eitaa logo
نخل و نارنج ؛
356 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
190 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از طائع.
این یک روایت از زندگی است. امروز برای اولین بار، تنها از خانه‌مان در محله‌ی جدید بیرون رفتم. پیاده. اینجا همه‌چیز با محلِ زندگی قبلی‌ام فرق می‌کند. خیابان‌ها مملوء از انسان‌هایی هستند که هرکدام به کاری مشغولند. اغلبِ آن‌ها، مادرها و بچه‌های مدرسه‌ای هستند که فرم مدرسه تنِ کوچک‌شان را در بغل گرفته. کوله‌ها و کتانی‌های رنگارنگ مثل رنگین‌کمان بر قامت کوچه‌ها و خیابان‌ها کشیده شده. اینجا پیاده‌روها خیلی باریک‌اند. به زحمت دو نفر از کنار یک‌دیگر عبور می‌کنند و به راه‌شان ادامه می‌دهند. حتی اغلب وقتی پشت سرِ یک مادر و کودکِ نوزادِ در کالسکه‌اش می‌رسیدم، یا مسیرم به موازاتِ پیرزن خمیده‌قامت می‌رسید، نمی‌توانستم سبقت بگیرم و به رسمِ خیابان‌های خلوت و پیاده‌روهای عریضِ محل زندگی قبلی‌ام با همان سرعتِ تندِ قدم‌هایم به مسیرم ادامه دهم. باید می‌ایستادم، صبر می‌کردم، قدم کُند می‌کردم تا در فرصتی به خیابان بپیچم و چند قدم جلوتر دوباره به پیاده‌رو برگردم. اینجا مردم زیاد چشم در چشمِ هم می‌شوند. یک‌جورهایی مجبورند باهم سلام و احوال‌پرسی کنند و هم‌دیگر را بشناسند. مثلا من وقتی می‌خواستم از کنار خانمِ جوانِ چادری که کالسکه‌ی فرزند شیرخوارش را در پیاده‌رو هُر می‌داد رد شوم، مجبور شدم آهسته ببخشیدِ محترمانه و دوستانه‌ای بگویم تا کمی کنار بکشد. چنین برخوردهایی معمولا در محله‌ی خودمان پیش نمی‌آید. آدم‌ها فقط وقتی هم‌دیگر را بشناسند باهم حرف می‌زنند و الّا هرکس راه خودش را می‌رود. اینجا پُر از خانه‌های کوچک است. برای همین هر کوچه تعداد زیادی آپارتمان، واحد و خانواده را در آغوش دارد. برای همین حتی بن‌بست‌های کوچک هم شلوغ‌اند؛ علی‌الخصوص اگر بچه مدرسه‌ای داشته باشند. در محلِ قبلی‌مان خانه‌ها بزرگ بودند و جمعیتِ کمتری در هر کوچه زندگی می‌کرد. برای همین اکثر کوچه‌ها خلوت بودند و در طول روز، کم پیش می‌آمد که آدم رفت و آمدِ آدم‌های دیگر را ببیند. یا همه با ماشین می‌رفتند و می‌آمدند و مجالِ زیارتِ همسایه‌ها نبود. امروز حتی دخترکی را دیدم که تازه خواندن و نوشتن یاد گرفته بود. یک گچِ آبی‌رنگ در دستش داشت و روی دیوارها اسمِ موردعلاقه‌اش را می‌نوشت. نمی‌دانم چه اسمی بود، یا درواقع اسمِ چه‌کسی یا چه‌چیزی بود. اما با خطِ کودکانه و ذوق دخترکانه‌اش، به قدِ خودش رو دیوارها می‌نوشت «نونا». شاید جشنِ الف‌با داشتند و حرفِ امروز «گ» بوده. «گ» مثلِ «گچ». این یک روایت از زندگی است. زندگی‌ای که با همه‌ی فراز و نشیب‌ها، مثل همه‌ی وقت‌هایی که به سرعت قدم بر می‌داشتم یا به کُندی، در این محله‌ها جریان دارد. این‌جا هنوز پر از کودکانی‌ست که رویا دارند و زندگی در دست‌های کوچک‌شان ورجه‌وورجه می‌کند. هنوز نمی‌دانم محله‌ی آرام و خلوت‌مان را دوست دارم یا اینجا را. ولی اینجا، زندگی بوی دیگری دارد. س.ف میرزائی | @DTabiidi
کاش بلاگری تو ایتا رو بس کنید.
جدیدا برا خودم کافی‌میکس درست می‌کنم و تا بخورمش یخ میکنه.
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از دیشبِ عزیز و هیئتِ دوست‌داشتنی و بارون و خواهر کوچولو🎀🦢
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قدرت تکلمم به سبک 😂🙄 ִֶָ     ִֶָ     ִֶָ     ִֶָ     ִֶָ     ִֶָ     ִֶָ     ִֶָ     ִֶָ ·• 𝗝𝗢𝗜𝗡@SekanseBartarr
منظورت چیه؟ من همیشه به بغل از جانب آدم‌های مورد علاقه‌م نیاز دارم. تا ابد. دائماً و بی‌وقفه.
بچه که بودم همیشه برام عجیب بود وقتی بابا شعرهای امام رو می‌خوند، از می و مستی و میخانه حرف می‌زد. این‌ها فقط یک معنی در ذهنم داشتن و اون، همون واقعیتِ حرامِ ماجرا بود. تا این‌که بزرگ شدم. محبتِ مولا، شد جنون. و سرخوشیِ مدحِ مولا، شد مستی محض. حالا منم می‌فهمم مِی چیه، مستی چیه، مِیخانه کجاست- یقیناً به قد و قواره‌ی خودم، هنوز راه زیاده از مقصودِ ما تا مقصودِ امام. از مستیِ ما تا مستیِ امام. سبحان الله...
هدایت شده از ام البکاء ؛
کربلایی حسین ستوده13.mp3
زمان: حجم: 10.9M
"باده‌ی مستانه سبو سبو پیمانه، کشان کشان می‌آیم به مقصد می‌خانه" @OmBoka
صبر است مرا چارهٔ هجرانِ تو لیکن چون صبر توان کرد که مقدور نماندست؟ در هِجرِ تو گر چشمِ مرا آبِ روان است گو خونِ جگر ریز که معذور نماندست - حافظِ شیرازی
بی‌تابم، بی‌قرارم. خدایا این بلاتکلیفی و شوق رو تموم کن.
هدایت شده از طائع.
|✨| - و نور، همیشه نجات‌دهنده‌ست. @DTabiidi