فکر میکردم امشب قراره ساعت ۷ بخوابم و سرحال بیدار شم. ولی خب الان داره ۱۲ میشه و باید ۲ و نیم بیدار شم. عالیه :)))))))))))
19.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از ۲۸ آذر ۱۴۰۴ ، بماند به یادگار از روز عروسی ما . . .
دفتر خاطرات خانوم علیا -
از ۲۸ آذر ۱۴۰۴ ، بماند به یادگار از روز عروسی ما . . .
24.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توی ماشین عروسِ یه زوجِ حضرت رقیهای چی میگذره؟
دفتر خاطرات خانوم علیا -
کپشن ؛
دیشب شب اولی بود که بعد از عروسیمان، در خانهی خودمان بودیم. هنوز حسابِ خیلی چیزها دستم نیامده. قرار بود منتظر آقای تلویزیونی باشیم تا بیاید و تلویزیونمان را وصل کند و بعد برویم خرید تا شام درست کنم. اما آقای تلویزیونی دیر کرد، کارش خیلی طول کشید، تا برود شد ساعت ۱۱ و نیم شب و تا ما برویم پی خرید شد ساعت ۱۲ شب. آنوقت شام که نه، باید سحری میخوردیم. پس فقط مقداری خوراکی خریدیم و نمک و زردچوبه و فلفل و پنیر.
- شام میخرم امشب.
- آخه خیلی چیزای واجبتری هست هنوز...
- یه شبه دیگه.
سفارشمان را ثبت کردیم، فیش را گرفتیم و سوار ماشین (که برای باباست و از شب عروسی دست ما امانت است) شدیم و به مقصد مزار تکشهیدِ عزیزمان به راه افتادیم. کنار خیابان ماشین را پارک کردیم. ماشین جلویی، یک دویست و شش سفید بود که کنارش پیکنیک گذاشته بود و یک قابلمه بزرگ روی آن، قلقل میجوشید.
- به نظرت دارن چیزی درست میکنن؟
- این وقت شب؟ کنار خیابون؟ نمیدونم والا.
- شاید دارن آش درست میکنن.
به شوخی خندیدیم و پیاده شدیم تا اولین زیارتمان، زیارتِ برادرِ ۱۷ سالهای باشد که خیلی شبها از خستگی و ناتوانی در برابر دنیا، به او پناه آوردیم. آمدیم تا سلامش کنیم و خبر ازدواجمان را بدهیم. در حقیقت، او بود که ما را خواند. زیارتمان به انتها رسید، دستهایم را ها میکردم و گربههای شیفت شب پارک را پیشپیش میکردم که مردی صدایمان زد. سر بلند کردیم. چند نفر کنار قابلمه ایستاده بودند و حرف میزدند.
- داداش آش میخوری؟ نذریه.
بنیامین تعارف میکرد و من آهسته میگفتم: «بگیر بگیر بگیر بگیر بگیر توروخدا بگیر.»
- بگیرم؟
- دلم آش میخواد توروخدا بگیر.
دختر جوانی که فقط شلوار جین راسته و یک کاپشن خیلی کوتاه تنش بود، از ماشین پیاده شد، ظرف پیاز داغ و کشک و نعنا را از ماشین بیرون آورد و به مرد جوان که داشت توی کاسههای یکبار مصرف برایمان آش نذری میریخت داد. فیش غذایمان هنوز روی داشبورد بود و من فکر میکردم عجب روزیِ شیرینی! میخواستیم بعد از خرید، مزارشهدای دیگری برویم، با دیدنِ قیمتِ خریدهایمان آنقدر جا خوردیم که فراموشمان شد و شهیدِ کوچک و تنهایمان صدایمان کرد تا پس از مدتها، حق معرفت را ادا کنیم (هرچند که بدهیمان به این برادر، خیلی بیشتر از اینهاست.) بنیامین قاشقهای یکبار مصرف را گرفت، تشکر کرد و سوار ماشین شد. آش داغ بود و دستهای من سرد. قلبم از شوق غذای داغ پس از ۲۴ ساعت سرما در خانهی کوچکِ بدونِ سیستم گرمایشمان گرم شده بود. قاشق را در ظرف آش کردم و هم زدم تا مخلفات رویش مخلوط شود.
- میگفت ما شاید مذهبی نباشیم، اما یه وقتایی یه کارایی میکنیم.
- به نظرت خدا چطوری با اینا حساب میکنه؟ توی دنیا یا آخرت؟
- کی میدونه؟ ولی خدا خیرشون بده.
#دفترچه / #اندراحوالات / #مسطورات
#خانمعلیا
[ ۲۹ آذر ۱۴۰۴ ]
بعد از عروسی این شکلیه که از جمعه تا امروز، اسم همسر در لیست تماسها نبود چون همهش پیش هم بودیم. درود بر زندگی.
اگه یه روز مسیرتون سمت افسریه و خیابون بیست متری افتاد، حتما برید کافه رستوران خندان پلاس و اگر رفتید اونجا، حتما شیک شکلات فندقی رو امتحان کنید. به جرئت میگم خوشمزهترین چیزی بود که در تمام زندگیم خوردم. بعد از مدت بسیار زیادی غیرفعال شدنِ ذوقِ غذاییم، حسابی سرحالم کرد و سرِ ذوق آورد منو و به شدت لذت بردم ازش💘