زهرا یه فرشتهی قشنگ بود که اومد تا در آخرین سالهای عمر آقای شهیدمون کنارش باشه و قلبش رو شاد کنه و بعد هم باهم برن به بهشت. خدا قشنگترین وظیفهی دنیا رو روی دوشت گذاشته بود زهرا کوچولوی عزیزم :)
الان یادم اومد که ۸ قسمت سریع و خشن رو اون اربعینی که مامان و ریحانه رفتن و بابا به خاطر من موند خونه و تنها بودیم با بابا باهم دیدیم شبها. ساعت ۹ هم میخوابیدیم و ۲ ، ۳ بیدار میشدیم کتاب میخوندیم. چه نُه روزِ جالب و دردناک و سختی بود.
دفتر خاطرات خانوم علیا -
4@DTabiidi
؛
نرگس مست تو این فتنه که بنیاد نهاد
دل و دین را همه بر آتش و بر باد نهاد
حبذا باد بهاری که ز روی و مویت
بر گل تازه و تر طره شمشاد نهاد
بنده قد تو شد سرو سهی از دل پاک
گر چه ز آغاز جهان نام خود آزاد نهاد
عاشقم کردی و گفتی که نکردم هیهات
شور شیرین که چنین در دل فرهاد نهاد
من بخود سوخته او نشدم سوخت مرا
آنکه در سینه سیمین دل فولاد نهاد
خوردن خون جگر سوختگان فرض شناخت
آنکه چشم سیهش سنت بیداد نهاد
گفت هست ابن یمین در طلبم بی غم عشق
تهمتی بر من ازینسان ز دل شاد نهاد
- ابنِ یمین
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
بعد از خائن خواندن قالیباف، سنگ زدن به عراقچی، کنایه به سردارموسوی و قاآنی، فحاشی به میثم مطیعی و مزدور خواندن حسین طاهری، حالا نوبت به حاجمهدی رسولی رسیده. او را هم از قطار انقلاب بیرون انداخته و سازشگر و خفهکننده صدای مردم خواندند. اویی که چهارماه همصدا با او «بزن که خوب میزنی» خواندند و با او گفتند که «حاشا، حاشا، حاشا در انتقامت بشود کوتاهی» او که صبح روز دهم اسفند وقتی همه در بهت و غم فرورفته بودند، بر بلندی ایستاد و میان جمعیت نهیب زد که وقت عزا نیست و ما حالا فقط برای انتقام زندهایم. او که چهارماه از تهران و زنجان تا مشهد و نجف شهر به شهر پرچم سرخ انتقام را برافراشت. با این توجیه که برای ما اشخاص مهم نیستند، هیچ دلسوزی را در دایره انقلاب باقی نگذاشتهاند و همه را تکفیر کردند. با این روند، رواق کشوردوست منحل و تجمعات شبانه کمجمعیت شده و به حاشیه رفته. نه معنای بعثت این است که بعضی دوستان فهمیدهاند و نه معنای آتش به اختیاری. دایره وسیع انقلاب تبدیل به کورنقطهای تنگ و کوچک شده که حالا عنقریب است که خودشان در آن جا نشوند!
«مهدی مولایی»
*تصویر مربوط به حضور آقای رسولی در یکی از عملیاتهای موشکی!
@m_molaie110
امتحاناتمون به معنای واقعی کلمه فرسایشیئه. در دو هفته هرروز برامون امتحان چیدن. اونم در صورتی که این ترم درسهامون واقعا زیاد و سنگین بودن. بعضی اساتید هم که بزنم به تخته اگه اندازه یه نخود باهامون راه بیان یا کمکی بکنن! امروز ساعت یک تازه امتحان سوم رو باید بدم و مغزم از رده خارج شده و احساس میکنم داره میسوزه. علاوه بر این تازه متوجه جذابیت محتوای درسها شدم و از افسوسِ درست حسابی درس نخوندن در طول ترم هم دلم میسوزه. ببخشید پماد سوختگی و قهوه دارید؟
خوشحالیهای کوچولومون که غمهای بزرگمون رو از بین میبردن دونه دونه دارن دور میشن و از دست میرن.