ریحانه رو بردم دانشگاهمون، همچین از اولش پوکر و حوصلهسررفته بود که من تو همون سن آرزوم بود برم دانشگاه رو ببینم یا یکی بگه بیا ببرمت دانشگاه. بچههای نسل جدید چه عجیبن والا.
دفتر خاطرات خانوم علیا -
ریحانه رو بردم دانشگاهمون، همچین از اولش پوکر و حوصلهسررفته بود که من تو همون سن آرزوم بود برم دان
البته من علاقهم به دانشگاه و دانشجویی از دو سالگی شروع شد =)
چند ماهه منتظرم جور شه برم مشهد، نمیشه.
چند ماهه منتظرم دوره طلیعه حکمت شروع شه،
همون تایم کلاس دارم. این نشدنهای امروز حکمتش چیه؟
ما را کسی نخواست، تو هم گر نخواستی
در گوشمان بگو که بمیریم گوشهای :)
کل وجودم از درد داره گسسته میشه و سردرد شدید گریبانگیرم شده. از درون احساس تب دارم. جای دو تا سوزن سرمی که توی دستم کرد به شدت درد میکنه و احتیاج به یه خواب عمیق شبیه مرگ دارم اما خوابم نمیبره. مشهدم رو از دست دادم و غمگینترین آدم دنیام و حتی به خاطر سردرد نمیتونم کتاب بخونم. کارنوشت ۴ نمرهای رو نتونستم کامل کنم و بفرستم. از احساس تنهایی کردن حینِ بیماری متنفرم و دقیقا چون اونی که میخوام کنارم نیست، احساس میکنم تنها آدمِ باقیمونده روی کرهی زمینم که داره درد میکشه و غصه میخوره. کاش الان با ریحانه و نجمه توی اتوبوس به سمت مشهد بودم. نه توی رختخوابم درحالی که سردرد داره دیوونهم میکنه.
دفتر خاطرات خانوم علیا -
خوشحالی توی یه روز سخت و پر از درد این شکلیه.
ولی خب همیشه زندگی یه چیزی تو آستینش داره واسه غافلگیر کردنت =)
آن چیزی که در ظاهر فرد میبینید نشان دهنده سال ها اتفاقات پیرامونی هست .
مرور و تکرار سرشکستگی ها ، نگاه سلیقه ای والدین و روش هایی که فرد باهاش فقط سطح دردش رو پوشانده ، عمق درد را هیچ وقت التیام نداده و نتیجه خروجی میشود نماد یک چیزی که بابتش بازخواست میشه همه به عنوان انسان های دلسوز قرار میگیرن در کنارش ،فارغ از اینکه اون انسان ها متوجه شدن اما عکس قضیه در باطن اون فرد تلقی میشه و او انسان هارو رو به روش میبینه
و هر حرفی تذکری رو نصیحت میدونه و سعی میکنه آرام آرام از آدم ها دور بشه
و این آغازه افسردگیه ...
#منتظر
#روان شناس تجربه گر
فرقی نمیکنه ۶ سالمه یا داره ۲۰ سالم میشه. من هنوزم اگر بابام برام تخت بخره مثل ۶ سالگیم از ذوق خوابم نمیبره. هنوزم مثل ۶ سالگیم موقع خوردن الویهی مامانم لذت میبرم و چشمام برق میزنن. هنوزم لباس خوابِ صورتی گلگلی یا کیتی پوشیدنی احساس میکنم یه پرنسسم. هنوزم شب قبل خواب باید خرس محبوبم رو کنارم داشته باشم. هنوزم مثل ۶ سالگیم عاشق انیمیشنهای باربیام. هنوزم دوست دارم مثل دورای جستوجوگر دور دنیا بگردم. هنوزم نیروی جادوییِ مورد علاقهم یخه. من هنوزم مثل همون دختر بچهی ۶ ساله عاشق برچسب و دفتر نقاشی و کتاب داستان و دنیای فانتزی جادو و اسبهای تک شاخم.