال حاضر روح سرگردانی هستم که داخل اتاقی پر از افرادی که میشناسم نامرئی و معلقم..تا وقتی که قاتل واقعیم پیدا نشه نمیتونم آزاد باشم. از اینکه کسی نمیتونه صدامو بشنوه و نمیتونم قاتل رو لو بدم احساس شدیدا بدی دارم اما... در این بین به آرومی روی صندلیش جابه جا میشه و چهره های سرتاسر اتاق رو طی یک نگاه سریع میگذرونه بعد از چند ثانیه سکوت entj لب از لب باز میکنه و شروع میکنه به صحبت کردن:همونطور که میدونید infp به قتل رسیده و من کسی بودم که جنازشو پیدا کردم..و خب..کارآگاه این پرونده هم منم..دلم میخواد زودتر کسی که جسارت کشتن infp رو داشته محازات بشه پس همگی همکاری کنید فرورفتن توی مبل راحتی ای که روش نشسته بود توجه entj رو جلب کرد.entj:هی intp حرفی داری بزنی؟ چیزی که دستگیر entj شد نگاه خالی از احساس intp بود.درواقع اون از عشق intp به infp اطلاع داشت و میدونست که این قضیه چقدر از درون اونو شکسته پس فعلا بیخیالش میشد صدای خش دار و بی حوصله از طرف دیگه اتاق به گوش رسید:فقط داری وقتمونو میگیری..چرا باید برای کسی مثل اون مارو اینجا نگه داری؟منکه خوشحالم که اون بی مصرف مر_ که صدای عصبی intp حرفشو قطع کرد:خ/فه شو! باآرامشی توی صداش گفت: لطفا با هم درست صحبت کنید دوستان! entj با دست زدن اونا رو به سکوت دعوت کرد و گفت: چه خوشتون بیاد و چه نه این پرونده باید حل بشه و کسی حق نداره تا آخر کارم پاشو از این اتاق بیرون بزاره estp خودشو روی صندلی ولو کرد. entj گلوشو صاف میکنه و پرونده قتل رو ورق میزنه: خب مظنون اصلی این پرونده ئه..دوست داری چیزی بگی؟ با این حرف لرزی به پیکره enfp افتاد اما سریعا خودشو جمع کرد:کار من نیست! entj:بر چه اساسی باید حرفتو باور کنیم؟ enfp:اون بهترین دوستم بود چرا باید اونو میکشتم؟ intp با شنیدن این باز هم کنترلشو از دست داد:برچه اساسی حرفتو باور کنیم؟!شما آخرین بار با هم یه بحث داشتین و... entj دوباره به intp چشم غره رفت. enfp که دوباره داغ دلش تازه شده بود شروع کرد به اشک ریخت و با صدای لرزونی اضافه کرد: من و infp یه بحث کوچیک داشتیم سر اینکه اون باعث شده بود یکی از دوستامو از دست بدم و اون راجبم اشتباه فکر کنه..ما با هم صحبت نمیکردیم تا اینکه دیروز بهم گفت بیام و کنار پل همو ببینیم.. entj:دقیقا روز قتل.. enfp اشکهاش رو پاک کرد و کمی بیشتر به خودش مسلط شد و بعد ادامه داد: ما اون روز با هم دوباره حرف زدیم و تونستیم سوء تفاهم رو برطرف کنیم..حدود ساعت ۳ و ۴۰ دقیقه بود که من پیامی از دریافت کردم که ازم خواسته بود به گیم نت نزدیک خونشون بیام تا با هم خوش بگذرونیم منم از infp خداحافظی کردم entj:بعد اون چیزی نفهمیدی که کجا قراره بره؟ enfp:نه...ولی حرفمو باور کنین من نکشتمش در این بین enfj که کنار enfp نشسته بود دستمالی بهش داد تا اشکهاشو پاک کنه و با ناز کردن پشتش سعی کرد به اون دلگرمی بده entj:بسیار خب... estp:حالا میتونیم بریم؟حوصلم داره سر میره entj:گفتم نه! estp:تو حق نداری سر یه مسئله بی ارزش برای من تعیین تکلیف کنی! intp با عصبانیت شروع کرد به بحث کردن با estp و entj تلاش کرد تو دوباره اوضاع رو به نظم و آرامش قبلی برگردونه همینطور که به درگیری اونا نگاه میکردم رومو به سمت دو نفر کنارم (enfp و enfj) برگردوندم. نگاهمو از enfp درحال گریه به enfj دوختم که با چهره ای مهربون سعی در دلگرمی دادن enfp داشت. صورت مهربون و با آرامشش به عنوان کسی که قاتل واقعی منه خیلی طبیعی و بی گناه بود! ⠇ 🕶✨️ ══════════════ ⠇ @Eema_MBTI
سناریو جنایی~🩸🔪 به قلم M.I یه بار دیگه خودش رو توی آینه ورانداز کرد. لبخندی به خودش زد و گفت: خوش تیپ کی بودی Estp!؟ بعد از خانه بیرون رفت. با Enfp قرار داشت، قرار بود بروند توی کار شهربازی جدید شهر! Estp دوباره لبخند زد. بین او و enfp کلی از این کلمات اختصاصی بود که فقط خودشان از کار هم سر در می آوردند. آشناییشان داستان دراماتیکی داشت. وقتی بعد از مدت ها حس کرده بود یک نفر درست درکش کرده و او را نه از جنبه چهره یا موقعیت اجتماعی اش نگاه میکند بدون هیچ تعللی از او وسط اتوبوس خواستگاری کرده بود، و جالب آن که Enfp جوان سرشار از زندگی هم پذیرفته بود!😂 خب همه چیز که خواستگاری نیست، الان دو سالی میشد بینشان همه چیز همینطور مانده بود. این دو سال را صرف شناخت جزئیات زندگی هم کرده بودند و آخر ماه قرار بود مراسم ازدواجشان برگزار شود. دم در خانه enfp رسید، اما جمعیت زیادی آنجا حاضر بودند. چه خبر بود که پلیس را هم بینشان میشد دید؟ از ماشین پیاده شد و بین جمعیت دوید، مردی با چهره مضطرب داشت جریان را برای مامور تعریف میکرد: .. نه قربان چیزی ندیدم. من دوست قدیمیش بودم و همین نزدیکی توی یا قنادی کار میکنم. قرار بود امروز سفارش کیکی که enfp داده بود رو براش بیارم ولی هرچی در زدم کسی جوابی نداد.... خب از اونجایی که خیلی وقته میشناختمش میدونستم احتمالا در پشتی حیاطش بازه پس رفتم داخل خونه.... و اونجا بود که دیدم افتاده روی زمین.... _چی..؟ Estp با بُهت حرف Esfj را قطع کرد. Esfj او را شناخت و در آغوشش کشید و ابراز همدردی کرد. Estp هنوز نمیتوانست چیزی را باور کند. دوید به سمت آمبولانس و کاور جسد را کنار زد، اما با دیدن معشوق از دست رفته اش کنترلش را از دست داد و روی زمین افتاد. شروع کرد به فریاد کشیدن و ناله زدن که دست گرمی روی شانه اش حس کرد. مرد بلند قامت و لاغری که سنش کمی بیشتر از ۵۰ به نظر می آمد خودش را Infj معرفی کرد و توضیح داد که کاراگاه این پرونده اوست و تمام تلاشش را برای افشای حقیقت خواهد کرد، کلی هم کلمات دلداری دهنده بین جملاتش استفاده کرد. پلیس جلو آمد و از Estp چند سوال پرسید و او هم صادقانه و عزادار توضیح داد. _بسیار خب جناب Estp، میتونید تشریف ببرید منزل. آقای Infj وکیل شما هستن پس لطفا هر نکته ای داشتید به ایشون اطلاع بدید. ما شما رو از طریق ایشون در جریان روند پرونده قرار میدیم. بالاخره Estp از جسد Enfp دل کند و با قلبی آشفته به سمت خانه برگشت. وقتی رسید کفش‌ های آشنایی را دم در خانه دید. داخل شد و صدای برادر دو قلویش را _ که ۵ دقیقه از او کوچکتر بود_ شنید که با لحن کنایه آمیزی گفت: زود برگشتی، حضرت والا با عشقشون دعوا کردن نکنه؟ اصلا حوصله نیش و کنایه Istp را نداشت، کت و کراواتش را پرت کرد روی کاناپه و قبل از اینکه برود توی اتاقش و خودش را حبس کند با حسرتی آشکار گفت: دنیا ازم گرفتش.... Istp پرسید: چی داری میگی؟ اما Estp قبل از آن رفته بود. Istp تلاش کرد شرایط را ارزیابی کند. برادر افسرده.... معشوقی که دنیا آن را گرفته.... یعنی.. نه! واقعا Enfp مرده بود!؟ خب، در حقیقت زیاد ناراحت نشد. یعنی اصلا ناراحت نشد که هیچ خوشحال هم شد، او و برادرش خیلی شبیه به هم بودند اما از درون دنیا های متفاوتی داشتند. Estp هميشه صدر همه توجهات و خوشگذرانی ها بود و او همیشه محکوم به ماندن در اتاقش و ور رفتن با جعبه های پژوهشگاه رباتیک. از برادری که همه توجه ها را برای خودش برداشته بود کینه داشت، چرا باید از خرد شدن Estp ناراحت میشد؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ (سه هفته بعد) _شما مطمئنید این پرونده رو قبول نکردید تا رد گم کنی بزنید!؟ _واقعا براتون متاسفم که با چنین ادراکی توی همچین جایگاهی نشستید! _من؟ فعلا که تو مظنون اصلی هستی! جالبه که شواهدت بر علیه خودت از آب در میان! کارآگاه Infj بعد از جر و بحثش با رییس پلیس Entj از جلسه بیرون زد. نمیفهمید چرا اینقدر سنگ جلوی تحقیقاتش می افتد. دو سه سرنخ جزئی بدست آورده بودند که همه اش به خودش ختم شدخ بود. گوشی اش را در آورد و شماره Estp را گرفت، اما درباره شایعه ای که درباره اش پخش بود حرفی نمیزد. قرار گذاشتند و او برای هزارمین بار آنچه را که میدانست از Estp شنید. از آن نامه های نیم سوخته در شومینه تا آخرین باری که Enfp را دیده بود. چهره Estp کاملا غمزده و پژمرده بود، اما هنوز مرد زیبا و کاریزماتیکی محسوب میشد. بالاخره سکوتی برقرار شد و Estp پرسید: پس هنوز هیچی، نه؟
ایما | چت روم
سناریو جنایی~🩸🔪 به قلم M.I یه بار دیگه خودش رو توی آینه ورانداز کرد. لبخندی به خودش زد و گفت: خوش ت
_هیچی که نه، فعلا متوجه شدیم سرقتی در کار نبوده و دوربین فروشگاه روبه روی خونه نامزد مرحومتون بهمون کمک کرد بفهمیم اون شب یه مرد مشکی پوش وارد خونه شده و از اونجایی که دیگه دیده نشده احتمالا از در پشتی بیرون رفته. پزشکی قانونی زمان مرگ رو بین ساعاتی که اون مرد اونجا بوده تخمین زده. اما سرنخی که بتونه درست و حسابی ما رو به اون مرد برسونه هنوز هیچیه. شما مطمئنید کسی با ایشون خصومت شخصی نداشت؟ _ای بابا چندبار میپرسی! اون دختری که من میشناختم نه تنها دشمن نداشت که همه هم عاشقش بودن! آزارش به یه مورچه نمیرسید! همیشه میخندید.. همیشه به همه کمک میکرد.. اون.... قطره‌ اشکی از چشمش چکید. حق داشت. Infj عذرخواهی کرد و او را به سمت بیرون بدرقه کرد. باز او مانده بود بین پرونده های مختلفش و اینی که روی دستش مانده بود. نگاهش روی پرونده *مثلث* افتاد، سرقت کلان سه برادری که اسم خود را مثلث گذاشته بود. مثلث.... نکند..! سریع به Estp زنگ زد. دو سه سوال جدید پرسید و بعد گفت: چرا زودتر نفهمیده بودم..! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دو روز بعد جلسه پرونده نهایی تشکیل شد. هیئت منصفه آنچه می شنیدند را باور نمیکردند. رئیس پلیس معروف شهر و قتل!؟ آنهم به خاطر یک عشق نافرجام!؟ کارآگاه Infj ادامه داد: مقتول رو زمان دانشگاه میشناختید نه؟ میتونم با جاه طلبی ای که دارید حدس بزنم وقتی جواب رد ازش شنیدید چه حالی شدید! اون به دل به مردی داده بود که از نظر وجاهت اجتماعی اصلا باهاتون قابل قیاس نبود و فکر میکردید بر اساس شناخت قبلیتون از هم خود Enfp برمیگرده سمت شما، اما این اتفاق هرگز نیفتاد و غرورتون _ مهمتری داراییتون رو_ شکست. وقتی اتفاقی از صاحب تالار که دوستتون بوده فهمیدید قراره عروسیشون برگزار شه شروع کردید به فرستادن نامه های تهدید آمیز ولی Enfp سرسری گرفته بود. تا اینکه بالاخره اون شب کار خودتون رو کردید.... حواستون نبود که ساعت قدیمی خانوادگیتون توی همون جوانی به Enfp هدیه دادید! بقیه داستان رو هم که خدمتتون اول توضیح دادم، پایان پرونده رو اعلام میکنم. رگهای گردن و دست Estp بالا زده بود. Entj که دیگر چیزی برای پنهان کردن نداشت، با اکراه دستانش را به دستبند مامور دادگاه سپرد و بیرون رفت. ⠇ 🕶✨️ ══════════════ ⠇ @Eema_MBTI
سناریو جنایی~🩸🔪 من بودم و مجبور شدم دوست ام رو بکشم چون عشق دروغی ام که بود من رو گول زد و مجبورم کرد که دوستم یعنی enfp رو بکشم وگرنه اون هم خودم و هم خانوادمو می کشت. روز بعدی که enfp رو کشتم راس ساعت ۷ صبح بلند شدم تا کاری که لازم بود رو انجام بدم. به بلند ترین ساختمون شهر رفتم و به بالا ترین طبقه یعنی ۱۵ رفتم. از پشت بوم بالا رفتم. و خودم رو مثل پرنده در آسمان پرواز دادم. من مردم. نمی تونستم تحمل مرگ دوستم رو داشته باشم اون هم وقتی خودم کشتمش. دوستی که بهم گفته بود intj داره دروغ میگه. کاش به حرفش گوش داده بودم. اون بهترین دوست دنیا بود. از پدر و مادر هم بهتر بعد از مرگ من و دوستم پدرم وقتی ۵ دقیقه بعد از اون ساختمون رد میشد جسد منو دید و گریه‌‌اش گرفت. اون بود و مادرم . پدرم فکر میکرد کسی منو کشته و رفت به مادرم گفت. وقتی مادرم به کنار ساختمون اومد پلیس ها جسد منو پیدا کرده بودن. همینطور دوستم که من ساعت ۲ نیمه شب از اونجا انداختمش پایین مادرم مسئولیت پرونده منو دوستم رو بر عهده گرفت. اون نمی‌دونست من هم خودم رو کشتم هم دوستم رو. ولی همه اینا تقصیر intj‌‌ بود. مادرم به دوست خودش مشکوک شده بود چون مادرم همیشه از اینکه چقدر من دختر خوبی بودم تعریف می‌کرد و فکر می کرد دوست منو و دوستمو کشته و چون قاتل دیگه ای پیدا نکردن انداختش زندان و اعدامش کردن. همین که intj فهمید مادرش داره اعدام میشه با سرعت جت به محل اعدام اومد ولی کار از کار گذشته بود. Intj رفت تا مادرم که مسئول پرونده بود رو بکشه. وقتی مادرم تو خونه بود پدرم هم کنارش بود و داشتن با هم به مرگ من و دوستم گریه می کردن. Intj در رو شکوند و چاقو رو وارد قلب مادر و پدرم کرد. خون توی خونه سرازیر بود. Intj چاقو رو روی زمین گذاشت و فرار کرد. وقتی پلیس ها برای اطلاع دادن اعدام خانم estj به خونه مادر و پدرم اومدن با دو جسد و یه چاقوی خونی مواجه شدن. معلوم شد که قاتل intj بوده چون یادش رفته بود اثر انگشت روی چاقو رو پاک کنه. و پلیسا اون رو هم اعدام کردن پی نوشت: ۵ نفر از ۱۶ نفر رو از دست دادیم ⠇ 🕶✨️ ══════════════ ⠇ @Eema_MBTI
سناریو جنایی~🩸🔪 به نام خدا راوی داستان: Entj سلام، اشتباه بزرگی بود؛ هیچوقت نباید مجبورش میکردم. زندگیم نابود شد. واقعا توقعشو نداشتم که اینجور بشه اخه واقعا کی فکرشو میکرد که اینجور بشه. حتی توصیفشم کار سختیه (Fi فعال میشود) بزارین یکم بریم قبل تر، خیلی سال بود که intp و intj سر یه قضیه مزخرف قدیمی باهم مشکل داشتن. نمیدونم چی بگم دوتا ادم سرتق که هیچکدومشون کوتاه نمیومدن، هیچکدوم ادمای کینه ای هم نبودن ولی این میزان از لجبازیشون نوبر بود. شایدم چیزای بیشتری بینشون بود که من نمیدونم. منطقیم هست که خیلی چیزارو مخفی کنن. خلاصه که سر یه پروژه پژوهشی خیلی باهاشون سر و کله زدم که کدورت هارو کنار بزارن و سر این پروژه بیان باهم همکاری کنیم. کار سختی بود ولی اخرش قبول کردن. در حین پروژه به طور خیلی عجیبی که جزو برناممونم نبود intp به طور تصادفی به متودی دست پیدا کرد که از طریق اون پس از دو نسل جمعیت جهان در هر نسل ۲۵ درصد کاهش پیدا میکرد. یه چیزی مثل اینکه امید ریاضی تولید مثل هر فرد بالغ ۷۵ درصد باشه. این دستاورد میتونست بخاطر کنترل جمعیت طبیعت رو نجات بده هرچند معایبی هم داشته باشه. البته با توجه به مسائل امنیتی نمیتونم این روند رو کامل بهتون توضیح بدم، ولی خب انقدام این متود ساده نبود، به این نتیجه رسیدیم که از جمع ما سه نفر باید دونفرمون تا یک سال و نیم اینده مرده باشن تا این متود جواب بده و نفر سوم کارو پیش ببره. با اینکه هدف پروژه چیز دیگه ای بود ولی این دستاورد باعث شده بود که هر سه تامون دلمون بخواد که بتونیم یه جوری بدون این هزینه هنگفت این رو اجرایی کنیم. و البته کسی هم نباید بفهمه درباره این موضوع. چند روز بعدش وقتی که intp داشت تلاش میکرد پروژه رو پیش ببره و ذهنشو از دستاورد جدیدش دور کنه. در همین حین دستگاهی که داشت باهاش آزمایش انجام میداد یه تارش پاره شد. Intp بعد از کمی فحاشی، از intj که ریزش مو داشت خواست دست لای موهاش کنه تا یکی از موهاش رو بده بهش و موقتا بدونه کارو پیش ببره تا بعد. در همون حین در حالی که داشت با دست چپش پیچ وسیله رو باز میکرد با دست راستش مو رو گرفت تا وسیله رو تعمیر کنه. با اینکه دست راست بود خیلی مسلط بود. به طرز عجیبی intj هم موافقت کرد خیلی خوشحال بودم که داره رابطشون بهتر میشه. حدود سه چهار ماهی هم intp تلاش کرده بود که راه حل جایگزین برای اون دستاوردش پیدا کنه ولی نتونست. بعد از سه چهار ماه زخم قدیمی intp جلوی اساتید دانشگاه وقتی داشت با intj یه کنفرانسی رو ارایه میداد سر باز کرد و بعد از مشاجره لفظی‌ای که داشتن intj بود که intp رو تهدید میکرد. هرچقد تلاش میکردم جلوی intp رو بگیرم که بحثو تموم کنه موفق نشدم‌. گذشت و گذشت تا اینکه یه دوشنبه روزی اومد. تقریبا ۴۸ ساعت بود خبری از intp نبود. گوشیش هم خاموش بود و جواب نمیداد. خیلی نگرانش بودم واقعا نمیدونستم باید چه کار کنم. گزارش اعلام مفقودیتشو به پلیس دادم. حدود یه هفته بعد از آگاهی بهم زنگ زدن که یه پلیس که estp باشه به طور اتفاقی جسد intp رو پیدا کرده. آب سردی بود که پلیس رو سرم ریخت. آدرسو که گرفتم یه خونه متروکه ای در نزدیکی جنگل بود. بعد از برف و بارونای عجیب و غریب امسال همه مسیر تا خود خونه گِل بود. حس عجیبی بود. رابطه بینمون پس از سالها قرار بود به این خونه ختم شه. من و اون کس دیگری رو نداشتیم! بعد از دیدن intp که روز زمین بود فقط برگشتم تا کسی اشکامو نبینه گزارش پلیس که اومد دلیل مرگ رو قتل به ضرب گلوله زده بود. در هر صورت طبق گزارش پلیس، دست های intp از پشت بسته بوده و اثر گلوله هم روی چندجای خونه وجود داشته گلوله از به سمت چپ سر اصابت کرده بوده. همچنین اسلحه پیدا نشده روی درهم هیچ اثر انگشتی نبوده. برف و بارون هم هرگونه ردپایی رو خارج از خونه از بین برده بود مثل اینکه قاتل واقعا حرفه ای بوده. شک دوم وقتی بهم وارد شد که طبق گزارش پلیس چند روز بعد از حادثه مشخص شد کهدر بین گره های طنابی که دستای intp رو باهاش بسته شده بوده یه تار مو پیدا شده که طبق گزارش آزمایشگاه برای intj بوده. واقعا باورم نمیشد که پافشاری من این بلا رو سرمون اورده باشه. البته خواهرزادم، enfp(که تقریبا سه چهارسال ازم کوچکتره) میگفت که intj یکم خوشحال بوده سر ختم. در هر صورت تهدید که intj کرده بود و تمامی مدارک ثابت میکرد که کار intj بوده باشه حتی گوشی intp هم تو ماشین intj پیدا شد. خیلی عجیب بود. به کمتر از قصاص راضی نبودم هرچقدم خواهرزادم،enfp اصرار میکرد و میگفت که بخاطر اون intj رو ببخشم راضی نشدم. میگفت با intj حرف زده و بیشتر از این نمیتونه مطمئن باشه که intj بیگناهه
ایما | چت روم
سناریو جنایی~🩸🔪 به نام خدا راوی داستان: Entj سلام، اشتباه بزرگی بود؛ هیچوقت نباید مجبورش میکردم. زن
اتفاق عجیب تر این بود که چند روز بعد از این قضایا enfp به قتل intp اعتراف کرد. واقعا برام عجیب بود که چرا! در هر صورت مدارک اتقدی محکم بود که اعتراف enfp قابل قبول نبود و intj چند هفته بعد اعدام شد. در هر صورت خیلی تجربه بدی بود امیدوارم بتونم ازش قسر در برم. ----------- اون دنیا: - بَه intj احوال شما🙂 + خوبی intp مارم کشوندی پیش خودتا! نمیدونم چطور نفهمیدن اتیش خودته - اره فقط مونده که entj وصیت نامه رو که بخونه بفهمه و کار ناتمامونو تموم کنه پانویس:دوستان روانشناس ایما من دیوونه نیستم فقط در داستان قتل خودم خودمو کشته بودم باید یه جور جمعش میکردم🙂 ------- خودم پاسخ اول: کسی که پیدام کرد: مظنون و کسی که خوشحال شد: کسی که گردن گرفت: قاتل: intp🥲 ⠇ 🕶✨️ ══════════════ ⠇ @Eema_MBTI
سناریو جنایی~🩸🔪 دانای کل - به قلم مارال روز دوشنبه بود که بعد از یه دعوای حسابی با برای اروم شدنش تصمیم گرفت به کلبه جنگلی کوچیکش بره، بعد از رفتن اون که عاشق intp بود همراه رفیق intp ، سمت کلبه حرکت کرد و چند ساعت بعد هردو به کلبه رسیدن اما هرچقدر در زدن خبری از intp نبود پس entp درو با لگد شکست و وارد شد و به enfj گفت تا بیرون منتظر بمونه. وقتی رفت داخل متوجه تغییر عجیبی تو وسایل شد وسایل خونه به طرز عجیبی بهم ریخته بود و نشان از دردگیری داشت وارد آشپزخونه شد و با دیدن صحنه ی روبه روش درجا خشکش زد جسد خون آلود intp کف آشپزخونه افتاده بود، خونی که روی کاشی های آشپزخونه جاری بود تازه بود و مشخص بود مدت زیادی از مرگش نگذشته بود قفسه ی سینه‌ش با ضربه ی چاقو شکافته شده بود و روی سرش و دستش هم آثار زخم بر اثر درگیری و دعوا وجود داشت از طرفی enfj که از غیبت entp مشکوک شده بود بعد از entp وارد آشپزخونه شد و با جسد معشوقش مواجه شد روز خاکسپاری همه بخاطر به قتل رسیدن intp ناراحت و شوکه بودن اما تنها ایستاده بود و با لبخند محوی به جسد که در حال دفن شدن بود خیره شده بود و خوشحال بنظر میرسید. خیلی زود که رابطه ی خوبی هم با intp داشت مسئول پرونده‌ش شد و به enfj قول داد تا حتما قاتل رو پیدا میکنه. کسی که هم entp هم istp و هم enfj معتقد بودن که قاتله کسی نبود جز infp که اخرین روز همه شاهد درگیری بینشون بودن اما بعد از بازجویی هایی که istp انجام داد فهمید زمان قتل infp پیش entj رفته و تمام مدت هم اونجا بوده پس امکان نداره اون قاتل باشه! بعد از چند روز تحقیقات istp تموم شد و رو به عنوان قاتل intp دستگیر کرد. دلیلش هم بدرفتاری ها و بی محبتی های intp نسبت به enfp بود، enfp اعتراف کرد که به intp علاقه داشته و روز دوشنبه وقتی میفهمه intp به کلبه جنگلی رفته فرصت رو برای بیان احساساتش غنیمت میشمره و پیشش میره اما intp با بی رحمی اون رو پس میزنه و enfp که مدتها این احساس رو درون خودش نگه داشته بود از خود بی خود میشه و با intp درگیر و اون رو با ضربه چاقو به قتل میرسونه اما در طول بازجویی مدام با گریه تکرار میکرد که هرگز قصد کشتنش رو نداشته و خیلی ناگهانی کنترل خودش رو از دست داده و بهش چاقو زده... ⠇ 🕶✨️ ══════════════ ⠇ @Eema_MBTI
سناریو جنایی~🩸🔪 نمیتونم بابت اتفاقی که افتاده ناراحت باشم. من زندگی خوبی داشتم. وقتی میگم زندگی خوب، منظور ی زندگی پر از خوشحالی نیست. من زندگی رو واقعا زندگی کردم. گاهی شاد بودم و گاهی غمگین، گاهی صحیح و سالم بودم و گاهی هم... ماجرا برمیگرده به 1 و نیم سال پیش... ی روز تو دانشگاه دیدم که و به جون همدیگه افتادن. هردوتاشون دوستام بودن، نمیتونستم ی گوشه بشینم و تماشا کنم. رفتم که جداشون کنم. ازشون پرسیدم که چه اتفاقی افتاده؟ Intp: این Enfp مثل همیشه به من گیر داده که تو چرا ساکتی؟ تو چرا اجتماعی نیستی؟ تو چرا الی؟ تو چرا بلی؟ Enfj#: آره Enfp؟ Enfp: اون همیشه خیلی ساکته، چرا اینقدر افسرده‌ای؟ ما که دوستاتیم. بیا ما با خوش باش Enfj: عزیزم، Enfp... تو که میدونی Intp دوست نداره کسی مزاحم خلوتش بشه. اون اینجوری خوشه. تو چرا... نذاشت حرفم تموم بشه. Enfp: اههههه. تو هم که همش از این Intp دفاع می‌کنی. چرا هر وقت با یکی دعوام میشه، تو منو مقصر میدونی؟ تازه، ازت خیلی عصبانی شدم که به پارتیم نیومدی... Enfj: آخه Enfp، تو که میدونی من دوست دارم با دوستام باشم ولی بهت که گفتم تازگیا تو جاهای شلوغ حالم بد میشه. درمورد دفعۀ قبلی هم، تو با Isfp# سر همین مسئله دعوا کرده بودی یادت نیست؟ اونم مجبور میکردی که چرا نمیخندی؟ Enfp که اعصابش خورد شده بود گفت: تو خیلی خودخواهی، اصلا به من که دوستت هستم فکر نمیکنی. منم دل دارم، دوست دارم با دوستام باشم. همش طرف بقیه رو میگیری. تو خیلی عوض شدی. افرادی که به دوستاشون اهمیت نمیدن، بهتره که بمیرن. Enfj: منم دوست دارم با تو باشم، ولی... نتونستم حرفم رو تموم کنم. بازم شروع شد... دویدم سمت دستشویی. اه، لعنتی... تازه دو هفته بود که فهمیدم مریضیم چیه... ماجرا از برمیگرده به آخرین شامی که با خوردم. مثل همیشه عالی بود. همه چی خوب بود تا زمانی که برگشتم خونه. 3 ساعت بعد از برگشتنم به خونه، متوجه شدم که حالم داره بد میشه. رفتم دستشویی که بالا بیارم، اما از چیزی که دیدم ترسیدم. خون بالا آورده بودم. خیلی ترسیدم، خواستم زنگ بزنم به Entj، ولی گفتم اون خیلی نگران میشه. پس تصمیم گرفتم به دوستم Esfj بگم. زنگ زدم و بهش گفتم، اومد و من رو برد بیمارستان. آزمایش و اینا یکم طول کشید، بعد از چند وقت، متوجه شدم که سرطان دستگاه گوارش دارم. نکتۀ بدتر، جایی بود که میگفتن خیلی پیشروی کرده و 2 ماه دیگه بیشتر زنده نیستم. تو این مدت هم به زور آرایش سیاهی زیر چشمام رو میپوشوندم. باید همه چی رو به Entj میگفتم. اون حق داشت که بدونه. اما نمیخواستم ناراحت بشه. با خودم فکر کردم بهتره باهاش بهم بزنم تا اینطوری دیگه ناراحت نباشه. همۀ این فکرا رو دوباره توی دستشویی دانشگاه داشتم با خودم مرور میکردم. دهنم رو آب کشیدم و رفتم بیرون. یکم سرگیجه داشتم ولی بازم میتونستم راه برم. Esfj که از بچه ها موضوع رو شنیده بود، سریع خودشو رسوند به من... Esfj#: تو رو خدا اینقدر به خودت فشار نیار. وقتی حرص میخوری بیماریت بدتر میشه. تو نباید به خودت فشار بیاری... سر و کلۀ Entj پیدا میشه... Entj: چی شده؟ چرا رنگ و روت پریده؟ Enfj: میشه بریم بیرون دانشگاه... Entj: باشه. صبر کن تا ماشینم رو میارم Entj، برخلاف چیزی که همه ازش تصور میکنن، با من خیلی مهربون بود. ی سریا ممکنه فکر کنن ما با هم نمیساختیم، اما حقیقت اینه که ما نقاط اشتراک خیلی زیادی داشتیم. ما خوشی ها و غم ها رو با هم تجربه میکردیم و هر اتفاقی که میوفتاد، ما با هم ازش عبور میکردیم. قرار بود بعد از تموم شدن دانشگاه، با همدیگه ازدواج کنیم. از Esfj خداحافظی کردم و نشستم تو ماشین Entj Enfj: راستش... Entj... ی چیزی هست که... که باید بهت بگم... یهو چشمم به Entj افتاد. خیلی ترسیدم. دیدم کارد بزنی بهش خونش در نمیاد. اومدم ادامۀ حرفم رو بزنم که گفت: قسم میخورم که اون Enfp لعنتی رو بکشم. هر کسی که باعث بشه حالت بد بشه، باید بمیره. باید از روی زمین محو بشه. یکم صبر کردم تا آرومتر بشه. بعد شروع کردم و کم کم درمورد مریضیم بهش گفتم. حدس میزدم. Entj خیلی عصبانی شد و سرم داد زد: پس بگو چرا از کرم پودر استفاده کردی، تویی که اصلا اهل آرایش نبودی. شک کردم که ی چیزی درست نیست اما هیچوقت فکر نمیکردم... از کارش و دانشگاه مرخصی گرفت و 1 ماه تمام، با هم رفتیم مسافرت، بهترین مسافرت عمرم بود. ولی نمیدونستم که این مسافرت، آخرین مسافرتم خواهد بود. بعد از یکماه، Intp اون کسی بود که جسدم رو پیدا کرد. بررسی‌های پزشک قانونی نشون میداد با ی گلوله تو مغزم مردم و اعضای دیگۀ بدنم سالم هستند و ی نامه از Enfp که با مضمون اینکه حق به حق دار رسید.
ایما | چت روم
سناریو جنایی~🩸🔪 نمیتونم بابت اتفاقی که افتاده ناراحت باشم. من زندگی خوبی داشتم. وقتی میگم زندگی خوب
رفیقم Esfj مسئولیت پروندم رو برعهده گرفته بود. تنها کسی که از مرگم خوشحال بود یعنی Enfp مضنون اصلی پرونده بود. اون به زندان افتاد و یکماه بعد، اعدام شد. بعد از یکسال، Entj یا Esfj ارتباط گرفت و بهش گفت که چه اتفاقی افتاده. Entj: بعد از اینکه من و Enfj از پیش تو رفتیم، اون بهم گفت که چه مریضی‌ای داره. من خیلی عصبانی شدم و سرش داد و بیداد کردم که چرا زودتر بهم نگفتی؟؟؟؟ اون فقط ی چیزی بهم گفت (نمیتونستم غمت رو ببینم. غمی رو که نمیتونم بابت هیچ کاری انجام بدم). غم و عصبانیتم قاطی شده بود، نمیدونستم چیکار باید بکنم؟ مرخصی تحصیلی و کاری گرفتم و یکماه رفتیم مسافرت. سعی کردم تمام اون چیزی رو که میخواد براش فراهم کنم و لحظات خوشی رو براش رقم بزنم. اما اون... اون حتی در طول مسافرت هم سعی میکرد دردش رو از من مخفی کنه و فقط شادیش رو نشونم بده. ولی من فهمیدم که خیلی درد داره، بهش گفتم که قول میدم کاری کنم که دیگه درد نکشی. چند شب بعد برگشتیم خونه و منم وسائل هام رو جمع کردم تا پیشش بمونم. تو این مدت، تمام اون چیزایی که تو دلم بود رو بهش گفتم. اینکه چقدر دوستش دارم، اینکه زندگی بعد از ورود اون به زندگیم، ی معنای جدید پیدا کرد، اینکه باعث شد دیدگاهم نسبت به زندگی بهتر بشه و با زیر دستام بهتر برخورد کنم... میدونی Esfj... اون باعث شد درک کنم که تو این دنیا، هنوزم کسایی هستن که میشه باهاشون صمیمیت رو تجربه کرد؛ بدون اینکه ترس از قضاوت شدن و ضربه خوردن داشته باشی. ی شب بهش گفتم میخوام قولم رو عملی کنم. پرسید چه قولی؟ گفتم اینکه کاری کنم دیگه درد نکشی. هفت تیرم رو درآوردم و سمتش نشونه رفتم. (گریه‌های معصومانۀ Entj موقع تعریف این بخش، شروع میشه)... ای ان اف جی گفت: نکن، لطفا این کار رو با خودت نکن. من که در هر صورت زنده نمیمونم، ولی این تویی که عذاب میکشی. لطفا اینکار رو نکن. اگه بهم شلیک کنی، هیچوقت نمیتونی من رو از ذهنت پاک کنی. تو باید به زندگیت ادامه بدی، عاشق بشی و ... منم جواب دادم: هدفم دقیقا همینه. من فقط یکبار عشق رو تجربه کردم اون هم با تو. میخوام تا ابد در ذهنم بمونی و هیچوقت بیرون نری. اولش میخواستم به شکمش شلیک کنم تا بتونم در لحظات آخر، زمانی که هنوز زنده‌ست، با تمام وجود بغلش کنم. اما اینطوری، با زجر میمرد. پس بهش گفتم که همدیگه رو بازم میبینیم و گلوله رو توی مغزت خالی کردم. تا صبح، همونجا موندم و جسم بی جان اون رو توی بغلم گرفتم. رد همه چی رو پاک کردم، و جوری صحنه سازی کردم که انگار کار Enfp بوده. اون حقش مردن بود، چون عشقم رو ناراحت کرد Esfj آهی کشید و گفت، با اینکه غیراخلاقی بود، اما به خاطر کاری که با Enfj کرده بود، حقش بود که بمیره. ⠇ 🕶✨️ ══════════════ ⠇ @Eema_MBTI
سناریو جنایی~🩸🔪 سناریو: و بهترین دوستای همن که موقع گشت زنی تو خیابون entp منو که درحال برگشتن از کتابخونه بودم میبینه و ازم خوشش میاد. estp پیشنهاد میده که از عمد خودشونو به من بزنن و جیم بشن و از اون جایی که کتابای توی دستم خیلی زیاده کلی برام دردسر میشه. entp با اینکه نمیخواد این کارو کنه ولی بخاطر اینکه جلو دوستش کم نیاره قبول میکنه. وقتی entp و estp نقشه خودشونو عملی میکنن پیداش میشه و کمکم میکنه تا کتابامو جمع کنم و در همین حین کمی باهم صحبت میکنیم. entp که رفتار آروم منو می بینه که دنبال انتقام و.. نیستم تصمیم میگیره اگه دوباره منو دید ازم معذرت خواهی کنه. چندروز بعد یه مهمونی برای تولد esfj برگذار میشه که خواهرش یعنی estj مسئول برگذاری این مراسم تولده. و از اونجایی که esfj خیلی مهربون و اجتماعیه منو هم به مهمونی دعوت میکنه. منم از خجالتش قبول میکنم. entp و estp هم توی این مهمونی دعوت شدن. در تمام مدت مهمونی entp یواشکی منو زیر نظر داشت. همه تلاشم رو میکردم که در تمام مدت مهمونی لبخند بزنم. ولی واسه من کار سختی بود. آروم نشسته بودم و خودم رو جمع و جور کرده بودم. سعی میکردم در جواب همه نگاه ها مهربون بنظر بیام. حتی نگاه های وحشتناکestj . در تمام مدت esfj و خواهر کوچیکش سعی میکردن باهام حرف بزنن تا کمتر احساس تنهایی کنم ولی چون مشغول پذیرایی بودن و سرشون شلوغ بود زیاد نمیتونستن کنارم باشن. یه مهمونی درحالی که هیچکس رو نمیشناختم خیلی زجر آور بود. درست در لحظه ای که esfj رفت دنبال entp که ببینه چرا یک ربع توی دستشویی مونده و رفت توی اشپزخونه خوراکی بیاره ، estj کنارم نشست. درحالی که پاش رو روی پا انداخته بود و دستش رو روی دسته مبل گذاشته بود پرسید: از برادرم شنیدم تو رمان مینویسی. درسته؟ سرخ شدم و اروم گفتم: بله. بعد estj با ادامه داد: نمیخوای به یه شغل بهتر فکر کنی؟ نویسندگی فقط سرگرمیه! مثلا همین که مدیر شرکته چندتایی هم کتاب چاپ کرده. هر ادمی با هر شغلی میتونه نویسندگی کنه. کلمه های estj توی ذهنم اکو شد. خیلی وحشتناک بود. estj نمی دونست نوشتن کلمات و خط زدنشون چقدر سخته. نمی دونست نوشته ها چقدر رو آدما تاثیر میزارن و نوشتن چقدر مسئله مهمی توی جامعه ست. همه سعیم رو کردم که بغضمو قورت بدم. چشمامو محکم روی هم فشار دادم. خیلی ناگهانی از جا بلند شدم و با صدای گرفته گفتم: منو ببخشید. باعجله خودم رو به در اتاق پذیرایی رسوندم و همین که خواستم برم بیرون با entp و estj برخورد کردم. entp تمام این مدت که نبودن داشت برای esfj توضیح میداد که عاشق منه. عجب عشق بد موقعی! به سرعت از کنارشون عبور کردم و خودمو به حیاط رسوندم. بغضم ترکید. در حیاط رو باز کردم و بیرون دویدم. میخواستم سمت خونه برم ولی esfj جلوم رو گرفت و برم گردوند. رفتم توی دستشویی و اشکامو پاک کردم و بعد همراه esfj راه افتادم. همین که در اتاق پذیرایی رو باز کردم دیدم که estp گفت: دختر لوس و مزخرفیه! همون بهتر که رفت! هنوز کسی متوجه حضور من و esfj نشده بود. entp به estp گفت: خفه شو ولی estp ادامه داد: مگه دروغ میگم؟ با اون قیافه عبوس و گرفته ش فقط بلده یه گوشه بشینه و بقیه رو تماشا کنه اصلا هم جنبه شوخی رو نداره ‌این بار entp بلند تر داد زد:خفههه شووو ‌ولی estp دست بردار نبود. جلو اومد و گفت: چیه؟ یادت رفته خودتم ازش متنفر بودی؟ یادت رفته همیشه اذیتش میکردیم و در میرفتیم؟ اصلا اگه ما کتاباشو زمین نمیریختیم esfj باهاش آشنا نمیشد! عصبانی شدن entp رو هیچ کس تاحالا اینجوری ندیده بود. یهو از جا بلند شد و محکم خابوند زیر گوش estp. estp هم فوری با یه مشت توی دماغ entp جوابشو داد. esfj که تمام این مدت تو بهت مونده بود رفت تا جداشون کنه. منم که دیگه کسی جلوم رو نمیگرفت راهمو گرفتم سمت خونه. نفهمیدم چطور ، ولی رسیدم به خونه. از خودم متنفر بودم. کسی که تمام مهمونی esfj رو به گند کشیده بود من بودم. کسی که دوستی entp و estp رو بهم زده بود من بودم. همه چیز تقصیر من بود. خودمو پرت کردم روی تختم و مثل همیشه درحالی که گریه میکردم همه چیزو روی برگه هام نوشتم. سیاه کردن برگه های سفید موقع ناراحتی کار همیشگیم بود. و من همون شب مردم. میدونید کی اولین نفری بود که جسدم رو پیدا کرد؟ intj ! اول صبح برای رفتن به شرکت داشت از کنار خونه م رد میشد که قطره های خون رو جلوی در حیاط دید. نگران شد و با پلیس تماس گرفت. من توی تخت خوابم با ضربه های چاقو به قتل رسیده بودم. همه میدونستن کشتن من کار آسونیه. چون خیلی حواس پرتم زیاد پیش میومد فراموش کنم در خونه رو ببندم. ولی کسی باورش نمیشد که من ، همون دختر بی آزار و مهربون به قتل رسیده باشم.