کاش که دیگران من رو در ابهام رها نکنن. من اوورثینک میکنم، به هزاران احتمالِ ریز و درشت و درست و نادرست و جالب و ترسناک فکر میکنم و مغزم به مرز ازهمگسستگی میرسه. وقتی احساس میکنم ازم ناراحتی و نمیگی چرا و چی شده، تمام وجودم، بند بند وجودم از هم میپاشه.
نمیدونما، ولی دلم اون لحظههایی رو میخواد که تو از سرکار بر میگشتی و من از دانشگاه، همدیگه رو توی مترو پیدا میکردیم و یه گوشهی واگن بین شلوغی وایمیستادیم و اونقدر حرف میزدیم و یواشکی میخندیدیم تا برسیم. همون لحظههایی که شبیه رازِ مگو بودن و خستگی چشمهامون باهم حرف میزدن. کنارم میشینی و من دلم برای تک تک لحظههایی که باهات گذروندم تنگ میشه. بیا نسبت به زندگی و لحظههامون حریص باشیم. اونقدر خاطره بسازیم که حسرت هیچکدومش به دلمون نمونه.
میخوام آدم جالبی باشم، یه آدمِ تاثیرگذار که داره یه کار جالبی میکنه. حتی اینجا و دانشجوی تبعیدی هنوز اون حس جالب و منحصر به فرد رو بهم نمیدن.