eitaa logo
نخل و نارنج ؛
358 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
190 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
من آخرش می‌میرم برات خب :)))))))
یه جایی رفته بودیم ، یه بزرگی می‌گفت بچه ها دیدید میخوای بری مهمونی میگی وای لباس چی بپوشم وای کفشم با لباسم میاد یا مقدماتشو فراهم میکنید مثلاً چی بخریم دست خالی نریم خب چند روز دیگه مهمونی خداست حواستون هست چی کار کنید حواستون هست مقدماتشو فراهم کنید چشم گوش دستتون باهم ست بشه چه قدر حال کردم چه قدر خوب بود من امسال به نیت سید حسن آقا می‌خوام شروع کنم سیمم توی زمزمه های سحر که الهم رب شهر الرمضان وصل شد یاد این بزرگمرد بکنم که مایه افتخار ما و مایه سوزش صهیونیست های قاتل هست ..... پیشنهاد میکنم شما هم نیت کنید قطعا یقینا سریع تر به حاجت های قشنگتون می‌رسید
نخل و نارنج ؛
السلام ای داغ بر دل نشسته...
هویزه نقطه‌ی انقطاع از دنیاست.
مداحی‌هام اصلا اون چیزی نیستن که دلم بخواد.
- عشرتِ شب‌گیر کن، مِی نوش کاندر راهِ عشق شَب‌رُوان را آشنایی‌هاست با میرِ عَسَس عشق‌بازی کارِ بازی نیست ای دل! سر بِباز زان که گویِ عشق نَتْوان زد به چوگانِ هوس دل به رَغبت می‌سپارد جان به چشمِ مستِ یار گر چه هشیاران ندادند اختیارِ خود به کس - حافظ جان پ.ن: در وصفِ شراب طهورا و دلچسب‌ترین باده‌ی خلقت که چایِ ایستگاه صلواتیِ ذوالفقاریه باشد؛ همین بس که از مردِ لوطی روزگار، آقا شاهرخ، جز همین هم توقع نمی‌ره به هرحال! / /
هدایت شده از طائع.
ذوالفقاریه برایم عزیز بود. خیلی عزیز. اما یک سالی هست که یک حساب دیگری رویش باز می‌کنم. یک سالی هست که یک جور دیگری قلبم را اسیر خودش کرده. هرقدر که همه‌ی اتمسفر طلائیه سَبُک و روان است برایم، ذوالفقاریه گیراست. زمین‌گیرم می‌کند. انگار که پاهایم را میخِ زمین کرده باشد و سرم را تا آسمان کشیده باشد. انگار که بال‌هایم سنگین شده باشند و نفس کشیدن جز آهسته و ریز، بی‌صدا، ممکن نباشد. داستانِ ذوالفقاریه و انسان‌هایی که در خاکش از خاکِ زمین بریدند را آن‌قدرها خوب نمی‌دانم، اما دلم این را می‌فهمد و درک می‌کند که انسان‌های این خاک، با همه‌ی مردمان این خاک‌ها فرق می‌کنند. آدم‌های این خاک، انگار که در میانِ یارانِ اباعبدالله |روحی‌ونفسی‌فداه| جرگه‌ای باشند برگزیده؛ تافته‌ای جدا بافته که شبیه نگینی سرخ بر رکابِ سیمینِ خاتمِ سیدالشهدا |علیه‌السلام| می‌درخشند. انگار کن که پیروان و مریدانِ مکتب حُر بن یزید ریاحی باشند در میان خیل عظیم عشاق حسین |علیه‌السلام|. ذوالفقاریه همیشه برایم سرخ است. سرخِ دستمال یزدی و رد خون روی پیراهن‌های یقه‌باز. سرخِ سبیل‌های داش‌مشتیِ به خون خضاب شده و چشمانِ غیرتمند خوش‌غیرت‌های بامرامِ جبهه‌ها. ذوالفقاریه با همه‌‌جای دنیا، با همه‌جای جبهه حتی فرق می‌کند و یک سالی می‌شود که بیشتر از قبل، خیلی بیشتر از قبل مرا زمین‌گیر کرده. زمین‌گیرِ چشمانی به وسعتِ آسمان ذوالفقاریه و مرامی شبیه به آدم‌های ذوالفقاریه. دو-سه سال پیش که در همین حوالی، درست وقتی که نگاهِ شاهرخ به نگاهم بود، چشم روی دنیا بستم و زندگی‌ام را با خودش بستم، انگار از همان روز بود که وساطتِ زندگی‌ام را خودش کرد پیشِ صاحبِ تقدیر؛ پازل زندگی‌ام را دست گرفت و نقش و نگار این روزها را خودش روی تکه‌های این پازل نقش زد. میانِ آدم‌های این سرزمین گشت و گشت و گشت، آن‌که را دوست داشت و او دوستش داشت سوا کرد و پیشانی‌اش را بوسید و برایم فرستاد. به چشم‌هایش رنگِ آسمان ذوالفقاریه را پاشید و به قلبش محبتِ قلب‌های پهلوانانِ ذوالفقاریه را نوشاند. یکی را که دوستش داشت سوا کرد و برایم فرستاد تا همیشه به خاطرم بماند زندگی‌ام را با او بسته‌ام. و او نامرد نیست... یک سالِ پیش که همین روزهایی در همین خاک بند دلم پاره شد و اشک چکه چکه با گره‌های قلبم روی خاک چکید، خودش وعده‌ی شیرینِ این روزها را داد؛ یقین دارم! گفت برو، بی‌معرفتی در مرامِ ما نیست دخترکِ دل‌شکسته. و من رفتم. باور داشتم به معرفتِ شاهرخ. باوری به گستت‌ناپذیریِ سیمِ اتصال خودش به خدایم. و همه‌چیز آن‌طور شد که از مرامِ مردانه‌ی او بر می‌آمد. حالا یک سالی هست که حساب دیگری رویش باز می‌کنم، بیشتر از قبل. انگار که بندِ دلم بند باشد به خاک ذوالفقاریه. انگار که بند زندگی‌ام را شاهرخ به بندِ انگشتش گره زده باشد و دلم را قرص کند. داستانِ ذوالفقاریه برایم داستانِ وصال است. داستان رسیدن، داستان مرام و مردانگی، داستانِ توسل، و داستان تسلیم... س.ف میرزائی ذوالفقاریه، آبادان. جمعه، بیست و چهار بهمن هزار و چهارصد و چهار. @DTabiidi