Cinnamon🪼"
« غروب جمعه » دوباره غروب جمعه از راه رسید؛ همان لحظهی غریبی که انگار زمان در میان سایههای بلندش
اول که دیدم گفتم جدی جدی باید رفت ها اما بعدش دیدم که نه باید موند
باید موند و لذت برد خب اول که این عکس دیدم نمیدونستم باید از چی لذت برد یهو تمام چیزهایی که باعث میشه توی این دنیای مضحک ازشون لذت برد رندوم از توی ذهنم رد شدن و منم شروع به نوشتن کردم ..
میشه لذت برد از خوابیدن زیر بارون از خندهای مامان از صدای گریه ی یه نوزاد از کخ ریختنهای بچه کوچولو ها از شونه کردن موها
از دست انداختن رفیقات از والیبال بازی کردن از خالی شدن خونه از تموم شدن رمان از ذوق کردن برای کنار هم بودن شخصیت های سریال از خریدن یه لباس جدید از خندیدن به پاره شدن لباس از خوردن ماکارانی با ترشی از افتادن آفتاب توی اتاق از رشد کردن گلها
باید موند و لذت برد از حال خوب رفیقات از نیومدن معلم روزی که امتحان ریاضی داریم از خریدن کفش جدید از کادو های رندوم از اهنگ و مداحیهای قفلی از بلند شدن قد بچها از نرفتن برق از قدم زدن توی شب از اسکیت بازی کردن از خوردن زمین از ارتباط با آدمهای جدید از گرفتن یه عکس
از لذت بردن به دیروزی که امروز حداقل یه قدم ازش جلو تری .
#خودنویس