هدایت شده از خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
تا ابد درود خداوند بر هر خوراکیِ شکلاتی.
امشب برای بارِ نمیدونم چندم بزرگ شدن و تنها مسئولیت زندگی رو به دوش کشیدن روی قلبم سنگینی کرد. تصمیم گرفتن وقتی یه آدمْ بزرگ میشی خیلی سختتر میشه چون دیگه خیلی از اشتباهها راه برگشت ندارن و حرف سرمایه و یه عمر زندگیه. اینکه تو این مملکت نمیتونیم هیچ تصور و پیشزمینهای از یک ماهِ آیندهمون داشته باشیم مهمترین تصمیماتمون رو تحت الشعاع قرار داده و با یک خطا معلوم نیست چه بلایی سر آیندهمون بیاد. راستش چنین وقتهایی احساس میکنم باید پتوی ستارهای زرشکیم رو بپیچم دورم، گوشهی اتاقم زانوی غم بغل بگیرم و از دردِ بلاتکلیفی و تصمیم نگرفتن اونقدر گریه کنم تا یه فرشتهی مهربون بیاد توی گوشم بهم بگه کار درست چیه. حتی اگه یه جیرجیرک کت و شلواری با عصا و کلاه کوچولو باشه هم قبوله!
اگه قراره با خوندنِ احساساتم نسبت به مسائل مختلف خصوصا زندگی متأهلی، وقتهایی که بهم سخت میگذره یا چیزهایی که باعث اذیت شدنم میشن قضاوتم کنید و بهم راهکار بدید (وقتی ازتون نخواستم) و به نظرتون مضحک میام، دکمهی ترک کانال منتظرتونه. ممنونم.
خانوم علیا ؛
اگه قراره با خوندنِ احساساتم نسبت به مسائل مختلف خصوصا زندگی متأهلی، وقتهایی که بهم سخت میگذره یا
دیگه گمون نکنم اسمی واضحتر از چیزی که الان هست ماهیتِ اینجا رو نشون بده. پس وقتی اینجا دفتر خاطرات منه، یعنی از احساساتم، تجربههام و چیزهایی که در طول روز باهاشون دست و پنجه نرم میکنم مینویسم. شما هم میخونیدشون و گاهی باهم دربارهشون حرف میزنیم. دیگه جاج کردن چی میگه؟