ممبری که قبلا گفتی اعتقاداتمون شبیه هم نیست و خیلیجاها باهم ممکنه همنظر نباشیم ولی دوست داری اینجا رو، هنوز اینجایی؟ خیلی وقتها بهت فکر میکنم. به اینکه یه نفر که شبیهم نیست من رو میخونه و دقیقا چه احساسی داره؟ و یه لبخند عجیبغریب میاد روی لبم.
ترامپ به جای اینکه رئیسجمهور یه کشور باشه نهایتا باید یکی از ادمینهای دلقک تلگرامی میبود.
این دفعه که برم پیش امامرضا گریه نمیکنم.
فقط میشینم یه گوشهی حرمش و نگاهش میکنم.
تکتک ثانیهها رو زندگی میکنم.
لبخند میزنم و بغلش میکنم.
دلم نمیخواد چشمام تار بشن موقع دیدنش.
از ظهره که بچهها دارن توی کوچه بازی میکنن و من هنوز نمیدونم بابت وجود زندگی توی کوچهمون خوشحال باشم یا بابت سر و صداهاشون ناراحت🙂↕️
نخل و نارنج ؛
از ظهره که بچهها دارن توی کوچه بازی میکنن و من هنوز نمیدونم بابت وجود زندگی توی کوچهمون خوشحال ب
وای توروخدا تفنگ ترقهای دست بچهتون میدین بهش بگین ساعت ۲ ظهر نباید کوچه رو به رگبار ببنده.
راستش آقای امام رضا، کاش اونقدر دوستم داشته باشی و منو بخوای که پیشِت اومدنم خیلی زود به زود باشه و هر دو ماه یه بار ذوق وسیله جمع کردن واسه اومدن پیشت رو داشته باشم. حتی شده یک روزه، حتی شده چند ساعته.
هدایت شده از نخل و نارنج ؛
دلم میخواد همه جا زندگی کنم، با همه.
دلم میخواد چند صباحی دخترِ یه عشیرهی عرب باشم که از برادرش تیراندازی و اسبسواری یاد میگیره، چند وقتی دختر یه ناخدا باشم توی بوشهر، یا یه دخترک با لباس محلی که کنار دریای شمال زندگی میکنه و مادرش بهترین آشپزِ روستاست و برای خودش چند تا اردک داره، یا یه دختر ترکمن که یه اسب برای خودش داره و پدرش بزرگِ ایله. من تجربه میخوام. تجربههای متفاوت و متنوع از همهی این زندگیها. یک بار زندگی کردن، فقط یه شکلی زندگی کردن خیلی کمه...
صدای نوای «علی، موسیالرضا» از بلندگوهای جمعیت پخش میشود. روی پلاکاردِ کوچکی در دست مرد جوانی نوشته «مهدی، غریب است.» مردی با صدای بلند میخواند «گرگها، خوب بدانند. در این ایل غریب، گر پدر رفت، تفنگ پدری هست هنوز.» دلم میلرزد. شبیه زلزلهی ساعتی پیشِ تهران. به گمانم این مردم شبهای قدرشان را به محرم خواهند رساند. و کاش خدایا، به خاطر این مردم ولیِ ما را به ما برسانی.
س.ف میرزائی
@DTabiidi