برایم گل هدیه بگیر، بدون این که خودم درخواست کنم. نه حتی دستهگلهای بزرگ. گلهای کوچکِ بیبهانه اغلب اوقات بیش از دستهگلهای بزرگِ خیلی دیر به دیر خوشحالم میکنند. گلها هم شبیه انسانها، عُمر دارند. به جای ۵۰ سال و ۶۰ سال، چند روز. بالاخره میمیرند اما همیشه در یادِ آدم میمانند. پس برایم بیشتر گل هدیه بگیر...
شاید هر روز یا حتی هر هفته گل هدیه گرفتن فانتزی باشه ولی خب یه دختری که زنِ شهید محمدخانی بوده، فانتزیِ خیلیها رو زندگی میکرده💘
بچهها کسی درباره درآمدی که از طریق تبلیغ و بلاگری به دست میاد چیزی میدونه؟
دفتر خاطرات خانوم علیا -
#شات | به کپشن مراجعه شود.
سالهای نوجوانی برایم تداعی میشوند. سالهایی که اغلب جمعههایش، قبل از بابا بیدار میشدم، از بیدار بودن رفیق و همطریقم اطمینان حاصل میکردم، لباسهایم را میپوشیدم و بابا را صدا میکردم تا ما را تا درب مسجد برساند. دو سه تا دختر چهارده پانزده ساله بودیم که خودمان را به مسجد میرساندیم، اعمال پس از نماز صبح را انجام میدادیم و دعای ندبه را با تمام وجود مینوشیدیم. شبیه آب گوارایی که حیاتِ رفاقتمان بود. صبحانه را در مسجد میخوردیم و احساسِ نمکگیرِ مسجد شدن، مست و مدهوشمان میکرد. و بعد فارغ از ذرهای احساس خوابآلودگی با دستها و دماغهای یخکرده تا خانه پیاده میرفتیم. بیشتر وقتها البته پیادهرویمان را طول میدادیم تا بیشتر همصحبت باشیم. انگار نه انگار که هرروز همدیگر را میدیدیم و ساعات زیادی از روز، تنگِ هم اوقات میگذراندیم. شده بودیم یک روح در دو جسم! مگر حرفهایمان تمامی داشت؟ نه حتی حرفهای بیخود و بیجهت، بلکه ما رفاقتمان از ابتدا هم فلسفی و فاخر بود. جوجههای تازه سر از تخم بیرون آوردهای بودیم که میخواستیم به دنیای علم و معرفت و شریعت و طریقت سرک بکشیم و همهچیز را بدانیم. مثلا یکی از بحثهای معمولمان این بود که خونِ شهید تاثیرگذارتر است یا قلمِ عالم سازندهتر؟ چطور هردو را در ظرف وجودمان بریزیم و عالمِ شهید باشیم. دوتا دختر چهارده پانزده ساله... عجب روزهایی بود. دعای ندبه و آن دغدغهها و استادهای خوب چه برکتی به نوجوانیمان داده بودند عزرائیل. بسوزد پدر دبیرستان رفتن،بسوزد جگرِ خودم و اهمالکاریهایم عزرائیل. بسوزد...
#مسطورات | #خانمعلیا | #دفترچه
#جستار | سیده فاطمه میرزائی
@Alnana