eitaa logo
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
330 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
202 ویدیو
5 فایل
دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی - https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=wSZvGLbdWyFExByj&btn=پیام.ناشناس.
مشاهده در ایتا
دانلود
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
هشت. قلبم می‌لرزید و اضطراب در جانم می‌لولید. ازدحام جمعیت از پایینِ پله‌های ورودی هم پیدا بود و صد
نُه. «من خداحافظی هیچ موقع نکردم، بر می‌گردم...» خاکستر قلبم را به بادِ آسمان مصلی سپردم و کالبد خالی‌ام را به خانه بازگرداندم. نیمه‌شب شد. حوالی ساعت صفر. با همسرم، خواهرم و دخترعمو به مقصد نزدیک‌ترین ایستگاه مترو به دل خیابان زدیم. قرار بر آن شد که تا صبح و نماز بر پیکر آقا در مصلی بمانیم... از ایستگاه متروی سهروردی بیرون آمدیم. تهران نه، که انگار قطار در مقصد کربلا ایستاده بود. خیابان مملوء از عاشقانی بود که پرچم‌های سرخ بر دوش می‌کشیدند و به سوی مصلی قدم بر قلب تپنده‌ی خیابان می‌گذاشتند. موکب‌ها آب و شربت خُنَک میان مردم توزیع می‌کردند و هرقدم کسی بود که به زبانِ تهرانی‌ها می‌گفت «هلابیکم یا زوار، مای بارد...» ورودیِ اول هنوز میزبان ازدحام جمعیت بود و ما این‌بار قدم تند کردیم تا به ورودی شماره ۱۲ برسیم. از گیت‌ها به راحتی عبور کردیم و این‌بار از شبستان اصلی مصلی سر در آوردیم. قلب خسته‌ام، باز با دیدنِ آن پنج تابوت تپید، جان گرفت، سوخت و باز خاکستر شد... گوشه‌ای نشستیم تا به صبح برسیم و چه انتظار طاقت‌فرسایی بود. چه انتظار تلخی... کجا این روحِ مضطر می‌توانست به روزهایی بی‌اندیشد که جانش را در تابوت ببیند؟ تابوت... حقا که چه واژه‌ی نحسی! ساعات گاه به کُندی و گاه به سرعت باد از مقابل چشم‌هایمان گذشتند. نماز صبح را اقامه کردیم. آسمان، آهسته آهسته رخت سیاه از تن بدر کرد و روشن شد. از آن روشن‌های اولِ صبح‌های کربلا و مشایه که فیلتر سفید رنگی روی همه‌چیز می‌افتد و مِه‌پاش‌ها روی سر مردم خُنکی می‌پاشند. هرچه عقربه‌های ساعت به زمانِ موعود نزدیک‌تر می‌شدند خیل جمعیت بیشتر به به داخل مصلی سرریز می‌شد. ساعت هشت صُبح، قرار بود با پرچم‌های سرخِ خون‌خواهی‌مان شانه به شانه‌ی یک‌دیگر، بارِ این ماتمِ تمام‌نشدنی را به دوش بکشیم و واژه‌هایمان را در نماز میت بر پیکر رهبر شهیدمان اَشکْ اَشکْ بباریم. نماز میت... کاش زبانم لال می‌شد، کاش چشمانم کور می‌شدند و کاش جانم پیش از این تسلیم جناب ملک‌الموت شده بود؛ چنین حرف‌هایی را در دفتر خاطرات زندگی‌ام ثبت نمی‌کردم. کاش مُرده بودم. در حقیقت ما انتظار می‌کشیدیم تا روحِ مضطر خودمان را در تابوت بگذاریم و او نماز بر ما بخواند. یک ساعت پیش از شروع نماز، از جایمان بلند شدیم و به محوطه‌ی بیرونی رفتیم. از داخل محوطه‌ی سرپوشیده‌ی شبستان، حیاط را دور زدیم و از آن‌سوی حیاط بیرون آمدیم که خلوت‌تر بود. ایوانِ پشتیِ قسمت برادران. روی زمین نشستیم و باز ما بودیم و چشم‌هایمان و تابوت‌های پرچم‌نشان و ناباوری. گمان می‌کردم هرچه نزدیک‌تر شوم به این روز و ساعات، و هرچه چشم‌هایم ببینند آن‌چه را که می‌گویند پیکر او در آن بود، بیشتر باور می‌کنم. اما چنین نشد. قلبم عزم خود را جزم کرد که تا روز رجعت نپذیرد و باور نکند. همچنان انتظار را خوراک روز و شبش کند تا دلتنگی‌هایش را با اشک‌های شوقِ پس از ظهور دوا کند. پس نماز را بر پیکر خواندیم درحالی که اشک‌های جمعیت شبیه رود خروشانی جاری بود و صدای شیون و ناله‌شان، مرد و زن، آسمان را پُر کرده بود. به نماز سوم رسیدیم. نماز بر پیکرِ طفلِ دوساله که شبیه فرشته‌ای می‌ماند به آغوشِ خدا برگشته. بغضم ترکید و هق‌هق گریه‌ام بلند شد. اگر زهرای کوچک زنده می‌ماند و عمر طولانی و بابرکتی از خداوند می‌گرفت، شاید شبیه به هرکسی که مشیِ آقا را داشت از خانواده‌اش، گمنام می‌ماند. اما خدا او را رقیه‌ساداتِ عصرِ آخرالزمان کرد تا این نفس زکیه سندِ جنایتِ ابلیسانِ کودک‌خوار باشد. و چقدر برایش گریستم؛ برای تنها خیالِ گرد و غبار و آوار که روی پوست لطیف و نیلوفری‌اش خراش انداخته باشد و برای قلب کوچکی که شاید پیش از هرچه، با صدای انفجار از تپش ایستاده باشد. [ اسم زهرا هرگز در نظرم نبود تا روزی روی فرزندم بگذارم. اما پس از زهرای کوچک، اگر تنها یک دلیل داشته باشم برای انتخاب این نام، مُهر کردنِ داستان اوست بر صفحه‌ی زندگی‌ام. ] همه گفتند تمام شد. بر پدرمان نماز خواندیم و با کوهِ دردِ یتیمی که بر شانه‌مان سنگینی می‌کرد، به خانه بازگشتیم. اما عقیده‌ی دیگری مرا زنده نگه داشته. ما از دنیا اولین نمازِ پس از ظهور و رجعت را به مقتداییِ مولایمان صاحب‌الزمان عجل الله تعالی فرجه و در پشت سرش قائد شهیدمان طلب داریم. هیچ نمی‌دانم اگر شیعه باور به ظهور و رجعت نداشت، چطور چهارده قرن بر مصیبت صبر می‌ورزید و جان نمی‌داد. چنان که ما به این عزا سوگواریم و به امید زنده. س.ف میرزائی | @DTabiidi
به نوشتنِ روایتِ روز تشییع فکر می‌کنم و برای بار هزارم قلبم عنان از کف میده. ما را به سخت‌جانیِ خود این گمان نبود آقاسیدعلی. یک عمر هایلایت اینستاگرام و اسمِ پوشه‌ی تصاویر شما توی گالری موبایلمون «جان‌پناه» بود. کجایی که داریم جان میدیم از دلتنگی؟ حقا که جان پناهِ ما شدی. بگو ما بعدِ تو چیکار کنیم. بعد از دیدنِ اون تابوت که پوشیده با پرچم مخمل ایران روی ماشین مثل خورشید می‌درخشید و عمامه‌ی سیاهت آتیش به جونمون می‌زد. آقا، این چشم‌ها، این دل، هنوز توی بُهتِ دیدنِ تو و تصورِ چشم‌هات که آروم بسته شدن روی دنیا گیر کرده. و ما بدجوری جمع‌مون به هق‌هق جمع بود از دلتنگی برای شنیدنِ صدات که بگی «آرام باشید فرزندان من...» هنوز شبیه رویا می‌مونه اون‌چه که دیدم. چطور قلبم و قلمم رو وادار به نوشتنِ چیزی کنم که باورش نکردم؟
قد آسمانِ این شهر بعد از تو، خیلی کوتاه شده. انگار که چسبیده باشد به فرق سرمان، یا حتی کوتاه‌تر! خمیده راه می‌رویم. کمرمان شکسته و آسمان هم قدمان را تا کرده. انگار دیری نمانده تا روی سرمان آوار شود. خیابان‌ها خالی‌اند از زندگی و حیات. انگار خورشید به جای نور، غم می‌تابد روی سرمان. کاش بارانی می‌آمد و این‌همه اندوه را می‌شُست. بارانی شبیه به یک پیامِ تصویری از رهبرمان، شبیه یک دیدارِ مردمی با آقاسیدمجتبی، شبیه فرکانس‌هایی از صدای عزیز دلمان که بازمانده‌ی آقای قلوبمان است در تسلیِ این سوگ. چه می‌گویم... ما باید تسلی قلبش باشیم! ولی کاش بارانِ رحمتِ خدا روی سرمان می‌بارید، بلکه بار این غم بر شانه‌های شهر سَبُک شود. این شهرِ بی‌یار دیگر ارزش دیدن ندارد...
خوش به حالِ دستانِ رستگار عراقی‌ها که تو را طوافِ حرم می‌دهند.
کانال تلگرام؛ https://t.me/bntsomood
می‌گویند ساعات آخر است. کاش جای تو ما را دفن کنند.
فکر می‌کردم فقط منم که یک هفته‌ای می‌شود دستی به سر و روی خانه نکشیده‌ام. افسردگی چنبره زده روی قلبم و شیشه‌ی روحم پر از دود و غبار شده. بی‌حوصله، روزها را نمی‌دانم چطور به شب رساندم اما شب‌ها را کلافه از سنگینی آسمان و نفس کم آوردن به صبح رسیدم. بدون این‌که به قدر کافی گریه کنم و اشک بریزم بلکه کمی شانه‌هایم سبُک شوند. فکر می‌کردم فقط خودم برای جارو کردنِ خانه و مرتب کردنِ وسایلِ بهم ریخته و پاشیده در خانه زیادی بی‌حوصله بوده‌ام. یا فقط من و همسرم بوده‌ایم که به هر بهانه از کلافگی به هم پریده‌ایم و بهانه گرفته‌ایم و جانِ زندگی کردن نداشته‌ایم. تا این‌که با مامان حرف زدم و بعد، نوشته‌ای از خانم هاشمی خواندم. آن‌ها هم این روزها همین‌قدر بی‌حوصله و کرخت بوده‌اند. مامان گفت خاله حتی بعد از رفتنِ میهمان‌هایش جانِ طرف شستن هم نداشته. خودِ مامان هنوز رخت‌خواب مهمان‌ها را در کمد مرتب نکرده و من، نای جارو کشیدنِ خانه‌ی کوچکِ پنجاه متری‌ام را حتی ندارم. همه‌ی ما انگار روحمان و نای دست و پایمان را در گوشه‌ای از مصلی یا خیابانِ آزادی جا گذاشته‌ایم و به خانه برگشته‌ایم. فقط یک کالبد خالیِ خسته را به خانه برگردانده‌ایم. بگو تدفینش چه خواهد کرد با زندگی‌هایمان؟ به خاک بسپاریمش و بعد؟ بعد چه خاکی بر سرمان بریزیم؟ آن‌که دفن خواهد شد، او نخواهد بود. جانِ تک‌تکِ ما خواهد بود که در خاک خواهد خُفت و روحِ او تا ابد در شریان‌های جهان جاری خواهد بود. او نه، که ما خودمان را خاک خواهیم کرد و با یک قالبِ خالیِ انسانی به این زندگی کذایی ادامه خواهیم داد. حقا که او ستون آسمانمان بود. وگرنه چرا از روزی که از شهر رفته، آسمان این‌قدر پایین آمده؟ انگار هربار که سر بلند می‌کنم سرم به طاقِ تَرَک‌خورده‌ی آسمان می‌خورد. به گمانم امشب دیگر آسمان روی سرمان خراب خواهد شد. س.ف میرزائی
از خواب بیدار شدم و احساس کردم روز قیامت شده. دنیای بدون تو خیلی ترسناکه آقاسیدعلی.
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
اصلا کسی تو تقدیرِ من هست که بتونه منِ دیوونه رو بیدار کنه و دنیا رو روی سرمون بذاریم؟ خیابون‌ها و ک
بعضی وقت‌ها احساساتِ اون‌روزهام یادم میاد. تنهاییم، احساس خلأیی که توش بودم، احساس نیازی که داشتم، رنجی که می‌کشیدم و روزهایی که سپری می‌کردم. خیلی به این فکر می‌کردم که هیچ‌کس قرار نیست به قدر کافی آدمِ زندگی من باشه. هیچ‌کس نمی‌تونه شبیه آدمِ موردعلاقه‌م توی ذهنم باشه. اما اتفاقاتی که افتاد همه‌چیز رو تغییر داد. با واقعیت زندگی آشنا شدم و فهمیدم مردِ ایده‌آلِ ذهنم فقط یه تصورِ فانتزی از کتاب‌ها و فیلم‌هاست. شاید چنین آدم‌هایی وجود داشته باشن، اما شاید یکی‌شون برای من نباشه یا حتی اگر باشه هم، اون آدم، آدمِ مناسبِ من نباشه. زندگی واقعی نشونم داد که دلم واقعا چی می‌خواد، خودم واقعا کی هستم و زندگی شبیه قصه‌ها نیست. یکم بزرگ‌تر شدم (راستش یکم نه، اون سال خیلی بزرگ شدم چون همه‌چیز خیلی سخت بود.) و با آدم‌های واقعی مواجه شدم. و مهم‌ترین آدمِ واقعی زندگیم «همسرم» بود. واقعیِ واقعی، نه بی‌نقص و نه غیرقابل‌تحمل. یه آدمِ واقعیِ دوست‌داشتنی که حرفم رو می‌فهمید، حرف مشترک داشتیم و شبیه هم بودیم. شبیه مردهای بی‌عیب و نقص رمان‌ها نبود اما در موقعیت‌های مختلف می‌تونست بی‌نقص عمل کنه. می‌تونست کودکِ درونِ من رو سرحال و شاداب نگه داره. می‌تونستم کنارش بدون ترس از قضاوت شدن درباره‌ی چیزی که بهش فکر می‌کنم حرف بزنم. می‌تونستم کنارش به قدرِ پنج سالگی‌م برای عروسک‌ها، خوراکی‌های خوشمزه، شب‌گردی، غذا، تراشِ خرسی، برچسب جدید برای ژورنالم، اتود هویجی، و سوپرایز شدن با بیسکوئیت پتی‌بور و اسمارتیز ذوق کنم. می‌تونستم کنارش گاهی به قدرِ دغدغه‌های ۲۰ سالگیم مشوش و پریشون باشم و در آغوش گرفته بشم. اون می‌فهمید که باید به قدرِ سال‌هایی که اون پشت سر گذاشته و من نه، باهام کوچیک بشه تا تجربه کنم. شبیه رویاهای نوجوونی نه، ولی زندگیم با این آدم شبیه یه رویای واقعی شد. خوشحالم که اون منِ منتظر، حالا حالش خوبه :)