دیشب خانم تیرآور گفت «هرچی قبول بشی یه حکمتی توش داره که تو نمیفهمی. من وقتی رتبهم شد دو هزار میگفتم وای روم نمیشه به کسی بگم که، من برا دو رقمی دیگه نهایتاً سه رقمی بسته بودم. وقتی ادیان عرفان الزهرا قبول شدم اول دوست نداشتم رشتهمو. بعدها هفت هشت سال بعد حکمتش رو فهمیدم. دوستای خوبی پیدا کردم، فعالیتهای جانبی و بسیج دانشجویی و تشکلها رو داشتم، تو فضای خوبی قرار گرفتم، با این که دانشگاه دخترونه بود با همسرم به واسطه همونجا آشنا شدم، الان زندگی خوبی دارم با همسرم و بچههام و اگر هر رشته دیگهای قبول میشدم هیچکدوم از اینها رو نداشتم.»
با هرکی دوست میشم مامانم یه جوری میپرسه چند سالشه و چجوریه و اینا انگار داداشِ دمِ بخت دارم. چه خبره مادر من؟ برا من میخوای زن بگیری یا چی /:
پنج شیش تا خانم که گویا فامیل یا دوستن، با بچههاشون تو این واگن مترو نشستن، بلللللللند بلللللند صحبت میکنن و مغزم درد میکنه. الانه که بزنم زیر گریه =)
دختر کوچولو با پوست سبزه و موهای گوجهای و چشمای درشت مشکیِ مشکی و لبخند دلبرش، خیلی نمکی و نازه.
اگه هندزفری سفید میذارم تو گوشم و از زیر روسری نزاشتمش، برای اینه که ببینیش و باهام حرف نزنی عزیزم.