هدایت شده از بچه حزب اللهی
🚨🚨🇨🇳طبق اطلاعات غیررسمی در چین کودتایی رخ داده و به دستور شی جین پینگ رییس جمهور چین نزدیک به ۳۰۰۰ نفر، ازپرسنل نظامی و خانوادههایشان را دستگیر کرده اند❗️
✌️کودتا ناکام ماند
#بچه_حزب_اللهی
@BACHE_HEZBOLLAHi
🔗#مرگ_بر_آمریکا
#بچه_حزب_اللهی_درخط_اتش
@DAR_KHATE_ATASH
هدایت شده از بچه حزب اللهی
15.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🆕🚨بر اساس گزارشات غیر رسمی،
🔻نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران با چند ناو و قایق تندرو در ۲۰۰ کیلومتری ناو جنگی ابراهام لینکلن مستقر شدند.
بر اساس گزارشات ناو ابراهام لینکلن فعلا توقف کرده تا دستورات از مقامات آمریکایی صادر شود.
#بچه_حزب_اللهی_درخط_اتش
@DAR_KHATE_ATASH
#بچه_حزب_اللهی
@BACHE_HEZBOLLAHi
24.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️ تنها راه برگشتن وضعیت کشور به حالت عادی تشکیل #کمیتههای_مردمی_انقلاب است که درک و غيرت اجرای آن فقط از پاسدارهای حقیقی انقلاب همچون #شهید_بروجردی برمیآید نه مشتی...
#بچه_حزب_اللهی
@BACHE_HEZBOLLAHi
#تنها_نسخه_نجات
#شهرهای_هزار_سنگر
#بچه_حزب_اللهی_درخط_اتش
@DAR_KHATE_ATASH
در خط آتش
سربازها با شنیدن این حرف قهقه ی بلندی زدند و گفتند: پس تو هم ماه ها قابله ی یک لخته ی خون بودی! مام
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_سیصد_شانزدهم 🎬:
نجار صندوقچه را به مادر موسی داد و یوکابد صندوق را مانند یک شی با ارزش در آغوش گرفته بود و به سینه می فشرد.
یوکابد هنوز از پیچ کوچه پنهان نشده بود که نجار پسرکی را جلوی مغازه گذاشت و لباس کارش را عوض کرد و با شتاب به سمت قصر فرعون حرکت کرد، او می بایست خود را به سردسته ی سربازان حکومتی که مسول پیدا کردن نوزادان بنی اسراییل که از مرگ جان سالم به در بوده بودند می رساند، آخر از رفتار یوکابد کاملا برمی آمد که او نوزادی دارد که در صدد پنهان کردنش است.
نجار خود را به قصر رساند و گفت خبری مهم برای دربار دارد، خبری که در ازای آن کیسه های زر و طلا به او میدهند و نجار شک نداشت آن کودک ربطی به منجی بنی اسرائیل دارد.
نجار را به ساختمانی راهنمایی کردند و او در حضور فرمانده سربازان قرار گرفت و می خواست درباره یوکابد و صندوقچه ای که بی شک پناهگاه نوزادش بود سخن بگوید که ناگهان زبانش گرفت، نجار جلوی فرمانده هر چه کرد نتوانست کلمه ای سخن بگوید، انگار او گنگ مادر زاد بود.
فرمانده که او را چنین دید با عصبانیت به او نگاه کرد و گفت: ای مردک لال قصد تمسخر ما را داشتی؟! و نجار نتوانست جواب سوال او را بدهد و به ناچار از ساختمان بیرون آمد.
جلوی در ورودی قصر نگهبان نگاهی به نجار کرد و گفت: چی شد؟! کیسه های طلا و زرت کو؟!
نجار با عصبانیت دندانی بهم سایید و گفت: من نتوانستم حرف....
یکدفعه متوجه شد می تواند حرف بزند قهقه ی بلندی سرداد و گفت: من می توانم سخن بگویم و دوباره راه رفته را برگشت و با شتاب خود را به فرمانده فوج سربازان رساند و می خواست درباره یوکابد بگوید که باز هم زبانش بند آمد و اینبار فرمانده که خیال کرده بود مرد نجار واقعا او را مسخره کرده است، دستور داد تا با مشت و لگد او را بیرون بیاندازند.
نجار را با سر و رویی زخمی بیرون انداختن، نجار از روی زمین بلند شد و همانطور که خاک لباسش را می تکاند گفت: من می خواستم کاری برای حکومت مصر کنم و اینان اینچنین جوابم را دادند.
باز هم نگهبان جلو آمد و گفت: دوباره چه شده؟! چرا وضعت اینگونه هست؟!
نجار شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دانم مرا چه می شود، تا می خواهم آن حرف مهم را بزنم انگار سالهاست که لالم...
نگهبان فکری کرد و گفت: شاید چشمت به فرمانده می افتد از ترس اینگونه میشوی، حرف مهمت را به من بزن و من به گوش فرمانده می رسانم و هر چه جایزه از طلا به من داد ، با تو تقسیم می کنم.
نجار لبخندی زد و گفت: باشد اما دو سوم جایزه مال من یک سوم مال تو...
نگهبان سری تکان داد وگفت: باشد، حالا حرفت را بزن
نجار دوباره می خواست از آن زن بنی اسرائیلی بگوید که باز هم زبانش گرفت، نگهبان با تعجب به او چشم دوخته بود و نجار به این فکر می کرد که این لالی بی موقع، علتی دارد، این تفکر اولین قدم هدایت نجار شد.
از آن طرف، یوکابد با شتاب خود را به خانه رساند، موسی را در صندوقچه گذاشت و صندوق را در آغوش گرفت، با احتیاط از خانه خارج شد، فرشته ی وحی به او الهام کرده بود که موسی را به نیل اندازد، و یوکابد میرفت تا فرزند از جان عزیزترش را که الان میدانست منجی وعده داده شده است را به رودخانه ای خروشان و وحشی بسپارد.
#بچه_حزب_اللهی
@BACHE_HEZBOLLAHi
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_سیصد_هفد هم 🎬:
نجار صندوقچه را به مادر موسی داد و یوکابد صندوق را مانند یک شی با ارزش در آغوش گرفته بود و به سینه می فشرد.
یوکابد هنوز از پیچ کوچه پنهان نشده بود که نجار پسرکی را جلوی مغازه گذاشت و لباس کارش را عوض کرد و با شتاب به سمت قصر فرعون حرکت کرد، او می بایست خود را به سردسته ی سربازان حکومتی که مسول پیدا کردن نوزادان بنی اسراییل که از مرگ جان سالم به در بوده بودند می رساند، آخر از رفتار یوکابد کاملا برمی آمد که او نوزادی دارد که در صدد پنهان کردنش است.
نجار خود را به قصر رساند و گفت خبری مهم برای دربار دارد، خبری که در ازای آن کیسه های زر و طلا به او میدهند و نجار شک نداشت آن کودک ربطی به منجی بنی اسرائیل دارد.
نجار را به ساختمانی راهنمایی کردند و او در حضور فرمانده سربازان قرار گرفت و می خواست درباره یوکابد و صندوقچه ای که بی شک پناهگاه نوزادش بود سخن بگوید که ناگهان زبانش گرفت، نجار جلوی فرمانده هر چه کرد نتوانست کلمه ای سخن بگوید، انگار او گنگ مادر زاد بود.
فرمانده که او را چنین دید با عصبانیت به او نگاه کرد و گفت: ای مردک لال قصد تمسخر ما را داشتی؟! و نجار نتوانست جواب سوال او را بدهد و به ناچار از ساختمان بیرون آمد.
در خط آتش
سربازها با شنیدن این حرف قهقه ی بلندی زدند و گفتند: پس تو هم ماه ها قابله ی یک لخته ی خون بودی! مام
جلوی در ورودی قصر نگهبان نگاهی به نجار کرد و گفت: چی شد؟! کیسه های طلا و زرت کو؟!
نجار با عصبانیت دندانی بهم سایید و گفت: من نتوانستم حرف....
یکدفعه متوجه شد می تواند حرف بزند قهقه ی بلندی سرداد و گفت: من می توانم سخن بگویم و دوباره راه رفته را برگشت و با شتاب خود را به فرمانده فوج سربازان رساند و می خواست درباره یوکابد بگوید که باز هم زبانش بند آمد و اینبار فرمانده که خیال کرده بود مرد نجار واقعا او را مسخره کرده است، دستور داد تا با مشت و لگد او را بیرون بیاندازند.
نجار را با سر و رویی زخمی بیرون انداختن، نجار از روی زمین بلند شد و همانطور که خاک لباسش را می تکاند گفت: من می خواستم کاری برای حکومت مصر کنم و اینان اینچنین جوابم را دادند.
باز هم نگهبان جلو آمد و گفت: دوباره چه شده؟! چرا وضعت اینگونه هست؟!
نجار شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دانم مرا چه می شود، تا می خواهم آن حرف مهم را بزنم انگار سالهاست که لالم...
نگهبان فکری کرد و گفت: شاید چشمت به فرمانده می افتد از ترس اینگونه میشوی، حرف مهمت را به من بزن و من به گوش فرمانده می رسانم و هر چه جایزه از طلا به من داد ، با تو تقسیم می کنم.
نجار لبخندی زد و گفت: باشد اما دو سوم جایزه مال من یک سوم مال تو...
نگهبان سری تکان داد وگفت: باشد، حالا حرفت را بزن
نجار دوباره می خواست از آن زن بنی اسرائیلی بگوید که باز هم زبانش گرفت، نگهبان با تعجب به او چشم دوخته بود و نجار به این فکر می کرد که این لالی بی موقع، علتی دارد، این تفکر اولین قدم هدایت نجار شد.
از آن طرف، یوکابد با شتاب خود را به خانه رساند، موسی را در صندوقچه گذاشت و صندوق را در آغوش گرفت، با احتیاط از خانه خارج شد، فرشته ی وحی به او الهام کرده بود که موسی را به نیل اندازد، و یوکابد میرفت تا فرزند از جان عزیزترش را که الان میدانست منجی وعده داده شده است را به رودخانه ای خروشان و وحشی بسپارد.
#بچه_حزب_اللهی_درخط_اتش
@DAR_KHATE_ATASH
🌺🌿🌼🌿🌺🌿🌼
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_سیصد_هجدهم🎬:
یوکابد کنار رودخانه ای که موج هایش با سرعت خود را به هر طرف می کوبید ایستاده بود.
درب صندوچه را باز کرد و نگاهی دیگر به پاره ی جگرش انداخت، خم شد و بوسه ای از گونه ی موسی گرفت.
خواهر موسی که دخترکی نوجوان بود و به او کلثم می گفتند با بیرون آمدن مادرش به همراه برادر نورسیده اش از خانه، به دنبال او روان شده بود و حالا با دیدن حال مادر فهمید که مادر نیتی در سردارد، او نیز دلبسته ی برادرش بود، جلو آمد وگفت: بگذار من هم موسی را ببوسم.
کلثم هم خم شد و بوسه ای از گونه ی نرم موسی گرفت و در همین هنگام صدای پای سوارانی از دور به گوششان رسید و این یک تهدید بود و یوکابد می بایست زودتر موسی را به نیل بیاندازد، اما مادر بود و دلش در گرو مهر فرزندی که می دانست باید با دنیای ظلم بجنگد، دلش به هول و ولا بود ، صدای پای سواران نزدیک تر می شد.
یوکابد رویش را به آسمان کرد و گفت: خداوندی که موسی را در تنور پر از آتش سالم نگه داشت از رودخانه ی خروشان هم در امان نگه می دارد و با این حرف صندوچه را به آب انداخت و گفت: خداوندا موسی را به تو سپردم و خیره شد به صندوقچه ای که در آب نیل به پیش می رفت، انگار یوکابد زیر لب زمزمه می کرد: در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن...من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود.
موسی از یوکابد دور و دورتر میشد که یکباره یوکابد به خود آمد و رو به کلثم گفت: دخترم، نور چشم مادر! صندوقچه را دنبال کن ، سایه به سایه اش پیش برو و هر کجا متوقف شد،فوری به نزد من بیا و مرا در جریان بگذار.
کلثم که انگار خودش هم همین فکر را در سر داشت و می خواست اجازه ی مادر را داشته باشد، چشمی گفت و با سرعت در کنار رود نیل حرکت کرد، او چشم به صندوق داشت تا ان را گم نکند و یوکابد یک چشمش به موسی و یک چشمش به کلثم بود تا اینکه هر دو از جلوی چشمش ناپدید شدند.
از آن طرف آسیه و فرعون داخل کاخ مجلل خود نشسته بودند، آسیه زنی بسیار زیبا و برازنده بود که تاریخ مصر کمتر زنی مانند او به خود دیده بود او در عین زیبایی بسیار با هوش و سیاستمدار بود و در عین سیاستمداری زنی مؤمنه بود که بی آنکه فرعون بداند، او خدای یکتای نادیده را می پرستید.
فرعون، عاشقانه آسیه را دوست می داشت و بااینکه سالها از ازدواج آنها می گذشت و آسیه صاحب بچه نشده بود، حاضر نبود نه آسیه را طلاق دهد و نه زنی دیگر در کنار آسیه بگیرد.
آسیه، ملکه ی مقتدر دربار مصر بود که فرعون گویی جانش مملو از مهر او بود.
در این هنگام احساساتی عجیب به جان آسیه افتاد و رو به فرعون کرد و گفت: ای فرمانروای بزرگ مصر، اینک که هوای بهاری در همه جا پیچیده، میل دارم به کنار رود نیل رویم و اندکی در آنجا قدم بزنیم و در آنجا میوه و خوردنی تناول کنیم.
در خط آتش
سربازها با شنیدن این حرف قهقه ی بلندی زدند و گفتند: پس تو هم ماه ها قابله ی یک لخته ی خون بودی! مام
فرعون لبخندی زد و دستور داد تا غلامان حاضر شوند و فرعون و آسیه را بر تخت روان بنشانند و به لب رود نیل ببرند.
ادامه دارد...
🖊طاهره_سادات_حسینی
#بچه_حزب_اللهی
@BACHE_HEZBOLLAHi
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_سیصد_نوزدهم 🎬:
آسیه و فرعون هم قدم با هم در کنار رود نیل شروع به قدم زدن کردند، حسی عجیب بر جان آسیه افتاده بود، حسی که او را به کناره ی نیل کشانده بود.
فرعون قدم زنان جلو رفت و تخت زرکوبی را که به ساحل نیل آورده بودند نشان داد و گفت: ملکه ی زیبایم برویم کمی بر تخت بنشینیم.
آسیه بی آنکه چیزی از احساسات درونش بروز دهد، لبخندی زد و هر دو به سمت تخت رفتند.
فرعون روی تخت نشست و آسیه هم در کنارش، سپس دستور آوردن نوشیدنی دادند، شربتی گوارا از عسل و عصاره ی گلهای خوشبوی بهاری که آسیه این نوشیدنی را بسیار دوست می داشت.
جامی به دست آسیه و جامی به دست فرعون بود که ناگهان آسیه از دور داخل رود نیل، نقطه ای سیاه رنگ را دید که به سمت آنان می آمد.
آسیه ناخواسته از جا بلند شد و گفت: آن...آن چیست؟!
فرعون چشمانش را ریز کرد و کمی آن سوتر را نگاه کرد وگفت: به گمان تکه چوبی ست که موج نیل به سمت ما می آوردش...
جام از دست آسیه بر زمین افتاد، آن احساسات شدت گرفته بود، حسی شبیه دوست داشتن، انگار آن تکه چوب شناور قدرت جذبی عجیب داشت و آسیه را به سمت خود می کشید.
فرعون نگاهی به آسیه و نگاهی به جام سرنگون شده بر روی زمین کرد و گفت: ملکه ی من! تو را چه می شود؟!
آسیه ناخوداگاه بی آنکه جوابی به فرعون بدهد به سمت آب رفت و در عین تعجب اطرافیان خود را به آب زد.
فرعون فریاد زد: اگر آن شی که به این طرف می آید را می خواهی، باز گرد هم اکنون دستور می دهم غلامان آن را برایت از آب بگیرند تا بدانی چیز آنچنانی نیست که تو را کنجکاو کرده.
آسیه دستی تکان داد و گفت: نه...نه...خودم باید آن را از آب بگیرم
انگار به آسیه الهام شده بود که خود با دست خویشتن گوهری دردانه را از آب صید کند.
فرعون با تعجب حرکات عجیب همسرش را می دید، حالا همه می دانستند آن شی ،صندوقچه ای چوبی ست چون صندوق به ساحل نزدیک شده بود.
آسیه بر سرعت قدم هایش افزود، پاهایش در شن های نرم ساحل فرو می رفت و حالا به جایی رسیده بود که آب به گردن آسیه رسیده بود.
فرعون که گمان می کرد آسیه اینک غرق میشود، با نگرانی زیاد از جا برخواست و فریاد زد: ملکه را کمک کنید، ملکه را نجات دهید، مبادا او غرق شود و زیر لب ادامه داد: ای زن تو چرا چنین کردی؟ انگار آن صندوقچه ای چوبین نیست و مرواریدی گرانبهاست که می خواهی جانت را برای به دست آوردنش از دست دهی...
غلامان با سرعت به آب زدند و در همین لحظه دست آسیه به صندوقچه رسید، صندوقچه را به سمت خود کشید و در آغوش گرفت، چند قدم به عقب آمد، دیگر طاقت نداشت، انگار صدایی الهی از درون صندوق او را می خواند، همان وسط راه در صندوق را باز کرد و تا چشمش به موسی که چهره ای جذاب و ملکوتی داشت افتاد، انگار تمام مهر عالم را به یکباره در جانش ریخته باشند، گویی این کودک تکه ای از وجود آسیه بود که سالها از او دور افتاده بود و اینک به آسیه رسیده بود.
آسیه صندوقچه را محکم تر در آغوش گرفت، اوخوب میدانست در این سال که طبق حکم فرعون تمام نوزادان پسر سبطی باید کشته می شدند، اگر فرعون نوزاد را می دید بی شک دستور قتلش را صادر می کرد. پس آسیه می بایست با هوش و ذکاوت و سیاست مخصوص به خودش عمل کند تا فرعون حتی کشتن کودک به مخیله اش هم خطور نکند.
آسیه در حالیکه آب از سر و رویش می بارید و صندوق را چونان گنجی گرانبها در بغل گرفته بود جلو آمد و با ناز و کرشمه ای که هوش از سر فرعون می برد گفت:...
ادامه دارد...
🖊طاهره_سادات_حسینی
🌕✨🌕✨🌕✨🌕✨
#بچه_حزب_اللهی_درخط_اتش
@DAR_KHATE_ATASH
25.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 تحلیل حجتالاسلام سنجـری امام جمعه چهاردانگه از وضعیت منطقه: حتی یک فشنگ به سمت ایران شلیک نخواهد شد!
#بچه_حزب_اللهی_درخط_اتش
@DAR_KHATE_ATASH
🔔 تلنگر شبانه ،،،
❌️دوباره داریم به شب نزدیک میشیم و جنگ قرار تو کانالها و گروهای هیجانی شروع شه 😁
🙏بزرگترین اشتباهی که میتونید انجام بدید اینه که زندگی عادیتون رو تعطیل کنید و بچسبید به اخبار جنگ و فلان !
این ترفند امریکا و صهیونه که ایران رو معطلِ نه صلح نه جنگ کنه
هرکسی هم به این مورد تن بده قطعا خودش ضرر میکنه
👈زندگی عادیتون رو کنید
نگرانی یا استرس رو کلا بذارید کنار
بچسبید به زندگیاتون
روند عادی زندگیتون رو طی کنید
درس ، شغل ، ازدواج ، بچه دار شدن و هرچیزی که برنامه زندگیتون هست رو دنبال کنید با خیال راحت
📌باخت میدید اگه معطل این اخبار و حرفای رسانه ای بشید
از ما گفتن بود 🙏...
⭕️کتائب حزبالله عراق:
تمامی برادران مجاهدمان از خاوران تا باختران را فرامیخوانیم تا خودشان را برای یک جنگ تمامعیار برای حمایت از جمهوری اسلامی در ایران، آماده کنند.
⭕️انصارالله یمن:
در صورت حمله آمریکا به ایران، تمام ناوگان و شناورهای آمریکا در دریای سرخ را غرق خواهیم کرد
🔔🖊 نیروهای مقاومت در حمایت ودفاع از حریم حرم (ایران) وارد میدان شدن
همونطور که گفتیم اسراییل توان جنگیدن همزمان با تمام این گروه ها رو نداره
یا باید انتحاری بزنه و بیاد مستقیم سمت ایران که دیوانگی محضه ، یا باید گروه های منطقه از حزب الله ، عراق ، یمن و .... بزنه که بازم سخته براش و باعث میشه قدرتش کم بشه،،
✌️برگ برنده با ایران و مقاومتِ،،،،
فقط نیاز به توکل به خدا و محکم کردن ایمانامونه و همچین هرچی در توان داریم بیاریم وسط
👈جنگ نهایی و سرنوشت ساز رخ میده به هرحال ولی خیرات بزرگی همراه داره .✌️..
👈حالا خیلی کاری به زمان جنگ نداریم ولی هر وقت شروع شد خوب به تماشا بشینید چون دیگه تکرار نمیشه✌️
قدرت واقعی ایران رو ببینید ،، نابودی تک تک پایگاها و ناوها و تمام ادعاهای امریکا و صهیون رو ببینید
❌️🖊شخم زدن به معنای واقعی رو تو جنگ پیش رو میبینید
لحظه شماری میکنیم برای شروع نابودی صهیون ...
یعنی در این حد همه چیز آماده هست که برا اینکه ناوای امریکا تیکه تیکه بشن فقط زدن یه دکمه نیازه همین ، فقط همین
🔔اینم بگیم شما ناوای تیکه تیکه شده امریکا رو هم مبیبینید
این یکیم بگیم اینبار هیچ بحثی از سمت ایران مبنی بر خویشتن داری یا اینکه جنگ نشه و فلان صورت نگرفته
اخه اینبار قرار جهنم واقعی رو تجربه کنن صهیون و امریکا ...
<< یاعلی علیه السلام مددی >>
#بچه_حزب_اللهی
@BACHE_HEZBOLLAHi
#بچه_حزب_اللهی_درخط_اتش
@DAR_KHATE_ATASH
🔔 تلنگر شبانه ،،،
❌️دوباره داریم به شب نزدیک میشیم و جنگ قرار تو کانالها و گروهای هیجانی شروع شه 😁
🙏بزرگترین اشتباهی که میتونید انجام بدید اینه که زندگی عادیتون رو تعطیل کنید و بچسبید به اخبار جنگ و فلان !
این ترفند امریکا و صهیونه که ایران رو معطلِ نه صلح نه جنگ کنه
هرکسی هم به این مورد تن بده قطعا خودش ضرر میکنه
👈زندگی عادیتون رو کنید
نگرانی یا استرس رو کلا بذارید کنار
بچسبید به زندگیاتون
روند عادی زندگیتون رو طی کنید
درس ، شغل ، ازدواج ، بچه دار شدن و هرچیزی که برنامه زندگیتون هست رو دنبال کنید با خیال راحت
📌باخت میدید اگه معطل این اخبار و حرفای رسانه ای بشید
از ما گفتن بود 🙏...
⭕️کتائب حزبالله عراق:
تمامی برادران مجاهدمان از خاوران تا باختران را فرامیخوانیم تا خودشان را برای یک جنگ تمامعیار برای حمایت از جمهوری اسلامی در ایران، آماده کنند.
⭕️انصارالله یمن:
در صورت حمله آمریکا به ایران، تمام ناوگان و شناورهای آمریکا در دریای سرخ را غرق خواهیم کرد
🔔🖊 نیروهای مقاومت در حمایت ودفاع از حریم حرم (ایران) وارد میدان شدن
همونطور که گفتیم اسراییل توان جنگیدن همزمان با تمام این گروه ها رو نداره
یا باید انتحاری بزنه و بیاد مستقیم سمت ایران که دیوانگی محضه ، یا باید گروه های منطقه از حزب الله ، عراق ، یمن و .... بزنه که بازم سخته براش و باعث میشه قدرتش کم بشه،،
✌️برگ برنده با ایران و مقاومتِ،،،،
فقط نیاز به توکل به خدا و محکم کردن ایمانامونه و همچین هرچی در توان داریم بیاریم وسط
👈جنگ نهایی و سرنوشت ساز رخ میده به هرحال ولی خیرات بزرگی همراه داره .✌️..
👈حالا خیلی کاری به زمان جنگ نداریم ولی هر وقت شروع شد خوب به تماشا بشینید چون دیگه تکرار نمیشه✌️
قدرت واقعی ایران رو ببینید ،، نابودی تک تک پایگاها و ناوها و تمام ادعاهای امریکا و صهیون رو ببینید
❌️🖊شخم زدن به معنای واقعی رو تو جنگ پیش رو میبینید
لحظه شماری میکنیم برای شروع نابودی صهیون ...
یعنی در این حد همه چیز آماده هست که برا اینکه ناوای امریکا تیکه تیکه بشن فقط زدن یه دکمه نیازه همین ، فقط همین
🔔اینم بگیم شما ناوای تیکه تیکه شده امریکا رو هم مبیبینید
این یکیم بگیم اینبار هیچ بحثی از سمت ایران مبنی بر خویشتن داری یا اینکه جنگ نشه و فلان صورت نگرفته
اخه اینبار قرار جهنم واقعی رو تجربه کنن صهیون و امریکا ...
<< یاعلی علیه السلام مددی >>
#بچه_حزب_اللهی
@BACHE_HEZBOLLAHi
#بچه_حزب_اللهی_درخط_اتش
@DAR_KHATE_ATASH