نخل و نارنج ؛
دوتا گروه توی زندگیم دارم که عاشقشونم. لانهی جاسوسی و سه تفنگدار.
وقتی از این حرف میزنم که عاشق سه تفنگدار هستم برای چیه؟ برای اینه.
با امام رضا خیلی حرف میزنم، دربارهی همهچیز. اما با امام حسین فقط میتونم حرفهای خصوصی بزنم. حرفهای خصوصی دربارهی خودم. ولی امیرالمومنین. آخ امیرالمومنین. حرف؟ من فقط میتونم تماشا کنم و هر لحظه احساس کنم الانه که ضربان قلبم به صفر در دقیقه برسه و آخرین دمم، دیگه بازدم نداشته باشه. چقدر برام عزیز و بزرگی آقای امیرالمومنین. چقدر من کوچیکتم آخه.
ممبری که قبلا گفتی اعتقاداتمون شبیه هم نیست و خیلیجاها باهم ممکنه همنظر نباشیم ولی دوست داری اینجا رو، هنوز اینجایی؟ خیلی وقتها بهت فکر میکنم. به اینکه یه نفر که شبیهم نیست من رو میخونه و دقیقا چه احساسی داره؟ و یه لبخند عجیبغریب میاد روی لبم.
ترامپ به جای اینکه رئیسجمهور یه کشور باشه نهایتا باید یکی از ادمینهای دلقک تلگرامی میبود.
این دفعه که برم پیش امامرضا گریه نمیکنم.
فقط میشینم یه گوشهی حرمش و نگاهش میکنم.
تکتک ثانیهها رو زندگی میکنم.
لبخند میزنم و بغلش میکنم.
دلم نمیخواد چشمام تار بشن موقع دیدنش.
از ظهره که بچهها دارن توی کوچه بازی میکنن و من هنوز نمیدونم بابت وجود زندگی توی کوچهمون خوشحال باشم یا بابت سر و صداهاشون ناراحت🙂↕️