هِناس:)"
توی وضع روحی خوبی نبودم.
ذهنم درگیر بود...
قبلا توی زندگیم یه تغییر بزرگ داشتم.
بعد از اون شیطان همه جوره به سمتم حمله ور شده بود.
هِناس:)"
ذهنم درگیر بود... قبلا توی زندگیم یه تغییر بزرگ داشتم. بعد از اون شیطان همه جوره به سمتم حمله ور شده
داشتم کم کم نا امید میشدم.
بین قلبم و عقلم جنگ بود...
شیطان داشت پیوند های دلم با خدا رو با چنگ و دندون از هم باز میکرد.
هِناس:)"
داشتم کم کم نا امید میشدم. بین قلبم و عقلم جنگ بود... شیطان داشت پیوند های دلم با خدا رو با چنگ و دن
ولی خب توی اوج جنگ بودم که سه روز دعوت شدم خونه دوستم.
خونشون کنار حرم بود و خیلی فاصله نداشت.
هِناس:)"
ولی خب توی اوج جنگ بودم که سه روز دعوت شدم خونه دوستم. خونشون کنار حرم بود و خیلی فاصله نداشت.
اونجا رفتم سر مزار شهید...
برق نگاهش منو گرفت. خیلی گریه کردم.
توی اون سه روز بار ها مادرشون رو دیدم و باهاشون حرف زدم.
خیلی با شهید انس گرفتم...
هِناس:)"
اونجا رفتم سر مزار شهید... برق نگاهش منو گرفت. خیلی گریه کردم. توی اون سه روز بار ها مادرشون رو دیدم
اخرین روزی بود که اونجا بودم.
به شهید گفتم علی آقا مهر شما خیلی به دل من نشسته...
اگه واقعا شما هم به من نگاه دارید و منو به خواهری خود قبول میکنید یه نشونی بدید بهم...
هِناس:)"
یکی از مهمان های علی آقا پرسید شما خواهر شهید هستید؟!
گریم اوج گرفت.
باور نمیکردم شهید کنارم باشه....
بعد از اون چندین نفر دیگه و همین سوال ها.