دفتر خاطرات خانوم علیا -
#شات | به کپشن مراجعه شود.
سالهای نوجوانی برایم تداعی میشوند. سالهایی که اغلب جمعههایش، قبل از بابا بیدار میشدم، از بیدار بودن رفیق و همطریقم اطمینان حاصل میکردم، لباسهایم را میپوشیدم و بابا را صدا میکردم تا ما را تا درب مسجد برساند. دو سه تا دختر چهارده پانزده ساله بودیم که خودمان را به مسجد میرساندیم، اعمال پس از نماز صبح را انجام میدادیم و دعای ندبه را با تمام وجود مینوشیدیم. شبیه آب گوارایی که حیاتِ رفاقتمان بود. صبحانه را در مسجد میخوردیم و احساسِ نمکگیرِ مسجد شدن، مست و مدهوشمان میکرد. و بعد فارغ از ذرهای احساس خوابآلودگی با دستها و دماغهای یخکرده تا خانه پیاده میرفتیم. بیشتر وقتها البته پیادهرویمان را طول میدادیم تا بیشتر همصحبت باشیم. انگار نه انگار که هرروز همدیگر را میدیدیم و ساعات زیادی از روز، تنگِ هم اوقات میگذراندیم. شده بودیم یک روح در دو جسم! مگر حرفهایمان تمامی داشت؟ نه حتی حرفهای بیخود و بیجهت، بلکه ما رفاقتمان از ابتدا هم فلسفی و فاخر بود. جوجههای تازه سر از تخم بیرون آوردهای بودیم که میخواستیم به دنیای علم و معرفت و شریعت و طریقت سرک بکشیم و همهچیز را بدانیم. مثلا یکی از بحثهای معمولمان این بود که خونِ شهید تاثیرگذارتر است یا قلمِ عالم سازندهتر؟ چطور هردو را در ظرف وجودمان بریزیم و عالمِ شهید باشیم. دوتا دختر چهارده پانزده ساله... عجب روزهایی بود. دعای ندبه و آن دغدغهها و استادهای خوب چه برکتی به نوجوانیمان داده بودند عزرائیل. بسوزد پدر دبیرستان رفتن،بسوزد جگرِ خودم و اهمالکاریهایم عزرائیل. بسوزد...
#مسطورات | #خانمعلیا | #دفترچه
#جستار | سیده فاطمه میرزائی
@Alnana
بچهها میخوام به مدت چهل روز، یه برنامه معنوی مختصر برای خودمون بچینیم و بهش پایبند باشیم. سخت نیست. خیلی مختصر و مفید فقط برای این که ارادهمون رو تقویت کنیم و برای ماه رمضان از حالا توی دو تا چهل روز خودمون رو آماده کنیم.
اگر پایهاید و میخواید یه تغییری ایجاد کنید واقعا توی خودتون، بسم الله.
توی پیویم یه پیام بفرستید و اعلام آمادگی کنید تا لینک گروه رو براتون بفرستم.
@Im_Liaaa
هدایت شده از شـاهق ؛
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌌 | #story
چه حلقهها که زدم بر در دل از سر سوز
به بوی روز وصال تو در شبان دراز
دلا! ز هجر مکن ناله، زان که در عالم
غم است و شادی و خار و گل و نشیب و فراز
شبی وصال سحرگه ز بخت خواستهام
که با تو شرح سرانجام خود کنم آغاز
به هیچ در نروم بعد از این ز حضرت دوست
چو کعبه یافتم آیم ز بتپرستی باز
- حضرت حافظ
[ شاهِق | Shaheq ]
صبح بعد از نماز صبح سعی کنید بیدار بمونید
برکته که به وقت آدم میدن اون ساعات
ما بی سلیقه ایم تو حاجات ما بخواه
ورنه گدا طلب آب نان کند
اباعبدلله( ع)