- دارم فکر میکنم بعد از شهادت تو من چطوری شناخته میشم.
+ قرار نیست بعد من شناخته بشی.
- یعنی چی؟
+ مثل بقیه همسرای شهدا...
- نذاشتی حرفم تموم بشه که!
(میخواستم بگم؛ به این فکر میکنم که اگر تو شهید بشی، من اون دختر طفلکیام که بعد از تو طاقت نمیاره و زود میاد پیشت، یا اینکه حضرت زینب س قلبمو بغل میکنه و رسالتم ادامه دادنِ راه توئه. منِ عاشقِ وابستهی ضعیف که تنها بندِ اتصالش به زندگی تویی، یا منِ عاشقِ قوی که پای آرمانهامون میمونه؟)
#مکالمات / این داستان، مشکل از خودمه که با این فکرها خودمو عذاب میدم.
نخل و نارنج ؛
°چالش سی روزه ●روز اول: ده تا از چیزهایی که واقعا شادت میکنن رو لیست کن ●روز دوم: حرفی که کسی بهت زد
روز چهاردهم:
اوممم نمیدونم یکم سخته گفتنش.
هری پاتر، دیوار به دیوار ۱، آبپریا، غنچههای سرخ.
روز پانزدهم:
اون روز رو یا امروز رو؟
اون روز اولین روز ماه رمضون بود و خب از صبح تا نزدیک افطار که بریم خونهی مامانم اینا خواب بودم😭😭🤣🤣
روز شانزدهم:
تسبیح عزیزم😭😭😭😭😭😭😭
فقط بابتش گریه دارم. تا ابد بابتش گریه دارم. یه حفرهی عمیق توی قلبم ایجاد کرده که درد میکنه...
روز هفدهم:
دلیل مسلمون بودنم...
هیچ دین و آیینی پیدا نکردم که به قدر اسلامِ شیعه منطقی، نرمال، معتدل، لطیف و دوست داشتنی و همه جانبه باشه در تمام ابعاد زندگیِ انسان.
خدمتتون عرض کنم که، هرچقدر من به این پسر گفتم که یه سرماخوردگی و گلودرد که این همه آه و ناله نداره، سه برابرش سر خودم اومده :))))))))))))))
دلم برای بغل کردنِ استادم تنگ شده.
دلم واسه روزایی که از مدرسه تا خونه باهم حرف میزدیم و گریههام رو پیش امنترین آدمِ زندگیم میکردم تنگ شده.
دلم واسه خانم نوری که پیشش ضعیفترین و طفلکیترین طفلِ صغیر بودم تنگ شده.
من نمیتونم همیشه قوی باشم استاد. کاش میتونستم وقتهایی که خیلی طفلکیام یه دریچه باز کنم بیام صاف پیشِ خودتون.