هدایت شده از نخل و نارنج ؛
بِبُر این غل و زنجیرِ دنیا رو که پیچیده تو دست و پات. تموم کن این بازیِ بچگانه رو که رمق نذاشته به راه برسی. قطع کن این ریسمانُ که هی داره میزنتت زمین.
راهو شناختم از بیراهی.mp3
زمان:
حجم:
4.5M
تو قنوت نمازم اینه دعام،
توی قیامت و اون ازدحام،
دستمُ بگیریُ، باشی باهام...
یا امتحانه،
یا تنبیه،
یا یه چیز دیگه درنظر دارین برام.
تسلیمم آقای امام حسین.
تسلیم...
حرم حضرت ابویِ آقای امام زمان،
عینِ حرمِ حضرت امیر میمونه برام.
با این که تا حالا وجودِ حقیر محروم بوده
از نوشیدنِ نورِ حضورشون،
ولی به حدی که خیالش آرامشِ خاطر
حوالهی قلبم میکنه، بینظیره.
حالا امسال که کاروان برنامهی زیارت داشت
برای سامراء و مرقد اجداد مطهرمون کاظمین،
من زمینگیرِ شهرِ خاکستریمون شدم :)
بزرگترین باگِ فضای مجازی اینه که وقتی سکوت میکنم نمیتونی تو چشمام عمیق بشی.
از رفتنم مطمئن بودم. قطعیِ قطعی. لااقل میدونستم یه راهی وجود داره. حالا اونی که اسیرِ هوای خاکستریِ اینجاست، منم. دونه دونه دور و بریام دارن میرن. پیامکِ "رفتنی هستی؟" و "حلال کنید" باید جواب بدم و در نهایت میشینم تو خلوت خودم، به حکمتی فکر میکنم که هیچوقت نمیفهممش و کلی دلیل و برهان عقلی و قلبی که با خودم مرورشون میکنم. در نهایت همهشون میگن، ببین، دختر خانوم، جدا شو از عادتهای دنیاییت، الان اگه حواستُ جمع کنی، هوشیار باشی، یه چیزی به دست میاری که در صورتِ رفتن نمیرسیدی بهش. یادته دِی ماه هزار و چهارصد و یک؟ یادته دیگه!
بقیه حتی بیشتر از من دست و پا زدن که بتونم. کلی نذر و نیاز و نگرانی و به آب و آتیش زدن و و و. ولی من خوب میدونستم چه اتفاقی افتاده. خوب میدونم چرا موندم. شایدم خیلی روشن و واضح مثلِ روز نباشه برام. ولی لااقل یه مهتابی هست که تو این تاریکی مسیر رو بهم نشون میده. روزِ روشن نه، ولی موندنم برام مثلِ یه شبِ مهتابی روشنه.