دلم برای خونهی خودم، اتاقمون، ریسهی نور قشنگم، جا نمازم، آشپزی کردن تو آشپزخونهی خودم و همهی جزئیاتِ زندگیم تنگ شده.
اوضاع ما هم خیلی جالب شده. مسیر جنگنده دستمون اومده و از هم خبر میگیریم و اونقدر رندومه که دیگه نمیتونه مانع خوابیدنمون بشه. زندگی با شرایط جنگی چیز عجیبی از آدم میسازه.
#شات
تازه داشتم فکر میکردم فاطمیصدر رو میفهمم یکم که امشب دیدم بازهم چیز جالب توجهی نمیفهمم.
هدایت شده از یاسهاسبزخواهندشد ؛
با احتسابِ چهارشنبه شب، یازده شبه که ما تو خیابونیم. شاید آدمهای دیگه فکر کنن که ما دیوونهایم، ما جماعتِ عجیبی هستیم، ما بی منطقیم، جوگیریم؟ یا هر اسمی که سالهایِ ساله رومون میذارن. ولی ما فقط شبیه مامانها نگرانیم. نگران همه، کاش نبودیم کاش نگرانی یه دنیا رویِ دوش ماها نبود. اما حالا که هست، اینارو گفتم، چون امشب موقع برگشت یه لحظه با خودم گفتم، ده شبه شدها، خسته شدیما.. و دقیقا سحر شبکه افق، حاجآقایی که با حامد عسگری حرف میزد گفت، کوفیها امت خوبی بودن برای امیر المومنین، ولی میدونی چی شد؟ لحظهای که گفتن خسته شدیم، تموم شد. مثل آدمی که میخواد اورست رو فتح کنه، اگر لبیک گفتی و تصمیم به بودن گرفتی، باید تا قله بری، اگر نری وسط راه یخ میزنی، و وَلی و مولات رو از دست میدی و میشی اون امتی که همه عالم نفرینش میکنن و دلشون میخواد اونشکلی نباشن. ما دلمون نمیخواد شبیه کوفیها باشیم. حالا من نمیدونم که ما قراره خسته بشیم یا نه، نمیدونم ما قراره عبرت تاریخ بشیم و دگرگونی دنیا دست نسل و امت دیگری بیفته یا نه، من از هیچی خبر ندارم. ولی دلم نمیخواد خسته بشیم، چون میدونم که تو خسته شدن ما، هزار هزار بلا خوابیده. چون میدونم الان اونجایی هستیم که اگر خسته بشیم یخ میزنیم، و من دلم نمیخواد تو بهترین تاریخ و زمان یخ بزنم. دلم میخواد برم و برسم و بیینم رسیدن چه شکلیه. دلم میخواد حداقل حالا که اینقدر غصه میخوریم و رنج میکشیم تو این دنیایِ نخواستنی، ظهور رو ببینیم و یکم دنیا اون شکل قشنگش رو به ما نشون بده، هرچقدر که سخت باشه این مسیر. و همچین خواستهای، خیلی خیلی خستگی ناپذیری میخواد. مهم نیست که بقیه بگن ما دیوکنه ایم، و مهم نیست که باور ندارن ما بلاخره میرسیم، ما که میدونیم بلاخره میرسیم، پس بیاید دستامون رو بذاریم رو هم و قول بدیم خستگی ناپذیر باشیم تو مسیر رسیدن، هرجور که میتونیم و هرجوری که بلدیم. حداقلش اینه که، یادمون بیاد خیابونها هنوز به بودن ما نیاز دارن، تا میدون جولان دادنِ تجزیه طلبها و احمقها نشن، با بتونیم همچنان یه ایران بمونیم، یا شاید این یک ایران، راهِ زمین رو به آسمون باز کنه. ما وسط یه اتفاق بزرگیم که همین وسطش بودن، داره باعث میشه نتونیم عمیق و درست بیینیمش، ما واقعا نمیدونیم داریم با دنیا و خودمون چیکار میکنیم، ولی هرکسی بیرون این گود وایساده، خوب میبینه. این اتفاق خیلی بزرگه بچهها، کاش تا تهش بدون خستگی، ما بخش کوچیکی از این اتفاق بزرگ بمونیم..
شاید خیلی تلاش کردم برای اینکه نخل و نارنج رو وارد فضای تولید محتوای مفید کنم از حالت دیلی و روزمرگیهای خودم در بیارمش، ولی خب، نشد. اینجا گره خورده به روزمرگیهای خودم. به من و همه احساساتم و جزئیات زندگیم و کلماتِ در لحظه که توی ذهنم متولد میشن. شاید از یه جایی به بعد نباید دنبال تغییر دادنِ همهچیز باشم. باید به خودِ خودم بیشتر فرصت رشد و بزرگ شدن بدم.
داغی که به دلمون گذاشتن نباید برامون عادی بشه. شهادتِ هموطنها و عزیزامون نباید برامون عادی بشه، خشمی که از بچهکشهای اعظم تاریخ داریم نباید برامون عادی بشه، عمل به فریضهی شرعی و ملیمون که حضور توی خیابونه نباید برامون عادی بشه. درست توی نقطهای قرار داریم که خستگی و تبدیل شدنِ همهی اینها به روزمرگی ما رو زمین میزنه. دشمنی داریم که پنجه تیز کرده برای به دست آوردنِ پرچممون. دشمنی داریم که دندون تیز کرده برای مکیدن خونِ زنها و بچههامون. دشمنی داریم که کمین کرده برای خالی شدنِ میدون. اگه الان خسته بشیم همهی چیزهایی که به دست آوردیم رو از دست میدیم. نزدیک قلهایم بچهها، یادتون که نرفته؟ یا باید ادامه بدیم یا باید بمیریم و بشیم همون کوفیهایی که لعنشون میکنیم. تنها راهِ اثباتِ «ما اهلِ کوفه نیستیم...» خسته نشدنه.