قلبم تحت فشاره. بدون این که بتونم نه حتی مثل پارسال و سالهای قبل، حتی مثل ذرهای از سالهای قبل هم نتونستم برات عزاداری کنم عزیزِ قلبم. قلبم تحت فشاره و یک عالم بغض و اشک روی این دل بیچارهی تنگ و غمگین تلنبار شده و یقین داشته باش اگر امشب قلبم رو بغل نگیری و آرومش نکنی، صبح روحم پیش خودت تو کربلاست. من که از خدامه... چه آرزویی بالاتر از این که توی روضهی تو بمیرم و سر بذارم تو دامن مادرت زهرا؟ کاش به داد قلبم برسی امشب. کاش امشب منو با حسرت به صبح نرسونی عزیز دلم.
هدایت شده از ام البکاء ؛
حاج محمود کریمیدق ....mp3
زمان:
حجم:
6.8M
خدایا، شبهایی که جز مرگ چیز دیگهای ازت نمیخوایم، حواست بیشتر به قلبهای طفلکیِ بیچارهمون باشه.
و حسین جان، اگر نام تو چون آوای رود روان بر لبهایمان جاری نمیگشت، قلبهایمان میایستاد از سنگینیِ عزای تو.
- حسین جان، برادرم عباس کجاست...
اشک بر گونههای اباعبدالله جاری شد. گویا که در این ساعات، به قدر هزار سال پیر شده بود. به سمت خیمهی عموی آبور کودکان تشنه و پناه زنان و مخدرات رفت. چشمها نگران و مضطرب، به سوی او بود. قلبها در سینه میکوبید و سکینه روی لب دعا میخواند. «کاش عمو برگردد.»
دست بر عمود خیمه برد. عمود را پایین کشید. صدای نالهی مخدرات و کودکان بلند شد. زینب دست بر سر گذاشت.
- زینب جان، به زنان و دختران بگو گوشوارهها و خلخالها را از خود جدا و گرهی معجرها را محکم کنند.
حرم، دیگر پناه ندارد.
روضه بالا گرفت. روضهی گودال بود. روضه سنگین بود. شیون زنان و فریاد مردان بود که به گوش میرسید. حسین! تو کیستی که زنان و مردان ما در مصیبت تو، چنین از حال میروند؟ تو کیستی که زنان و مردان ما چون پدران و مادران جوان مُرده در عزای تو اشک میریزند؟ حسین جان... میان روضه دخترکی را دیدم. حدود دَه سال داشت. مادرش برای کاری رفته بود و دخترک، در آن دقایق سخت تنها بود. مداح روضه را به اوج رسانده بود. گویا که هر آن، جانها از بدن جدا میشدند و نفسها میبریدند و قلبها میایستادند. دخترک به زنانِ پریشان نگاه میکرد، در خود فرو میرفت، گوشهی چادر به دندان میگرفت. سکینهات مجسم شد برایم. کاش بمیرم برای اضطراب و اضطرار قلب دخترکانت. بغض را در چشمان معصومش دیدم. و بعد، انگشت سبابه بلند کرد. همانطور که به زنان آشفتهحال مینگریست، تو را میخواند و با تو نجوا میکرد. نام حسین آرامش قلبش شده بود و در دنیای خویش، به زبان خودش با تو سخن میگفت. و من بودم و اشک و اشک و اشک...