نخل و نارنج ؛
دنیای زنها دنیای بدونِ خشونته. انسان در شرایط مختلف برای بقا راههای مختلف کشف میکنه. مردها برای پایان دادن به خیلی از مسائل، به راهِ خشونت میرسن. اما زنها، دنیای زنها دنیای راههای بدونِ خشونته. اونها خلق میکنن، ارتباط میگیرن، عاطفه دارن، ذاتِ مادری در وجودشون، بیمهری و خشونت و بیتفاوتی و بیرحمی مردها رو ذاتاً رد میکنه و حتی به وجود نمیاره.
هدایت شده از وحید یامین پور
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺️ #با_سرودخوان_جنگ
قسمت اول
زن، راوی زندگیاست... زن، سخن میگوید و سخن گفتن او، سکوتی را که ماحصلش فراموشی قصهی زندگی است، میشکند.
وقتی زنی در جایی هست، آنجا، خانه است. خانه همانجایی است که مردان در انتظار رسیدن به آن زنده میمانند و "زندگی" همانا در انتظار رسیدن به خانه است.
جنگها برای نابودی خانهها برپا میشوند. خانهها با عشق و امید ساخته میشوند و با آتش کینه فرو میریزند. تا وقتی زنان زندگی را روایت میکنند، خانه پا برجاست و کینهی شیاطین شریر توان نابودی خانه را نخواهد داشت. ستونهای کشور، خانهی یک ملت، به شانههای زنانش تکیه دارد...
آنچه در جلوی چشم میلیونها انسان رخ داد، سرودن شعری حماسی بود در بحبوحه شرارت شیطان. گویندهی خبر اینبار به جای خواندن خبر، نغمهی دلیری و شرافت را سر داد. هر غرشی در برابر این نغمه، چیزی جز زوزهی شکست نیست. او، همان زن، آنجاست، در خانه، خانه آنجاست. آنجا که زن هست. پس خانه باقی است و باقی خواهد ماند.
➕️ @Yaminpour
این که نوشتههام رو میخونید و محتواهای مربوط بهش رو برام میفرستید، خیلی خوشحالم میکنه بچهها :)
همهی وجودم داره توی آتیش خشم و غم میسوزه برای مردم و بچههای مظلوم غزه. کاش یه کاری ازم بر میومد. کاش به یه دردی میخوردم. کاش میشد جونِ من ریز ریز بشه و به بچههای غزه اضافه بشه. کاش میشد...
"مرد حدود ۵۰ سال داشت، شاید بیشتر. با دوستش، ساک به دست گمانم به سفر میرفتند. میگفت «از جوانی آرزو داشتم نظامی باشم. آرزوی دیرینهام بود. هنوز هم آرزو دارم. دوست داشتم نظامی شوم و جنگ شود. برای خاکم بجنگم. حالا هم که جنگ شده، هوایی است. ببین اگر زمینی بود، اول از همه میرفتم.»"
"پسر جوان، گیتار به دست میزند و میخواند. همان کسیست که یک بار دیگر هم دیده بودمش. در واقع، فقط صدایش را شنیده بودم و در کوچههای سریالِ موردعلاقهام قدم زده بودم. هنوز هم همانجور است. صدایش مالِ نسلِ ما نیست. یک جور دیگریست که انگار از نسلِ واقعی بودن زندگی آمده. واقعی بودن احساسات، عشق، نفرت، دلسوزی، همدلی، رابطهها، خانوادهها... ترک اول را که میخواند، خانمهای حاضر در مترو میخواهند برایش کف بزنند. لبخندی میزند و میگوید، صلوات بفرستید... من هم لبخند میزنم."
#دفترچه / #مترونوشتهاییکدانشجو
#خانمعلیا / ۳۱ تیر ۱۴۰۴