eitaa logo
نخل و نارنج ؛
355 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
190 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
جمعیت، دور تا دور محوطه‌ی گلزار شهدا نشسته‌اند. نوای حسین از بلندگوها پخش می‌شود. طبل و سنج می‌زنند. دلم می‌ریزد. کاش ما روز عاشورا بودیم. مردان‌مان فدای حسین و زنان‌مان همراه زینب می‌بودند. کاش، کاروانِ حسین میانِ ما بود. کاش دخترکان یتیم حسین را در آغوش می‌گرفتیم. تسلی دل زنان می‌بودیم و قلب رباب را آرام می‌کردیم. کاش کاری سوای اشک بر مصیبت حسین هم از ما بر می‌آمد...
آنان که حر گمشده را هم خریده‌اند آیا شود که نگاهی به ما کنند ...
نخل و نارنج ؛
دخترک سه چهار ساله، کنار مادرش و برادر کوچکش نشسته. چادر عربی به سر کرده و روسری‌اش را گیره زده. به
دخترک سه سال بیشتر ندارد. آخر هیئتِ شبِ آخر است. چراغ‌ها روشن شده‌اند. مردم برخاسته‌اند که به سختی، آهسته از سیاهی‌ها و یازده شب انس با روضه دل بکنند و به خانه‌هایشان برگردند. صدای دعای فرج در محوطه‌ی حسینیه پیچیده. نوای الغوث الغوث که در گوشم می‌پیچد، دخترک را می‌بینم که میان بازی‌هایش، ما را می‌بیند، دست روی سرمان گذاشته‌ایم و صاحب الزمان را صدا می‌کنیم. همان‌طور که سه دنگ حواسش به بازی و بچه‌هاست و سه دنگ دیگرش با دعا، بلند می‌شود، دست روی سرش می‌گذارد و زیر لب، مثل ما، دعا را زمزمه می‌کند. چند ثانیه یک‌بار چشمانش را هم می‌بندد و در دنیای کودکی‌اش، با امام زمانش انس می‌گیرد. دنیای کودکان، عجیب است، عزیز دلم. انگار که آن‌ها وقتی به زبان خودشان با تو حرف می‌زنند، همه‌ی وجودشان وقف توست.
کاش بتونم مادر خوبی باشم. بتونم بچه‌هایی تربیت کنم که عاشق تو هستن اباعبدالله. بچه‌هایی که برای رقیه‌ت لطمه می‌زنن. بچه‌هایی که توی هیئت بزرگ شدن. بچه‌هایی که نذر عباستن. بچه‌هایی که نوکر خواهرتن. بچه‌هایی که حاجتشون رو از خانم ام‌البنین می‌گیرن. و نهایتِ همه‌ی این‌ها، بچه‌هایی که فدای ولایت می‌شن.
بچه‌ها، شلوغ‌کُنِ سپاهِ امام حسین و امام زمان باشید. نمی‌دونم چطوری توضیح بدم ولی خیلی مهمه.
عشق هیجان انگیزه. حواست رو از هرچیز دیگه‌ای پرت می‌کنه. دنیا رو یه رنگ دیگه می‌کنه. وقتی بهش فکر می‌کنی ضربان قلبت تند می‌شه. نمی‌تونی لبخندت رو بدزدی و تو پستوی قلبت قایم کنی. چشمات همه چی رو لو میدن. تنت موقع فکر کردن بهش از هیجان داغ می‌کنه و همزمان دلتنگی به قلبت خنج می‌ندازه. می‌تونی شبانه‌روز، بی‌وقفه به جزئیاتش فکر کنی و با تک‌تکشون نفس بکشی. هر چیزی که مربوط به اون باشه، حتی اگر قبل از عاشق شدن فکر می‌کردی اصلا جالب نیست، به نظرت زیباترین چیز دنیاست. عشق تو رو در برابرش ضعیف و شکستنی می‌کنه و کاش کسی که عاشقش شدی، بتونه از قلب بلوری‌ای که برات ساخته محافظت کنه. عشق، خیلی هیجان‌انگیز و جالب و دردناکه. عشق، خیلی ارزشمنده...
صدای در که میاد احساس می‌کنم بابامه. خدایا بسه دیگه. ظرفیتم تکمیل شده لطفا بابا زودتر برگرده.
نخل و نارنج ؛
صدای در که میاد احساس می‌کنم بابامه. خدایا بسه دیگه. ظرفیتم تکمیل شده لطفا بابا زودتر برگرده.
هرچی سعی می‌کنم قوی باشم، یا هرچقدر به نظر بی‌وفا و سرد میام، هنوز یه دختر بچه طفلکی وابسته به بابامم که نزدیکه بغضم بترکه. باید یه نسخه‌ی جیبی از آدم‌های مورد علاقه‌م خصوصا بابام تهیه کنم و با خودم ببرم همه‌جا.
وقتی با لباس گل‌گلی صورتی روی مبل خونه‌ی بابا مامانت دراز کشیدی و دنیای دو سال پیشت رو مرور می‌کنی، به رخت‌خواب‌هایی که قراره برن توی کمد دیواریِ خونه‌ی خودت و خودت پارچه‌شون رو انتخاب کردی نگاه می‌کنی، باورت میشه اینقدر بزرگ شدی؟ پس چرا من اصلا شبیه دختر بزرگ‌ها نیستم؟
دیگه دارم به خودم التماس می‌کنم که توروخدا لایف استایل مورد علاقه‌ت رو بساز.